رودی در برهوت...
پشت قاب شيشه پنجره اي
كه شباي منو با خود ميبره
جائيكه گذشته هام
مثل تصوير از تو قابش ميگذره
پشت قاب بي نفس
مثل اون پرنده كه دلش گرفته تو قفس
مثه يك حقيقت رفته بباد
منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب
شهر من... من بتو مي انديشم
نه به تنهائي خويش
از پس شيشه ترا ميبينم
كه گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم
و ترا ميخوانم
و بشوق فردا
كه ترا خواهم ديد
چشم براه ميمانم
تن من پاره اي از ان تن توست
و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست
ناهيد ميربها

جائيكه من هستم...اندوهي كه در ان زندگي ميكنم...و اشكي كه بي مهابا ميريزد...همگي احساسات بكريست كه در عمق وجود بتنگ امده من زندگي ميكنند...زخمهائي هست و يادگاريهائي كه با هيچ افيوني به فراموشي سپرده نخواند شد...انچه نامش را سرگذشت گذاشته ام قصه شكستهاي پياپي ديروز و دلتنگيهاي سنگين امروزست...و گهگاه زمانه چهره اش را عبوس تر ميكند و روي همه دلتنگيهاي من دوباره فشار مياورد...انگار طاقت مقاومت من برايش گران تمام شده باشد...انگار منتظر شكستن منست ولي ميبيند كه خميده ام اما هنوز نشكسته ام...پدرم كه رفت از دلتنگيهاي روزگارش اسوده شد و منرا وارث همه انچه ميپنداشت باقي گذاشت...پدرم كه بود دلتنگيها بودند اما هنوز ميتوانستم با كلامش لحظه اي از شكنجه اوقات جدا بشوم...به وقت خاكسپاريش به اسمان نگاه ميكردم...همه ميگريستند اما من به اسمان خيره شده بودم...و ديدم كه پروازش چه اسوده بود...
پدر اي حقيقت رفته بباد...چندي بيشتر نيست كه دنيايم به خاموشي كشيده شده است...به گلاب و گلهاي روي خاك گورت كه دل خسته ام...كه هق هقم را كسي نميبيند اما اين لحظه گواه خيسترين اوقات دلتنگي منست...پدر تو قصه ادمها را برايم بسيار تكرار ميكردي و منرا هميشه نهيب ميزدي كه با هر كسي دمخور نباشم...اعتماد بيهوده نكنم...اما من سادگي ترا پيشه خود كرده بودم...همچون تو ادمها را جملگي قابل يقين ميپنداشتم...پدر مهرباني كمتر شده است...اگرچه هنوز سبزترين واژگان حضور دارند اما حسودان براي كشتن چراغ نقشه ميكشند...اي خاك تو همه وجود من...اي خاموشترين صداقت...اي مهربان بينهايت...چه بايد كرد از شر مردمان تنگ نظر؟!!!بايد دهانشان را كوبيد و خرد كرد و يا دوباره ساكت نشست تا هر فكر پليدي كه ميكنند را اجرا نمايند...پدر اشفته تر و خسته تر از هميشه در ميان راه زندگي وامانده ام...ولي خاكت را قسم دادم كه اگر حرمتم را بشكنند و دست از ازارم بر ندارند سكوت نكنم...
باران را سيري چند ميفروشي اي دست فروش دوره گرد؟!!!
چند ميگيري ذهن خسته منرا روي بساطت پهن كني و همراه ات و اشغالهايت انرا هم بفروشي...بباد بسپاري...اي دوره گرد اواره كه تا ياد دارم صداي مثل تو در پشت خانه مان سالها سالست ميپيچد و تكرار ميشود به چند ميفروشي انچه تو از اين روزگار دريافته اي؟!!! قناعت...فقر...سوختن...ساختن...
منهم دستفروشي ميكنم
بساطي دارم براي خود...دفتر و قلم و پاكت سيگار
ترانه دارم دستفروش خسته...ترانه هايم را بساط كرده ام و مفت ميفروشمشان...دلم روزگاري بهائي داشت...ميدانم كه جنس دست چندم را به پشيزي نميخرند...دلم همانند زندگيم كهنه و دست چندم شده است
بساط دارم اينجا
دل ميفروشم
به قيمت فحشي...به قيمت يك همفكر...همصدا...هم اواز...دلم را بساط كرده ام...به بهاي يك نامه سبز كه باد انرا مياورد دلم را خواهم داد...بگذار در غروب دلتنگ چشمان دختركي اخرين جرعه اين جام نوشيده شود...دلم را به نامه سبزي تقديم خواهم كرد...به افق دلتنگ دوچشم سياه...خسته ام روزگار...نگاهي از ان جادوي سبز و ان چشم سياه از دورترين افق داغ برايم بيادگار بيار...من به صداقت يك سبزينه يقين اورده ام...مگذار كاسه خون دلم در بستر ارام هدر بشود...فرصت بده اين كاسه خون را تقديم سبزي و طراوتش كنم...فرصت بده...اگر قصد جان مرا داري همانند هميشه منرا عاشقانه ببر...عاشقانه بي جانم كن...در عاشقي خاموشم كن...زيرا پدرم در نهايت عاشقي مرد...حميد






















































