رودی در برهوت...

پشت قاب شيشه پنجره اي

كه شباي منو با خود ميبره

جائيكه گذشته هام

مثل تصوير از تو قابش ميگذره

پشت قاب بي نفس

مثل اون پرنده كه دلش گرفته تو قفس

مثه يك حقيقت رفته بباد

منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب

شهر من... من بتو مي انديشم

نه به تنهائي خويش

از پس شيشه ترا ميبينم

كه گرفتي مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم

و ترا ميخوانم

و بشوق فردا

كه ترا خواهم ديد

چشم براه ميمانم

تن من پاره اي از ان تن توست

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست

ناهيد ميربها

جائيكه من هستم...اندوهي كه در ان زندگي ميكنم...و اشكي كه بي مهابا ميريزد...همگي احساسات بكريست كه در عمق وجود بتنگ امده من زندگي ميكنند...زخمهائي هست و يادگاريهائي كه با هيچ افيوني به فراموشي سپرده نخواند شد...انچه نامش را سرگذشت گذاشته ام قصه شكستهاي پياپي ديروز و دلتنگيهاي سنگين امروزست...و گهگاه زمانه چهره اش را عبوس تر ميكند و روي همه دلتنگيهاي من دوباره فشار مياورد...انگار طاقت مقاومت من برايش گران تمام شده باشد...انگار منتظر شكستن منست ولي ميبيند كه خميده ام اما هنوز نشكسته ام...پدرم كه رفت از دلتنگيهاي روزگارش اسوده شد و منرا وارث همه انچه ميپنداشت باقي گذاشت...پدرم كه بود دلتنگيها بودند اما هنوز ميتوانستم با كلامش لحظه اي از شكنجه اوقات جدا بشوم...به وقت خاكسپاريش به اسمان نگاه ميكردم...همه ميگريستند اما من به اسمان خيره شده بودم...و ديدم كه پروازش چه اسوده بود...

پدر اي حقيقت رفته بباد...چندي بيشتر نيست كه دنيايم به خاموشي كشيده شده است...به گلاب و گلهاي روي خاك گورت كه دل خسته ام...كه هق هقم را كسي نميبيند اما اين لحظه گواه خيسترين اوقات دلتنگي منست...پدر تو قصه ادمها را برايم بسيار تكرار ميكردي و منرا هميشه نهيب ميزدي كه با هر كسي دمخور نباشم...اعتماد بيهوده نكنم...اما من سادگي ترا پيشه خود كرده بودم...همچون تو ادمها را جملگي قابل يقين ميپنداشتم...پدر مهرباني كمتر شده است...اگرچه هنوز سبزترين واژگان حضور دارند اما حسودان براي كشتن چراغ نقشه ميكشند...اي خاك تو همه وجود من...اي خاموشترين صداقت...اي مهربان بينهايت...چه بايد كرد از شر مردمان تنگ نظر؟!!!بايد دهانشان را كوبيد و خرد كرد و يا دوباره ساكت نشست تا هر فكر پليدي كه ميكنند را اجرا نمايند...پدر اشفته تر و خسته تر از هميشه در ميان راه زندگي وامانده ام...ولي خاكت را قسم دادم كه اگر حرمتم را بشكنند و دست از ازارم بر ندارند سكوت نكنم...

باران را سيري چند ميفروشي اي دست فروش دوره گرد؟!!!

چند ميگيري ذهن خسته منرا روي بساطت پهن كني و همراه ات و اشغالهايت انرا هم بفروشي...بباد بسپاري...اي دوره گرد اواره كه تا ياد دارم صداي مثل تو در پشت خانه مان سالها سالست ميپيچد و تكرار ميشود به چند ميفروشي انچه تو از اين روزگار دريافته اي؟!!! قناعت...فقر...سوختن...ساختن...

منهم دستفروشي ميكنم

بساطي دارم براي خود...دفتر و قلم و پاكت سيگار

ترانه دارم دستفروش خسته...ترانه هايم را بساط كرده ام و مفت ميفروشمشان...دلم روزگاري بهائي داشت...ميدانم كه جنس دست چندم را به پشيزي نميخرند...دلم همانند زندگيم كهنه و دست چندم شده است

بساط دارم اينجا

دل ميفروشم

به قيمت فحشي...به قيمت يك همفكر...همصدا...هم اواز...دلم را بساط كرده ام...به بهاي يك نامه سبز كه باد انرا مياورد دلم را خواهم داد...بگذار در غروب دلتنگ چشمان دختركي اخرين جرعه اين جام نوشيده شود...دلم را به نامه سبزي تقديم خواهم كرد...به افق دلتنگ دوچشم سياه...خسته ام روزگار...نگاهي از ان جادوي سبز و ان چشم سياه از دورترين افق داغ برايم بيادگار بيار...من به صداقت يك سبزينه يقين اورده ام...مگذار كاسه خون دلم در بستر ارام هدر بشود...فرصت بده اين كاسه خون را تقديم سبزي و طراوتش كنم...فرصت بده...اگر قصد جان مرا داري همانند هميشه منرا عاشقانه ببر...عاشقانه بي جانم كن...در عاشقي خاموشم كن...زيرا پدرم در نهايت عاشقي مرد...حميد

تو زیبا هستی...

يك بعدالظهر ابري كه باران زيبائي ميبارد مردي كنار پرتگاهي كه پائينش ابي درياست ايستاده است...

به ابرها نگاهي مياندازد و در خاطرش يادي زنده ميشود

تو زيبا هستي

تو زيبا هستي

زيباترين هستي

مرد بارانيش را از تن در مياورد...و سپس زير پيراهنش را هم انطرف مياندازد...به ابرها نگاهي ميكند و چند مرغ دريائي را ميبيند كه در بالاي اسمان بدور همديگر ميچرخند...در خاطرش يادي زنده ميشود

تو زيبا هستي

تو زيبا هستي

تو زيباترين هستي

مينشيند درحاليكه باران تن اورا خيس كرده است...كفشهايش را از پا در مياورد و كنارش جفت ميكند...محتويات جيب او چند سكه است و يك دسته كليد و چند ورقه كوچك و يك ساعت مچي...انها را هم بيرون مياورد و در كنار كفشهاي جفت شده اش مرتب بروي زمين ميگذارد...دوباره به ابرهاي بالاي سرش نگاهي مياندازد...باران تندي ميبارد...صورت و موهايش خيس و مرطوب شده اند...تنش زير بارش باران خيس و خنك شده است...در خاطرش يادي زنده ميشود

تو زيبا هستي

تو زيبا هستي

تو زيباترين هستي

از جايش بلند ميشود و بطرف پرتگاه ميچرخد...بالاي سرش را دوباره نگاه ميكند...مرغهاي دريائي زير بارش باران بدور همديگر ميچرخند...در خاطرش يادي زنده ميشود...و بيكباره دورخيزي ميكند و با تمام قدرتش از لبه پرتگاه به پائين ميپرد...و پس از دقايقي به عمق اب فرو ميرود و اخرين نفسهايش با خاطري كه در يادش باقي مانده است تمام ميشوند

تو زيبا هستي

تو زيبا هستي

تو زيباترين هستي...حميد

James Blunt

صداي پاي بارون...

گر بخارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من

همتي كو تا نخارم پشت خويش

وارهم از منت انگشت خويش

در اين زمانه منت گذار و منت كش كه همه چيز افول كرده است و سايه دوستيها بر ديوار كجيها افتاده است واي اگر ادم زير منت كسي برود...واي اگر ادم حتي به زير منت هم خونش باشد...

دريغ اگر كسي كاري كند كه چشم داشتي از ان نداشته باشد...كجا گم شد حرمت يك سفره...يك قرص نان...كجا اين روزگار چنين مردمي را تا حال بخود ديده بود!!!

چه شد عمق رفاقتها...مردانگيها...كجا رفتند ادمهائيكه براي رفيقشان سرشان را ميدادند...اين ادمها از كجا امده اند!!! كه قيمت هر چيز را بروي ان اتيكت ميزنند...حتي قيمت دلرا...قيمت نفس را...كجا كوچه هاي خاكي شهرم از ياد بردند شبهاي شرجي تابستان بزير نور چراغ برق را كه خنده بود...كه رفاقت بود...كه اگر كسي دست ياري دراز ميكرد دستش پائين نميفتاد

تنها نميماند

كسي دنبال قاپ زدن احساسات رفيقش نميرفت...كسي پشت خنده رفاقت دشنه اي مخفي نداشت...كسي نمك نميخورد و نمكدانش را نميشكست...كسي به دزديدن احساسات نقاب بر چهره نميزد...كسيكه رفيق بود رفاقت را ميدانست و انكه نامرد بود جايش ميان مثل خودش بود...كجا اينجنين مخلوطي از مرد و نامرد در همديگر شده بودند كه نه مردش معلوم است و نه نامردش...

كشان كشان خودم را در پي روزها سرپا نگه داشته ام...شكسته ام اما اين غرور شكستني نيست...عصاي دست منست...منت كسي بر شانه من نيست...شانه ام تنهاست اما بي منت...كه اگر اين شانه روزي شانه به شانه كسي باشد قصه زوال ادميت و غصه دلرا بي مهابا و با بغضي كه ميخواهد فريادي باشد و نه گريه هاي سرد بازگو خواهم كرد...حميد

اسم ترو نوشتم

روي بخار شيشه

نوشتم اين زمستون

بي تو بهار نميشه

خالي جات هنوزم

روي نيمكت تو ايوون

وقتي ميشستي با من

لحظه ها زير بارون

صداي پاي بارون

رو سنگفرش خيابون

صداي چيك چيك اب

تو كوچه و تو ناودون

چيكه چيكه چيكه...بارون پرستم...بارون بيا...بيا بارون...بيا...

درياچه مرغابيها...

خوابهاي اشفته و تنها

مردي ميان خوابهايش بي پروائي را اموخته است

در ميان تصورات مبهم او ادمهائي حضور دارند

گاهي به اندازه همه فاصله هايشان به او نزديك ميشوند

و اين تنها در يك خواب ميسر ميشود

وقتيكه ميشود حرفهاي ناگفته را فقط در خوابها گفت

و ميشود با دورترين ادمها نزديكترين فاصله را داشت

انگار دنيائي وارونه تر از اينجا هم وجود دارد

دنيائي كه گاهي بعضي را برهنه تصور ميكنم

بعضي حرفهائي ميزنند كه در واقعيت نگفته اند

و من گاهي در فضاهائي حضور پيدا ميكنم كه ارزويم باقي ماندن در انهاست

براي من بيداري هم تجسمي از يك خوابست

خوابيكه دير يا زود با صدائي بهم ميريزد

و باز در دنيائي كه نميدانم چقدر حقيقت دارد سراسيمگي من پيداست

دهليزهاي خوفناك ذهن ادم راهروهائي دارد به تنگي يك ابراه زير زميني

گاهي كه وحشت بيهودگي گريبانگيرم ميشود نا خوداگاه به درون راهروها وارد ميشوم

تصور من از شب حالت تعليقيست كه من دچار رفت و امدهاي بيهوده نميشوم

حتي از پشت پنجره منظره اي جز نور چراغ برق به چشم نميخورد

و كوچه شبها پدرم را بياد مياورد كه شبانگاه كليد را ميان در مي انداخت

خستگي و مشقت و سرانجام پاياني بر همه تحملها

او رفت...

من دچار فرسايش يادها با اوقاتم شده ام

محيط پر ازدحام ذهنيت من در گوشه هايش درخت كاج دارد

يك درياچه نيمه تاريك دارد با يك تير چراغ برق

مرغابيهاي سفيد در ان به دستان من خيره ميشوند

كه خرده ناني مهمانشان كنم

باد سردي در حوالي درياچه ميوزد

سايه تا شده من نيمي بروي زمين و نيمي در تلالو ماه بروي درياچه افتاده است

من خودم را بروي پرهاي سفيد مرغابيها سايه وار ميبينم

وقتي كه سرشان را بزير اب ميبرند من دچار خيسي ميشوم

وقتي نگاهم ميكنند من غربت ازادي را احساس ميكنم

وقتي دور ميشوند من گريه ميكنم

و از جيب كتم تنها داروي فراموشي را بيرون مياورم

و چند جرعه اي دلم را مهمان الكل ميكنم

در خلوت اين فراموشي و خاموشي من ديگر مرز ميان خواب و بيداري را احساس نميكنم

ديگر نميتوانم بين خواب و بيداريم ديوار مشخصي بكشم

براي من يكي شده است

اين لحظه سر گراني درست همانند يك خواب تمام ميشود

خوابهاي گنگم هم با صداي صبح بهم ميريزند

پس ميدانم كه هم اين لحظه بيداري و هم ان روياي شبانه به اندازه هم نا مفهومند

من دوباره به فضاهاي مجازي ذهنم رجوع كرده ام

انها را واضح تر از روزمرگيها ميبينم و تصور ميكنم و باور دارم

غمهاي دروني و عميق منرا التيام چيزي مداوا نميكند

من يك بركه ميخواهم در روشني ماه و چند مرغابي سفيد

و بادي كه خودش براي خودش ميوزد

و چند سيگار و يك شيشه الكل و سايه اي كه نيم تنه اش بروي زمينست

و دنباله اش در اب

دارم ميفتم...

دستم را بگير

اين ابهام براي بردن من امده است...حميد

مردي در تنهائي يك منظره كه روي اتاقش افتاده است...

به من بگو چطور!!!

احاطه شده ام و هواي دلگيري منرا به تسخير در اورده است

انگار كه افتاب هم گرمائي ندارد

انگار كه من دچار يخ زدگي شده ام

به من بگو چطور خواهم توانست قلب منجمد شده ام را بتو برسانم

چطور بياد خواهم اورد كه منهم روزي زنده بودم

گردش پروانه ها روي علفهاي سبز خوشبو كه در گستردگي دشت زير باد ميرقصند

منرا ياد اشفته ترين اوقات عاشقيم مي اندازد

پروانه ها سبكتر از بادند...مينشينند و ميپرند و دور ميشوند

و سنگيني من بروي زمين سست زير پايم همچنان باقي ميماند

به من بگو چطور ميتوانم زير احساس يگانه بارش باران

بياد نياورم كه روزي منهم ابرها را ميشناختم و با اشكالشان

در تخيلات در هم پيچيده خود صورت ترا ترسيم ميكردم

در اين چشم اندازها هر چه كه هست از وجود تخدير شده من سبكترست

سوسكها پروانه ها پرستوها مورچه ها و هر چيزي كه وجود دارد

روز و شب را در باور سبزينه ها و اسمان و ابر و خاك و باران ميگذرانند

و من تنها ميتوانم كه حسرت نگاهم را بروي يك سوسك جاري كنم

كه ايكاش و ايكاش هرچيزي بودم بجز ادميزاد

به من بگو چطور!!!

چطور با باورهاي شكسته شده ميتوانم كه خودم را قدمي به جلو بكشانم

سست و خسته در روي اين خاطرات غم انگيز ايستاده ام

خاطراتيكه همانند زمينهاي شخم خورده كشاورزي زير و رو شده اند

و اگرچه ميوه انها را كسان ديگري برداشت كرده اند

اما هنوز از يادم نميرود كه انتظار رستن انها چقدر منرا منتظر نگاه داشت

و چقدر خستگي و تنهائيم را بدوش كشيدم تا شايد منهم از اين محصول

فقط يك ميوه بردارم و فقط يك ميوه

خورشيد كمرنگ پائيزي هنوز مهر ماه نيامده در شهريور به ازار من امده است

و سكوت سردي اطرافم را به درد ميكشاند و سلولهاي تنهائي منرا نهيب ميزند

نگاه مبهوتم را كه در عمقش علاقه وجود دارد و در وروديش اما هيچ ندارد

بروي هرچيزيكه جاري ميكنم تنهائيست

من با اينهمه خاطرات تنها نشسته ام

مگر ميشود اينهمه باشد و باز نام تنهائي مانگار بماند!!!

وشايد تنهائي طعمه اش را هميشه از ميان همه انتخاب ميكند!!!

و يكي را از ميان همه

در ميان همه

و كنار همه

تنها ميگذارد

ميان اينهمه... تنهائي منرا برگزيده است

مثل كوديكيم و نوجواني و جواني و امروزم

هنوز هماني هستم كه سالهاست بوده ام

سي و سه سال كه هيچ نداشت

مگر فهم تنهائي

مگر زجر كش احساساتم

و فاصله اي دور از هرچه كه نامش زندگيست....حميد

تنهائي...ترانه...باران...

من مانده ام با احساس ترانه اي از جيمز بلانت كه تمام فضاي ذهنم را پر كرده است...

نميخواهم حتي از پيچ و خمهاي تنهائي و دلتنگيم بنويسم و حتي نميخواهم زمين و زمان را به اينهمه بي تفاوتيها محكوم كنم...منرا با كار زمين و زمان و خداي ان كاري نيست...ديگر حتي ان ادم قبلي هم نيستم كه حساسيت به رفتار ادمها منرا ازار دهد...اين سكوت و سكون براي من ممتد و فزاينده شده است...انگار همه وجود من و تمامي زندگي منرا تسخير كرده باشد...خودم را به فراموشي و به احساس يگانه ترانه هاي خاطره ساز سپرده ام...

اگر ميان افكارم گوشي تلفن گهگاهي زنگ نخورد و تماس گيرنده كه شماره را اشتباهي گرفته است حالم را بهم نزند در ميان ساعتها سكوت با خودم ميمانم...

بدون كلمه اي صحبت و بدون انكه كسي در انتظار من باشد و يا من به ادم مشخصي فكر كنم...

حتي ديگر برايم مهم نيست كه كسي پائين متنهايم چيزي بنويسد و يا حالم را بپرسد...رودخانه من همچون من متروكه خواهد شد و من از روابط بين ادمهاي اينجا مدتهاست دلگير و ازرده ام و خودم را از اين كشاكشها دور نگه داشته ام...در احساسات يگانه ترانه ها و موزيكهائي كه به انها عشق ميورزم و انها را دوست ميدارم خودم را رها كرده ام و شايد با الكل و موزيك خودم را به ارمانهاي نا شدني درونم نزديك ميكنم...فارغ از همه ادمها و يا بهتر بگويم ادمهائيكه من هرگز حوصله بودن با انها را ندارم در گوشه تنهائي خود به دور دستهاي نا ممكن قلبم مي انديشم...به همه انچيزهائيكه روزي برايم ارزشي داشتند و امروز ديگر خودم براي خودم ارزشي ندارم چه رسد به انها كه وجودشان هم ملموس و ممكن نيست...اين سيگارهاي مكرر همدم همه لحظه هائيست كه من دچار اين اشفتگيهاي عاطفي و بيگانگي از خويش شده ام...و طنين اواي جيمز بلانت همه فضاي تنهائي منرا ساعتهاست كه پر كرده است...چه احساس غريبي دارد انگار كه در گوشه هاي ديگر دنيا كسي حرف دل منرا با صداي موزون پيانو تكرار ميكند...

صداي اثر گذار او حتي بيشتر از تاثير خدا در شب من هم اواي اسارت نفس كشيدنهاي من شده است...

او ميخواند و سر پنجه هاي توانايش نتهاي پيانوي قديمي را چكه چكه بپرواز در مياورد...قطرات باران فرو ميريزند و قطرات نتهاي بلانت بپرواز در ميايند...بارانهائيكه بجاي پائين امدن بلند ميشوند و بپرواز در ميايند و حجم حافظه منرا پر ميكنند...دقايق...ساعتها...روزها...ماهها مداوم و از پشت همديگر منرا كنار دلم تنها ميگذارند...به ادمهاي معدود و مشخصي فكر ميكنم...ديگر براي من فكرهاي بزرگ و دور اهميتي ندارد زيرا چند ادم مشخص همه افكار هر روز منرا پر كرده اند...انها حتي نخواهند توانست تنهائي منرا پر كنند و تنها حضورشان دورادور و يا كمي نزديكتر فقط براي ساعتي دهانم را به صحبت كردن باز ميكند و پس از ان سكوت سنگين و عميقي دوباره زندگيم را پر ميكند...انگار به جاي دهانم قلبم به گلايه و درد افتاده است...بعد از مدتها به خود فهمانده ام كه هيچكسي منرا نميفهمد و براي همين ديگر حتي نيازم را به التماس به پيش كسي نميبرم...از كسي چيزي طلب نميكنم...و ترجيح ميدهم كه تنها بيننده اي كوچك باقي بمانم و نخواهم چيزي را تغيير بدهم...اتش جوانيها در من فرو كش كرده است...من در تحولات اخير تنهائيم بيشتر شده است...و روز و شب نيازهايم را ميكشم و انها را ناديده ميگيرم و ميدانم كه گفتنيها را بسيار گفته ام و بايد در پي نگفتن باشم و يا گهگاهي نه براي كسي كه فقط براي دلم هذياني بنويسم كه فقط احساساتم را با كاغذها تقسيم كرده باشم زيرا ادمها گاهي هستند و بيشتر اوقات جا خالي ميكنند و نميمانند...اينجا حتي چيزي براي توئي كه اين متنها را ميخواني نخواهد داشت...من فقط براي خودم خواهم نوشت وحتي بدنبال رد پائي كوچك از كسي نميگردم...ان قبلترها نظرخواهي زير پستهايم ارزشي داشتند...اينروزها برايم مهم نيست كه حتي يكنفر هم چيزي ننويسد...دنباله قصه اين رودخانه فقط شخصيست و حرفهائيكه جز خودم انتظار فهمشان را از هيچ كسي نخواهم داشت...و افكارم را ديگر به مزايده ديگران نخواهم گذاشت...اين رودخانه مسير متفاوتي را خواهد رفت...

من...تنهائيهاي پر رازم...فضاهاي مجازي ذهنم...افكار اشفته و اسيرم...و بزرگان ترانه و نوا و اهنگ كه همه تنهائي منرا غم انگيز پر كرده اند...و شايد هذياني ترين متنهايم را از اين ببعد بنويسم...چيزهائيكه فقط تخدير كننده خواهند بود...

كفش دوزك تنها گيتارش را بدوشش انداخت...كنار بركه ارام ارام راه ميرفت...و براي پروانه اي كه هرگز عاشق او نشد اهنگي نواخت:

كفش دوزك تنهاست...بركه تنهاست...گيتار تنهاست...تنهائي تنهاست...

و كفش دوزك سيگاري اتش زد و بطري مشروبش را از كتش بيرون اورد و انقدر مست كرد كه خوابش برد...

خواب تنهاست...كفش دوزك با تمامي رويايش تنهاست...تنها...حميد

James Blunt

نواي ان پيانو...

به خاطر مياورم نواي ان پيانو را

چه نواي دلپذير و غريبي بود

چه احساس يگانه و چه اشفتگي عاطفي

Rainy Days Never Say Goodbye

بنام شيشه مي

بنام هرچه باده نوشست

بنام مستي مدام

بنام تمام حقيقتي كه در شراب است

فارغ از هرچه ادمست

بتو پناه اورده ام

احساسي كه تو به من ميدهي

يگانه و بي همتاست

و منرا از خيال ادمها دور نگه ميدارد

و من اين اشفتگي عاطفي را

دوست دارم

وقتيكه همه جملگي دروغ ميگويند

من خودم را به شعله هاي فراموشي تو ميسپارم

وقتيكه باران ميبارد

گرمي تو خونم را داغ ميكند

و من اين اشفتگي عاطفي را

دوست دارم

به خاطر مياورم نوشيدن مدامم را

وقتيكه همه دنيا براي من ريزش باران است

و اين نواي دلپذير و غريب

منرا از هرچه تعلق است دور ميكند

به سلامتي هر چه مست و ناهوشيارست

حميد

مردي شبيه باران... ابر رويا زده...

به كناره دريا خواهم رفت...به جائيكه رد پاهاي من بر ماسه هاي نرم يادگاريهائي كوتاه مدت خواهند بود و هر موجي انها را بي اثرتر و ناپديد خواهد كرد...انجا بيشتر خواهم ديد...بيشتر خواهم شنيد و مغز من از صداي غرش امواج دچار سمفوني رويازدگي خواهد شد...و من در نشئه ناگهان يك فراموشي خودم را در كنار احساساتم رها خواهم كرد تا انها انچه ميخواهند بر سر من بياورند و منرا در توهمات عاشقانه تسخير كنند...در جائيكه نه عشق و نه دوستي و نه انسانيت معنائي جز بيهوده گوئي ندارند من خودم را به ماسه هاي نرم فراموشي خواهم رساند و با صداي برخورد امواج به سنگهاي ساحلي سيگاري اتش خواهم زد و براي همه روياهايم ارزوئي خواهم كرد...

زندگي را دوست داشتم...و شايد اين زندگي بود كه منرا نفهميد و از ارامشها دورم كرد...در بهت رويا زده ساحلي من خودم را به بال سفيد پرندگان دريائي خواهم اويخت تا اسارتم را بپرواز در بياورند و بغضم را از ان بالا به دريا بيندازند تا ماهيها بدانند كه كسي دلش گرفته است...كسيكه اسارت را با پوست و خونش درك ميكند و ميداند كه فهم زيبائيها به اندازه تمامي انها غم انگيزست...و من ميدانم كه هر زيبائي جز اشتياق و دوري چيزي نخواهد داشت...و ميدانم كه تا چه اندازه احساساتم را به پاي همه زيبائيها برده ام و زنده به گورشان كرده ام...اما ترك اغوش خواسته هايم دليلي بر مرگ ارزوهايم نيست...

من همواره ارزومند ميمانم كه شايد دوباره متبلور بشوم و شايد دوباره ابرك من راه اين شاليزارهاي غم انگيز را پيدا كند و بر سر همه ساقه هاي برنج انقدر ببارد كه همه دنيايم را نشاهاي برنج فرا بگيرد و جز سبزينه ها چيزي نمانده باشد كه به زجر كش دقايقم بيايد...

اينجا روي ماسه هاي نرم ساحلي مردي تنها ايستاده است كه در نگاهش يك افق پيوستن به دريا جاريست...مرديكه در خوابهايش پرواز ميكند و در بيداريش اسمان ها را بدنبال يك كبوتر ميگردد و چه تنهاست دستانيكه به جاي گرمي يك دست هميشه بدنبال پاكتهاي مچاله سيگارش ميگردد تا فقط لحظه اي با ارزوي روياهايش گوشه اي ارام بنشيند و ترانه هايش را مرور كند...اما من يقين دارم كه روزهاي باراني هرگز به هوسهاي شور انگيز ما بدرود نخواهند گفت...و ميدانم كه اين اشفتگي عاطفي منرا سبكتر و بي تعلقتر از هميشه خواهد كرد...حتي ديگر ارزوي روز ديگري را در بهشت ندارم...براي من ماسه هاي نرم زير پاهايم تنها بهشت خداست كه هميشه رد پاها را بر قلبشان ميپذيرند اما باور نميكنند و انرا به كمك امواج محو مينمايند...زيرا ساحل تعلقي به اشنائيها ندارد و ساحل هميشه بدنبال امواج اشفته و عاطفي به دريا زل ميزند...و اين اوج رويا زدگيست وقتيكه من نياز دارم و همواره سعي ميكنم كه انها را از دور ديد بزنم زيرا براي من تنهائي سايه افكن شده است...به كناره دريا خواهم رفت...و در اين اشفتگي عاطفي خواهم ماند...شايد در دورترين احساساتم هنوز كسي مانده باشد كه براي نامم اشكي بريزد و همواره با ريزش باران بياد بياورد مرديكه بيش از همه دنيا باران را دوست داشت...حميد

وسوسه پرتگاهي كه پائينش يك درياچه بود...

پستوهاي ذهنم...خرابه هاي من...باراني نيامد...

اهاي تو...خسته ام...بگذر...شعر اين ميلياردها ادم همه از قفس خداونديست كه انها را با دردهايشان محبوس كرده است!!! اما نه...انگلها كم نيستند و هنوز بجاي ما نفس ميكشند و تنفس ماراهم ميگيرند...اهاي تو خسته ام...باراني نيامد...بگذر...اين راهها به هيچ كجا نميرسد...جز به تباهي و تنهائي اين ابراه به جائي نميريزد...

اهاي تو خسته ام...بگذر...شعر دوباره باريدن را در گوش من نخوان...ذهن من پر است از بدنهائي كه براي سكه اي عريان ميشوند...و عشق حرفي بيهوده مينمايد...اهاي پشت زيبائي تو گرد پيري خوابيده است...روزيكه مثل يك كاغذ مچاله زشت و منحوس خواهي شد...انوقت مگسها هم بدورت نميگردند...اهاي تو...خودت را به رخ من نكش...تو شناسنامه ايام كهولتت هستي...وقتيكه مرغ و خروسهاي خانگي هم براي دانه ريختنت بدورت نميچرخند چه رسد به ادمها...اهاي تو...خسته ام...اسكناسهايت را به رخ كسي نكش...عمر دلارها اندازه ادمها كوتاه است...همه انها به صرف يك تصادف پائين دره خرج ميشوند و بر گورت دسته گلهاي بد رنگ و پژمرده خواهند شد...تو و اسكناسهايت همه با هم به گور خواهيد رفت...حتي سكه اي از انها يك روز ترا به جوانيت باز نخواهد گرداند...اهاي تو...خسته ام...اين حوالي يك پرتگاه است كه چشم انداز سبزي دارد...اگر تمامي انرا بسرعت بدوي و چشمهايت را ببندي و سقوط ازاد را تجربه كني ان پائين درياچه اي در انتظار توست...من افتاده ام...در سقوط ازادي كه خود اگاه بود و نه ناگهاني خودم را به فراموشيها دادم...مغزم از الكل داغ شده است...اهاي تو...خسته ام...قصه ادميزادي برايم تهوع اور شده است...تكثير...زاد و ولد...زندگي كردن...هوشيار بودن...خدا را جستجو كردن...اهاي تو...من قصه ادمها را از بر دارم...همه انها با كم و كاستيهائي درست همانند همديگرند...همه دست و پا ميزنند كه جفتي بيابند...زاد و ولد كنند...دعا كنند...براي بهشت از نردبان اسمان بالا بروند...براي من اسمان سقف اين اتاق دودادودست...براي من حقيقت اين اتش سيگار است...اين لحظه پر اندوه تنهائي كه التماس كسي نميكنم...و محبت كسي را هم نميخرم...و نه به اسكناسهاي مچاله جيبم خوشبينم و نه حساب كثافت بانكيم كه از ان نشخوار ميكنم...حقيقت همين گوشه هاي تنهائيست...كه حرمتش را شكسته اند...كه حريمش را له كرده اند...كه نانش را دندان زده اند و حرمت صاحب نانش را در سر مستراح ادرار كرده اند...اهاي تو...خسته ام...باراني نيامد...ذهن من به وسعت همه چشم اندازها فضاي بي تعلق دارد...چشمهاي من اندازه همه نفرتشان هنوز عاطفه را ميشناسد...اما...تو...نگاه كن كه چه در دستمان باقيست؟!!! جز رويا زدگي و وحشت ندانستنها...جز اندوه دقايق چه در دستان من باقي مانده است...كدام مسير باقي مانده تا اخرين قدم را بروي ان بگذارم و كدام ادم لحظه اي كنار دل خواهد نشست و گوش خواهد داد و سرانجام از پشت نخواهد زد؟!!! ماهها...سالها...شايد تمام اوقات حرفهاي مفت عاشقانه كار دشواري نيست...دلواپسيها گاهي دروغينند...همانها كه بيشتر دلواپسي ميكنند اسانتر از كنار ادم ميگذرند!!! غذايت را خورده اي؟!!! نگراني نداري؟!!! دوستت دارم!!! براي من تكرار ناشدني هستي!!! و فردا روز همه اين اشغالها تحويل كس ديگري خواهد شد...و اين حرفها به مهماني يك ساده لوح ديگر خواهند رفت...چه فرقي ميكند؟!!! سالهاست اين اشغالها را ميشنوم...ميبينم...دلواپسيشان اندازه دلواپسي يك ياكريم براي تخمهايش نميارزد...عشقشان هم بدرد زور زدن كنار مستراح ميخورد...حرمتي براي عاشقي نمانده است...ترسوها نه عاشق ميشوند و نه عشق را باور ميكنند...دروغگوها هم اسان به زير پوست عاطفه ميخزند و اسانتر لباسشان را تغيير ميدهند...اين روزگار وارونه شده است...من هنوز هم اعتمادم را از دست نداده ام...اما نه به ادمها...من به سگها...به گربه ها...به سيگار لاي انگشتم بيشتر از نان و نمك خورهاي كثافت اعتقاد دارم...حرمتي نمانده براي هم صحبتي...برهوتست...اينجا مهماني خار و خاشاك است...دلي مهربان و صميمي زير پاها له ميشود...دلي كه دوست بدارد تكه تكه ميشود...زباني كه رفاقت را جاري كند پشيماني ميگيرد...اهاي تو...خسته ام...پشتم از كشاكش اعتمادهايم شكسته است...از ازار لاشخورهائيكه طعمه شير را نظر كرده اند...چشمم از اينهمه نا رفيقي پر ابست...دستانم ميلرزد از گردش روزها...من محبت را گدائي نكرده ام...تنها سهمم را ميخواهم...همان كه برايش متولد شده ام...كاش قلب منهم پاره سنگي ميشد تا در هجوم اين نارفيقها اينگونه ازرده و دردناك نباشد...كاش در اين روزگار رنگارنگ ساده نميماندم...ساده نميديدم...كاش فريب رفاقت منرا از خودم اينگونه بيزار نميكرد...اما مگر جرم دارد با كسي نان و نمك خوردن و يك عمر پشيمان شدن؟!!! كجاي دنيا رفاقت جرم دارد كه اين گوشه همه لحظات منرا درد خنجري از پشت كور و كر كرده است...كجاي دنيا نانت را ميخورند و قلبت را ميدزدند؟!!! كجا به فردا اميدوارت ميكنند و فردا را بر سرت اوار ميكنند!!! كجا اينهمه دوستت دارم را ميگويند و به اندازه پرت شدن يك ادم به گودال پوچي جا خالي ميدهند!!! به من بگو كجا؟!!!

اهاي تو...خسته ام...بگذر...بيگانگي گرفته ام...اما هنوز قلبي در سينه ام ميطپد...قلبي كه عادت به دزديدن ندارد و تنها همه چيزش را داده است...حميد

صدای رودخانه...

اگر نباريدي بر من و اگر دورترين اشتياق اشنايم را به دست سرنوشت دادي و تصوير منرا از شب دلتنگيهايت از ياد بردي چه باك كه قلب من همواره در طلب عشق باقي خواهد ماند...و چه ترس از شب مرگيهاي هميشه كه منرا احاطه كرده اند...

مگر قلب عاشق ميميرد؟!!!

مگر فاصله كارساز خواهد بود وقتيكه اندوه و تكرار حريف رويا نميشود...و مگر ميتواند رودخانه اي را بازداشت كه نخروشد و همواره در جريان نباشد...مگر ميشود مقابل رود با سدهاي مقوائي ديوار كشيد؟!!!

چه خيال خامي كه من مرده ام...كه من در خاطره فراموش شده يك عشق وا مانده ام...مگر قلب عاشق ميميرد؟!!! حتي اگر عشقي نمانده باشد اين رودخانه ميرود و ميرود تا به دريا بپيوندد...چه باك از مترسكهاي پوشالي و خيالي ذهن من وقتيكه سخاوتي در نگاهشان نيست...چه باك دارد ابي اين رودخانه از بي تفاوتي اطراف و واژه هائيكه مايوسند...بيمارند...دلگيرند...مگر رودخانه براي ادمها ميجوشد؟!!! مگر دلسردي اين ايام ميتواند كه روح يك رود را اسير كند...رودخانه چه در اطرافش باشند و چه نباشند باز ميخروشد...و كسي نخواهد فهميد كه چرا و چه وقت روح سركش اين رود اسير شد...اما فقط دريا ميتواند كه رود را در اغوش بگيرد و نهرهاي حقير و كوچك مقصد اين رودخانه نيستند...اگرچه نباريدي و صحبت مهربانيت چون بهار كوتاه و چون نسيم گذرا بود اما كسي جز تو منرا نفهميد...ندانست...جز تو كسي به اندوه هاي درون من راه نيافت و ميدانم كه اجبار در ميان امد كه نماندي...و ميدانم كه خدا هم حريف تو نبود اگر اين تنگ چشمان حسود ميگذاشتند...يقين دارم در گوشه تنهائيت به اين رودخانه مي انديشي...و ميدانم كه خيسي اشكت داغتر از زبانه هاي اتش است...ميدانم كه دلتنگم هستي و اگاهم كه چقدر فشار دقايق خرد كننده هستند وقتيكه دو معشوقه در دست فراموشي به خاطرات بپيوندند...اگر نباريدي بر من و اگر دورترين و اشناترين اشتياقم را به سرنوشت واگذار كردي اما نميشود كه با شكوه ترين گريه هاي شوق و عميقترين عاشقانه هاي دور را از ياد برد...در اين هياهوي بي كسي نميشود حتي بيدل زنده ماند...نميشود كه دقايق را بدست مستي سپرد و نشست و سوختن پروانه ها را ديد...نميشود اشناترين صدا و ارامترين نگاه را بدست ابرها داد تا دلتنگيهاي منرا ببارند و همه جا را خيس كنند...

كدام عاشق از جلوه عشق روگردانست؟!!! كدام جادو ميتواند كه ژرفاي عشق را داشته باشد؟!!! كدام عاشق چشمان معشوقه خود را فراموش خواهد كرد مگر در زير سردي خاك گورش...كدام شاعر از باران ميسرايد و پشيمان ميشود؟!!! كدام نويسنده شبهاي دودادوش را از خاطر ميبرد؟!!! چه كسي ميتواند سالها حسرتش را و سالها عاشقانه را در افيون...در الكل به فراموشي بسپارد؟!!! اگرچه عشقي باقي نمانده است اما قلب عاشق همواره جستجو گر خواهد ماند...عاشق هميشه عاشق خواهد ماند حتي اگر بر اين خشكيها كسي نبارد...حتي اگر پوچي تمام پيكر و وجودش را فرا بگيرد و حتي اگر اتش زمانه اورا خاكستر نمايد...عاشق هميشه عاشق باقي خواهد ماند...شايد در گوشه هاي دلتنگ اين زندگي كسي پيدا شود كه معني يك نگاه را بداند و براي عاشقترين دل مرهمي بياورد و در نزديكترين نگاه ژرف به دورترين زواياي دل نفوذ كند و ابديت را گواهي دهد...شايد باران ببارد...نه بارانيكه از ابرها ميچكد...نه...بارانيكه همه اشتياق و انتظار ترا بر پوچي من ميريزد تا دوباره در اين زمستان سبز بمانم...با صداي پر اندوه و خروش اين رودخانه مانوس باش...اين رود با شوقي غم انگيز بدنبال عاشقترين قلب بسوي دريا رهسپار شده است...عاشقي در تارو پود اين رودست...چه معشوقه بماند و چه نماند...اين رود به منتهي عليه عاشقيها پيش ميرود و با همه اندوهش ميخروشد و چه بماند و چه بميرد عاشقانه جان داده است...پدرم ان رود بزرگ عاشقانه زيست و جان داد و من اين رودخانه كوچك نا اهلم اگر در مرام يك رودخانه در عشق نميرم...و جاودانه نشوم...بنام عشق...بنام رودخانه...بنام اندوه...بنام عميقترين احساسات انساني...بنام اتش...بنام دل...هنوز با پشت خميده و اندوه دل بپيش ميروم...يا ميميرم و يا خواهم رسيد و در عاشقي مردن و رسيدن يك معني دارد و ان جاودانگيست...حميد

باران نيامد اينجا...

هر بار نوشته اي و اينبار قطعه كوچكي سرودم كه فقط چيزي گفته باشم...اگرچه: هرچه كه هست پيش تر از اينها گفته يا نوشته شده است...اينهم به حساب بيهوده گوئيهاي هميشگي...

شبهاي بي تعلق

روزان بي علاقه

اندوههاي مبهم

يك شعر يك ترانه

باران نيامد اينجا

خشكست دفتر دل

گفتم كه خسته ام من

اينجا قرار من نيست

صد حرف نا نوشته

ارامش دلم كيست؟!!!

هر شب مسير اين رود

تا صبح در خروش است

چون روشني بر ايد

اين حرف گنگ و پوچست

رفتن هميشه رفتن

مقصد نشد پديدار

اين راه بي عبورست

اين درد بي خريدار

پيمان و عهدهامان

از ساقه تردتر بود

بادي نبود در كار

اين ساقه ريشه كن بود

در حسرت شبي خوش

هر لحظه ميله اي شد

در پشت ان نفسها

تكرار مبهمي شد

شبرا كنار دفتر

اندوه و دود سيگار

بن بستهاي جاري

ديوار... در... قناري

حرفي اگر بگويم

درمان درد من نيست

اين زخم در درون است

كس باخبر از ان نيست

وقتيكه حرفها را

نشنيده ميگريزند

ديگر چه سود گفتن

اين درد گفتني نيست

مردي كنار معبر

در انتظار باران

بيهوده بود صبرش

ابري نشد پديدار

باران نيامد اينجا...حمید

تو خیال کردی بری...

حرف بيفايده را نميگويم...بودن و نبودن منهم به جائي از قانون دنيا برنخواهد خورد...پس گور پدر دنيا...

با هوشياري غصه هر چيز خوريم

چون مست شديم هرچه بادا بادا

اين قطعه را تقديم به بيشعور ترين احساس زندگيم ميكنم كه شايد روزي بخواندش و بداند كشتن احساسات يك ادم درست مثل كشتن جسم و روح اوست و من نه روحي دارم و نه ارزوئي...پس خاك بر سرت بزبان بسيار ساده كه زندگي منرا از هم پاشيدي...واگذارت ميكنم به سرنوشت و دنياي دروغگو تر از تو و امثالت...حميد

تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه

باغ خونه بي تو خشك و بيرنگ ميشه

فكر ميكردي كه بري دلم پر از رنج و غمه

بعد تو رنگ گلا رنگ سياه ماتمه

تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه

نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه

فكر نكردي ميتونم ترو فراموش كنم

مثه بادي بوزم شعلتو خاموش كنم

راه بين منو تو دورترين فاصله شد

براي بهم رسيدن دلم بي حوصله شد

حالا امروز ديگه من اسم تو يادم نمياد

ديگه حتي دل من خاطره هاتم نميخواد

تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه

نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه

فكر نكردي ميتونم ترو فراموش كنم

مثه بادي بوزم شعلتو خاموش كنم

ميدونم توي دلت تلخترين گله هاست

حسرت وا شدن كورترين گره هاست

تو خيال كردي

بري

بري

تو خيال كردي

بري

بري

دلم برات تنگ ميشه

نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه

پس برو به جهنم جائيكه همه بايد برن...بيخيال زندگي شدم...هرچه بادا بادا...

 یکی از اکواریومهای من

اکواریوم دیگرم

مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم...

هر كسي كار خودش

بار خودش

اتيش به انبار خودش

اين حرفيست كه از خيلي قديمترها بر زبانها ميگشته است...انها كه قديميترند شايد كه عوام باشند اما الفاظي اينچنيني را بيهوده بر زبان نمياوردند...پدرم هميشه ميگفت موي سر در اسياب سفيد نكرده ام...ميگفت: با اين كارهايت تنها ميماني...ميگفت گليمت با اين طرز تفكر از اب بيرون نميايد...ميگفت: جنگل است...راست ميگفت و من در خامي جواني گم شده بودم...او راست ميگفت و منهم حق داشتم كه همانند او نبينم...نشنوم...و نخواهم كه عوام بمانم...شايد بهتر بود خيلي ساده تر و معموليتر همانند همه به اطرافم نگاه ميكردم...شايد بهتر بود به فكر يك زن بودم و چندين بچه و روزمرگيهائي كه معني زندگي شده اند...اما دست من نبود...من از همان كودكي ميدانستم كه بر خلاف اب شنا ميكنم...كودك من باهوش تر از خيليها بود و مغرورتر از انكه دنيا شكستش بدهد...هوش سرشار هميشه هم خوب نيست...كار دست ادم ميدهد...اگر در رياضيات و طبيعي با هوش باشي پيشرفت خواهي كرد اما اگر بطرز نا خواسته اي دچار احساسات عجيب و درك فضاهاي غير طبيعي بشوي زود ديوانه خواهي شد...و من ندانسته و ناخواسته اسيرشان بودم و هستم...حتي كسيكه نامش را همخانه گذاشتم از درك اين حالتها عاجز ماند و ندانست و هرچه ميديد انرا بپاي گوشه گيري من ميگذاشت...و نميدانست كه چرا فاصله من هر روز از ادمها و او بيشتر ميشود...وضعيت دشواري بود...نه انروزها ارامشي داشتم و نه اينروزها كه به اجبار او بسوي خودش رفته است و من با خودم مانده ام...تنهائي يا ترس يا شوق يا نياز يا هر زهر ماري را ميشود درمان كرد اما احساساتيكه ديگران دچار ان نشده باشند و انرا نشناسند نه گفتنش اسان است و نه ميشود درمانشان كرد...درد كهنه ريشه در سلولهاي ادمها دارد...و من فكر ميكردم كه شايد دوائي مانده باشد و يا كسي و يا ناگهاني اتفاق بيفتد كه اين سرخوردگي ازاردهنده را برطرف كند...اما نه...همه چيز كاذب بود...درست مثل فضاهائيكه يك ماده مخدر در ذهن ادم ميسازد...يك ادم ميايد...ابراز علاقه ميكند...خودش را نزديكتر و هم احساس جلوه ميدهد...همه احساسات ادم را كمابيش ميبيند و ميشنود و قلب ادم را بطرف خودش معطوف ميسازد...ساز ميزند...به حالتهاي روحي ادم توجه خاص ميكند...گريه ميكند...همدلي ميكند...و ميخواهد كه در قلب ادم بزندگيش ادامه دهد...اما درست وقتيكه ادمي مثل من كه اين حرفها را دور انداخته است اسيرش ميشود جا خالي ميكند...و وقتي متعجب ميشوم فقط ميگويد كه نشد...و واي اگر ادم يك زندگي در پشتش را فداي اين نشدن كرده باشد...و واي اگر ادم همه پلها را براي همين احساسش شكسته باشد...و وقتيكه كسي بر سر غلطي كه خودش اغازش كرده و ارام ارام رخنه اش را بيشتر كرده نماند ادم از همه چيز متنفر ميشود...صحبت از چشم و ابروي خيلي قشنگ نيست...صحبت از كارخانه و اموال و ثروت هم نيست...حرف حرف چيزيست كه معمولي تر از خيلي چيزها بود و فقط ادعاي فهميدن احساساتم را كرد...و منكه كسيرا انهمه نزديك نميديدم به اساني گول خوردن يك بچه فريب خوردم...زيرا همه بيجوابي من احساساتي بودند كه كسي نميدانستشان...و حالتهائي كه ارامشم را ميبردند و منرا در فضاي خلسه قرار ميدادند...و كسي امد كه همانند من در همان خلسه و بي تعلقيها زندگي ميكرد...تفاوت داشت و من ميدانستم كه تفاوت دارد...و يقين داشتم كه ميماند و هر انچه مانده بود را فدايش كردم...و امروزم و هر روزم تف و لعنتيست كه نثار خودم ميكنم...كه چرا خزعبلاتم را از روي دفترچه هايم به اينجا كشانيدم و علاج بي درمانيهايم را از اين ادمها طلب كردم كه سخاوتي در كارشان نيست...رفاقتي هم ندارند...حرفشان هم كشكي تر از هر كشكيست...و من خيال ميكردم كه چون خودم صادقانه رفتار ميكنم مخاطبم هم همينگونه خواهد بود كه نبود...كه اشتباه كردم...كه برگشت ممكن نيست...كه شكستم را پذيرفتم...كه ضربه اي خوردم كه تا عمر دارم فراموشش نخواهم كرد...همينجا بود كه همه چيزم را باختم و همينجا بود كه تجربه اي بدون بازگشت بدست اوردم...راه برگشتن نيست...

پشت سر خراب

روبرو سراب

ساكت و صبوري دل من

مثل بوف كوري دل من

تا به كي سراپا حقيقتي

تا به كي خراب محبتي

ما كه نيامده بوديم به به و چه چه بشنويم...دلمان را گذاشتيم بيخبر از انكه جاي دل اينجا نبود...چهارتا بچه ميامدند و قيمت ميگذاشتند دلي را كه تكه تكه بود...بچه بازي در اورديم...و ندانستيم كجاي زندگي نفس ميكشيم...و نفهميديم كه دل اي دل دير زمانيست كه جايش را به الهم اني داده است...نفهميديم كه خداهم ديگر ان خداي سابق نيست...صفائي هم ندارد...كرمي هم نميكند...به كاهدان زديم...حميد به كاهدان زد...نه خدا دارد و نه دل...نفرتش هم مايه خنده ديگران شده است...خودم را فراموش ميكنم...كه نقد را به نسيه فروختم...كه به لنگ كفش ميخ دار راضي نشدم و امروز پايم روي خار و خاشاك از راه رفتن باز مانده است...چه كسي لنگ كفش ميخ دار بپايش ميكند؟!!! چه كسي تحمل پاي برهنه روي خارها را دارد؟!!! جز خرها كه منهم از جمله انها هستم چه كسي اينهمه ميبازد و باز رويش كم نميشود...اما من ايندفعه رويم كم شد و حرفي هم نخواهم زد...گه خوردي روزگار كه منرا گه خور زندگي كردي...لعنت به تو و من...حميد

بارون از ابرا سبكتر ميپره

هركسي سر بسوي خودش داره

مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچكس دلمو نميبره

تیک تاک....تیک تاک...

دكتر من معده ام خراب شده است...من شبها دچار كم خوابي و بي خوابي ميشوم...

تيك تاك...تيك تاك...

دكتر من كمرم درد ميكند...انگار تمام استخوانهايم خرد شده است...

تيك تاك...تيك تاك...

دكتر من فكرم اشفته است...احساس ميكنم كه دچار ديوانگي شده ام...شايد هم به عشق نياز دارم...

تيك تاك...تيك تاك...

دكتر همه اينروزها از پريشاني افكار حرف ميزنند...خيليها درد لا علاج گرفته اند!!! خيليها وا داده اند...خيليها به ته بن بست رسيده اند...و من ميدانم كه تو نيز هيچ درماني در نسخه هايت نداري!!!

تيك تاك... تيك تاك...

ساعت عقربك دار مچي را روي دستش كوك ميكند...انگشت سبابه وشصت انگشتش ترك خورده است...لاي مهره كوك ساعت ميرود و نيش دردناكي انگشتانش را ميچزاند...كفشش را ور ميكشد و مثل گه درون كوچه سرازير ميشود...اشغالها را با نوك كفش قراضه اش شوت ميكند...خودش هم همانند اشغالها هميشه به اين طرف و انطرف پرتاب شده است...

تيك تاك...تيك تاك...

همه چيزها همانطور كه از قبل بوده اند خودشان را نشان ميدهند و در چهره كريه اينجا و انجا قه قهه ميزنند...بوي كثافت سرب داخل مشامش پيچيده است و حتي پرواز كبوترها برايش زيبا نيستند...زمين زير پايش سست مينمايد و او ديگر كاري به اسمان بالاي سرش ندارد...هر چه كه هست همينجا و روي اسفالت زير پايش قدم به قدم در رفت و برگشتهاي موذيانه تكرار ميشود...

تف مياندازد...

از بد شانسي اب دهانش به لباسش مينشيند و او با دستمال چرك داخل جيبش انرا روي كتش ميمالد و اوضاع را گهتر ميكند...پاكت مقوائي سيگار را بيرون مياورد و با بي ميلي يكي از انها را به لبش ميچسباند...

تيك تاك...تيك تاك...

فيلتر زرد سيگار به خشكي لبهايش ميچسبد انگار وقتيكه حرف ميزند هم از ان جدا نميشود...همينطور روي اسفالتهاي داغ سر ميخورد تا به راهرو و دالان كثيف بالاخانه ميرسد...پله ها را قدم به قدم بالا ميرود...

تيك تاك...تيك تاك...

ففل فلزي انبار بالا خانه را با كليد ميچرخاند...صداي خش و خش كليد سردست...انگار بعضي ادمها بايد هميشه متروكه باقي بمانند...قفل باز ميشود و او وارد انباري ميگردد و كليد چرب كنار دستش را لمس ميكند ميكند و لامپ صد و كمسوي انباري روشن ميشود...در گوشه انباري سماور برقي را روشن ميكند و با دستهاي خشكش دو كف دست چاي خشك نا مرغوب را داخل قوري ميريزد و منتظر ميماند كه اب بخار كند و جوش بيايد...از فرط كم خوابيهاي هر شبش سرش را روي ميز ميگذارد...با دستش چرخ گوشت و اب ميوه گيريهاي تعميري را از روي ميز كنار ميزند...هنوز چشمانش گرم نشده كه صداي غل و غل سماور بيدارش ميكند...قوري را زير شير ميگيرد و لبالب اب ميبندد...مينشيند و سيگارش را روشن ميكند...

تيك تاك...تيك تاك...

استكان و نعلبيكيش را زير اب سرد ميشويد و يك چاي دهن سوز در ان پر ميكند...از جيبش يك حبه ترياك بيرون مياورد و در چائي حل ميكند...بعد يكضرب انرا بالا ميكشد...سراغ انبردست و لوازماتش ميرود و از كيف چرب و اويزان كنار ديوار انها را در مياورد...نشئگيش بالا ميزند و او در حالتي بيخيال گونه محو تعمير لوازمات روي ميز ميشود...از فرط نشئگي گذشت زمان را هم نميفهمد...تا اينكه چشمش به ساعت ميفتد و دلش زوزه ميكشد...سه تخم مرغ اب پز شده را از ميان كيسه اش بيرون مياورد و لاي نان ميپيچد و با ولع گاز ميزند...با انگشتان ترك خورده نمك بر ميدارد و روي لقمه اش ميپاشد...تصورات او گنگ و معلقند و او در حاليكه ماتش برده است اخرين لقمه غذايش را ميبلعد و با استين دستش دور دهانش را پاك ميكند....الحمد الله...و سپس از شير اب يك ليوان پر ميكند و سر ميكشد...

تيك تاك...تيك تاك...

تا غروب او نه ستاره اي دارد و نه شوق ستاره باراني و نه حتي دليل صحبت كردني...همه چيز دوباره تمام ميشود...كليد را خاموش ميكند و درب انباري را پشتش ميبندد و يك حبه كوچك ترياك را دوباره بالا مي اندازد و سيگارش را روشن ميكند...و دوباره به خيابان سرازير ميشود...نه بهشت خدارا ميشناسد و نه از جهنمش ميترسد...فقط براي نان و تخم مرغي و چند حبه ترياك كه خمار نماند همواره با تيك تيك ساعت راه ميرود و راه ميرود و فرسوده ميشود و تكرار ميكند...و كسي دلش به حالت سرگشتگي او نميلرزد...و شبهائيكه از فرط نشئگي راهش را گم ميكند كسي دستش را نميگيرد و حتي خداي بالاي سرش هم نميبيند و ميگذارد كه او هر روز له تر بشود...و شايد خداي شما فقط خداي شما باقي بماند كه راهتان هرگز همچون من به چنين پستوهائي كشيده نشده است...و چشمتان از شدت نفرت درد نگرفته...

تيك تاك...تيك تاك...

من خسته تر و وامانده تر شده ام...من بيهوده تر راه ميروم...وحشت دارم كه اين سرگشتگي به زجر كش من امده باشد...وحشت دارم از نام ادميت...كردار ادميت...انديشه هاي ادميت...وحشت دارم از خدائيكه شما تكرارش ميكنيد...در كلاف سردر گم خود وحشت زده ميخزم...انصاف و مروتي در شما نيست...ميدانم...ميدانم...ميدانم...و سكوت خواهم كرد...چيزيكه درمان نيست اما اگر قرار به خفگي من باشد بايد بتنهائي و بي نياز از هر كسي خفه بشوم...حميد

رنگين كماني بنام دوستی...

نامه اي بي تمبرو تاريخ

پاكت بي مهر و امضا

كوچه دلواپسيها

برسه بدست بابا

با سلام خدمت بابا

عرض كنم كه غربت ما

ديگه نميشه نوشت خوبه الحمد الله....نميشه نوشت راضيم الحمد الله...ولي با رنگ رنگين كمان مهرباني دوست همه چيز ميگذرد هنوز بابا...

بابا برادري دارم كه تازگيهاست امده...نميدانم از كدام راه امد...نميدانم از كدام جاده رسيد...نميدانم كه چرا تو نشاني اورا وقتي بودي به من ندادي!!! شايد ميخواستي خودم اورا پيدا كنم...شايد ميخواستي نشانم دهي كه هميشه با گشتن چيزي پيدا نميشود...

ناگهان

اه كه اين ناگهان را چقدر دوست داشته ام...چقدر شعر ناگهاني عشق و دوستي را دوست ميدارم...چقدر اين انعكاس ناگهاني محبت در سياهي و تاريكي پيرامون درخشنده است...مثل باران ميماند...وقتيكه ببارد همه جا به ناگهان خيس خواهد شد...خيسم كردي ارش...تن خشكم را زير اين سقف پر از دود سيگارخيس كردي...ناگهاني باريدي به واژه هاي تلخ و لرزان من...يكي ميگفت: دلنوشته ها به مفت نميارزند...ميگفت بدرد كاغذ دور سبزي اش ميخورند...اما من پاي همين دل نوشتها دلم را وسط گذاشته ام...دلرا كه نميشود دور سبزي اش پيچيد!!! ميشود؟!!!

ميگذارم درندگان بدرند همه احساسات انساني را اما نميگذارم حرمت دلنوشته بدور سبزي پيچيده شود...اگر حتي ادمها به قيمت يك پرس چلوكباب سلطاني مفت حاضر به خواندن بعضي چيزها نباشند اما من تا اخرش هنوز مينويسمشان...به حرمت و بي قراري اين شبهاي پوسيده و تنها هنوز عاشقي نمرده است...هنوز برادري نمرده است...هنوز رفاقت نمرده است...هنوز رنگين كمان يك حضور اسمان بيهودگيم را رنگ ميزند...هنوز هستم...اگرچه خيسم از اشك اما هنوز مانده ام...مگر ميشود كه برادري را ديد و عشق را پنهان كرد؟!!! مگر ميشود سخاوت دستهاي مهربان را ديد و منكر بود!!! منكه از خسته ترين گوشه هاي تنها سخن ميگويم چرا بايد در رونوشتهاي از پيش نوشته شده معطل بمانم؟!!! چرا بايد در تاخير نيامدن اين قطار يادم برود كه هنوز مهرباني هست...وجود دارد...و من در قدمهايتان احساسش ميكنم...امدم چون شبانه هاي قبل گنگيم را واژه به واژه بنويسم كه چشمم روي عطوفت تو خشك شد...تنهائيم را سرودي...تنها بودم اما امشب ترا كنارم ديدم...مثل برادري نزديك ديدم همه احساساتت را... كه پشت خميده ام را با دستت لمس كردي و در نگاهت غمي بود كه من جنس انرا ميشناختم...نبودي اما بودي...هستي...و من ترا ديدم كه همه مهربانيت را چطور واژه كردي و امشب را شب شكن شدي...ميداني و ميدانم كه زخمهاي كهنه را مرهمي نيست مگر فراموشي كه نميايد...ميداني و ميدانم كه گاهي ادم تنهاتر از احشام ولگرد ميشود...همه انچه ميدانم و ميداني را سالهاست جمله ميبنديم...شعر ميسرائيم...متن مينويسيم...اما فقط يكي واژه كافيست كه شب شكن باشد...و تو بودي...و تو امشبم را شكستي و من ديدم رنگين كمان دوستيمان را كه بر شب خاكستري پس از باران عطوفت تو تاق بست...اهاي تاقي رنگين كماني... ارش مهربانم گمان نبر كه ندانسته و از مستي چيزي مينويسم...بدان كه عطوفت تو مست و خرابم كرد كه امشبم را بجاي گنگي از رنگين كمان تو بسرايم...شب شكن شدي...گريه سر كردم...باريدي...بزيرت بي چتر امدم...صدايم زدي...در اغوشت گرفتم...رنگين كمان زدي...خيره خيره نگاهت كردم...رفاقت كردي...دلم را برويت باز كردم...مرهم كشيدي...دستانت را فشردم...واژه نميتواند كه دوستي را ستايش كند...اينها ناچيزند براي قيمت دوستيها...دلم را نشانت خواهم داد زيرا در اينجا مگر دلم و بجز احساسم لافي به گزاف نگفته ام...پس صداي دلم را گوش كن كه ميگويد: دوستت دارم...حميد

متن فوق به اندازه بضاعت ناچيزم تقديم بدوست سخاوتمندم ارش مهربان...باشد كه فقط گوشه اي از احساسم را در قبالش نشان داده باشم...و در انتها از عابران هميشگي اين رودخانه ستايش ميكنم: شادي مهربان(كوچه)...فرشته...پروين...اقاي محمد حسين ولائي...دوست خوبم از وبلاگ ديوار...نيلوفر...ليلا خانم(ابي اسماني)...شادي مهربان( وبلاگ شباهنگ)...ليلي خانم...و هركسيكه گلي در اينجا گذاشت و چشم خسته را به رد پاي مهربانيش عادت داد...من از خسته ترين و بن بستترين شب بي پنجره گلي نثار مهرتان ميكنم...گلي كه ناچيزست اما همه احساس منست...

پاي در زنجير پرواز ميكنم

با غمهاي درون اوج ميگيرم

با اشكهايم سفر ميكنم

با شكستهايم به پيش ميتازم

it is Free  love

ماهيهاي من بدون خطبه عقد و بدون حلقه و انگشتر و بي نياز از جهيزيه و بدون يك تومان مهريه و حتي بدون تفاهم در اغوش همديگر ميروند...بدون خواهشهاي مكرر و بدون عقيده و مذهب زندگي ميكنند...ارامش و زيبائيشان بدون هيچ تكلفي منرا به دنيائي ماوراي اين نكبتها ميبرد...دنيائي كه ارامش و زيبائيست...دنياي برابر ماهيها...حتي كوسه ماهيها هم به اندازه شكمشان ميكشند...ماهيهاي من در ارامش اب بدون حتي يك كلمه فريب و نيرنگ عشق بازي ميكنند...ازادند كه شنا كنند...كه عريان باشند...كه خودشان باشند...ماهيهاي من خوب ميدانند كه نبايد به پس از مرگشان بينديشند...هرچه كه هست در همينجا خلاصه ميشود...همينجا جاي عشق ورزيست...محل خوبي براي زنده بودن...زندگي كردن...ارام بودن...معاشقه كردن...انها فهميده اند اما ما هرگز نخواهيم دانست زيرا بشر نفريني تنهائيست كه با گمانهايش همه چيز را خاكستر ميكند...و خيال ميكند كه براي ابدي شدن بايد اصل زندگي را بسوزاند...چه گمان باطلي...ماهيها ميدانند و ما نه...و هرگز نخواهيم فهميد اما انها كه دانسته اند عاشقانه ميبينند و زندگي را زندگي ميكنند...چيزيكه فقط با عشق ورزيدن نام زندگي ميگيرد و گرنه جهنمي از توهمات كشنده است...كاش اندازه يك ماهي رها ميشدم...حميد

جان لنون شاعر افسانه اي گروه بيتلز در سروده افتابي تصور كن: تصور كن دنيائي را بدون مذهب و ازاد كه ادمهايش تنها عاشقند و بس...روح بزرگش پر ابهت باد كه هست و خواهد بود...

JOHN LENNON...IMAGINE

تصور کن...

 

ناگهان ببار...

توله سگ قهوه اي دمش را ميجنباند...توله سگ قهوه اي اشغالهاي بياباني را براي تكه ناني و يا يك استخوان پكيده زيرو رو ميكند...وقتيكه پدرش واق واق ميزند و اورا ميخواند توله سگ قهوه اي تند تند ميدود...

له له ميزند...

پدرش ميگويد كجا بوده اي؟!!! ولگرد تمام عيار!!! بازهم با اشغالها بازي ميكردي؟!!! مگر نميدانستي همه امروز را سگدو زده ام كه استخواني بيشتر بياورم...خاك بر سر پدرسگت كنند...اي توله سگ...

توله سگ قهوه اي ميخندد...اخر اينها كه پدرش گفت برايش فحشي نبودند...توله سگ قهوه اي ميداند كه جد در جدش سگ بوده است...توله سگ قهوه اي خيلي وقتست دلش از اين بياباني گرفته است...شايد دلش ميخواهد كنار بركه اي بزندگيش ادامه دهد...شايد دلش ميخواهد همانند ياكريمها پر بكشد...و شايد دلش ميخواهد همانند انها نوكي داشته باشد تا انرا در نوك جفتش فرو ببرد و مثل سگها ديگر دوست دخترش را گاز نگيرد!!! توله سگ قهوه اي خيلي فكرهاي ديگري هم دارد...گاهي براي من انها را ميگويد...اخر من با او از قديمترها اشنا بودم...اينروزها فكر ميكنم كه همانند او به ولگردي افتاده ام...واق واقم بجاي صحبت كردن نشسته است...مرتب پاچه ميگيرم...هيجان دارم...پارس ميكنم...و وقتي توي سرم بزنند خفه ميشوم!!! كنار اتاق لم ميدهم و مثل توله سگ قهوه اي با چشمهاي غمگين نگاه ميكنم...اشكي ميريزم...و زوزه ميكشم...معني زوزه هاي منرا كسي نميفهمد...كسي يك توله سگ را جدي نميگيرد...براي ديگران ادمها همانند همديگر هستند اما منكه ادم نيستم!!! از وقتيكه با توله سگ قهوه اي مراوده دارم قانون سگان را شناخته ام...بيهوده پارس ميكنم...ولگرديهايم بي غرض و مرض است...شبها هم لم ميدهم و در روياي هيچ با چشمهاي درشت غمگينم خيال بافي ميكنم!!! خيالاتم را ميبرم سر چشمه پاكي...اب مينوشم...خودم را درونش مياندازم...خيالاتم را ميبرم پهلوي ياكريمها...نوك ميزنم...نوك به نوكشان ميزنم...ميبوسمشان...خيالاتم را ميبرم به شهريكه سگها را نميزنند...ساعتي ارام ميگيرم...اه يادم ميايد كه اندازه يك سگ رها نيستم...يادم ميايد نامم ادميزاده است...غمها هجوم مياورند...من لبريز خاطره ميشوم...پارس كردنهايم فرياد ميشود...فريادم ميشكند...اشكم ميريزد...نفرتم بالا ميايد...نگاه ميكنم كه توله سگ قهوه اي رفيق خوش مرام من كجا لميده است!!! نميبينمش...پدرش به او گفته با من حرفي نزند...گفته ادمها زياد دروغ ميگويند و نبايد به انها يقين پيدا كرد!!! من تنها ميمانم...صداي موسيقي را زياد ميكنم...

    

CHRIS NORMAN                                                   

در ترانه افتابي: Some Hearts Are Diamonds

بعضي قلبها از الماسند!!!

واي كه چه ابهتي دارد...خونم را گرم ميكند...از ياد توله سگ قهوه اي بيرون ميايم و بياد دلم ميفتم...اه چه گوشه هاي پاره پاره اي دارد...انگار زخم عميق سالها يقين و اعتماد را بر ديواره ان ميبينم...چقدر در گفتن احساساتم بيچاره مانده ام...چقدر اين قلب زخمي شده از فشار يادگاريها گرفته است...ولي هنوز احساسات نابي دارد...چيزيكه در من تمام نخواهد شد حتي اگر گاهي حسرت يك توله سگ را بخورم!!! چه اشفتگي مرموزي گرفته ام...چقدر اين ترانه منرا به اوج ميبرد...انگار معلقم...اما چه كسي ميداند كه اين مرد خاكستري هنوز دلي سرشار دارد كه يك ترنم ناگهاني ميتواند درش را بگشايد...و بسوي باغي فراتر از ذهن ادمها دوباره بخروش دراورد...چه كسيرا يك ترانه اتش ميزند بجز قلب عاشق پرست من كه سخت دردناك شده است...بدرخش اي الماس خوش تراش...دلتنگم از نفس كشيدنهايم...بدرخش اي ناگهان...من هواي ناگهان ترا دارم...نه بازي با توله سگها...در اخرين نفس...قبل از غروب...بسراغم بيا...اينجا مردي در ترانه هايش دلتنگ مانده است...دلتنگ مرده است...دق مرگ گرفته است...بدرخش كه از وحشت توهماتم ميلي بزندگي در من نيست...ناگهان بيا...اي قطره...اي زلال...ناگهان بيا...من شعر ناگهاني دلدادگي را ميپرستم...بر من ببار...بر من بتاب اي ناگهانترين احساس... كه در بندم...كه زوزه هايم به جائي نميرسد...كه ديگر خدائي ندارم مگر شور دلدادگي...همه مقدسات من همين ترانه ها و البومهاي خاطره انگيزست...پيغمبر و خدايم زخمه گيتار كريس نورمن شده است...شبها با ترنمش گريه ميكنم...به ابهت اين نوا و اعجاز اين ساز ناگهاني بر من ناگهان ببار...من مرد عبادت نبوده ام...من مرد ساغر و پيمانه ام...مرد ساز...مرد عشق...ناگهان ببار...ناگهان بيا...جاني نمانده است...اي ناگهان بر من بر اين اسير درد ناگهان ببار...من ترنم خيس ناگهاني را همچون صدا...همچون نياز...همچون غريضه...همچون نسيم...دوست داشته ام...دوست دارم...ناگهان ببار...من شعر خوش بزنگاه نگاه غريبه و عجيب ترا دوست دارم...نديده ام...اما ببار...بر اين كوير...ناگهان ببار...حميد

         

من هميشه دلم ميخواست چراغوني...بجز اشكم نيومد به مهموني...

همه ديشب را تا صبح نوشتم...ده بار خواندمش...نتوانستم...وقتيكه گفتن و نگفتن يكي ميشود چرا بايد ذهن رفيقم را معطوف خزعبلاتي كنم كه گاهي پس از خواندن ان منرا ديوانه بپندارد...وانگهي جنون كه عيب ندارد...هرچه كه باشد بهتر از مردم فريبي و مردم ازاريست...صبح شده است و من هنوز نخوابيده ام...گمان ميكنم كه روزها براي خوابيدن بهتر باشند زيرا در شب تيره نكبتيها زير تاريكي فرو ميروند اما در نور افتاب ازدحامي از هميشگيها دوباره موج ميزند...همهمه اي كه جاي معني زندگي را گرفته است...هيچ ندارد و انگار همه چيزست...پوشاليست اما خودمان بنام زندگي بزكش كرده ايم...شايد اين عجوزه با ارايش رنگها كمي جوان و ديدني بنظر بيايد اما عجوزه باطني دارد كه وقتي با اب معرفت شسته ميشود حال ادم را بهم ميزند...تحفه سراي اين زندگي عجيب بد خلقي ميكند...عجيب ديوار نمورش فرو ريخته است...عجيب پشت اعتماد و يقين شكسته است...عجيبست قناريها صداي خر در مياورند!!! عجيبست كه هنوز بايد با عجايب ماوراي هفت گانه زيستن كرد و هنوز ارزوهاي كودكانه بافت كه شايد اين مكاره دنيا روزي بكام ما بشود كه نميشود...عجيبست كه نحسي بعضي چيزها با اب هفت دريا پاك نميشوند...صبح زيبايت را به استقبال خورشيد عالم تاب برو...دست و روئي بشوي...خودت را معطر كن...كفشهايت را وربكش...صداي انعكاس روزمرگي ميايد...مواظب باش قاپ چشمانت را دله دزدهاي احساسات نربايند...مواظب باش نهارت را سر وقت نوش جان كني...حواست باشد قانون زندگي قانون جنگل شده است...اگر موشي اداي شيرها را در نياور...اگرچه شيرهاي اين جنگل نه يال دارند و نه كوپال و فقط طبل تو خاليند...من خودم را ساعتي به فراموشي خواب ميسپارم تو اما بجاي من ببين انچه سالهاست ميبينم...شايد اگر حوصله اي بود بازهم كلمات را ببازي بگيرم و اگرچه تفاوتي نميكند اما عقده اي بگشايم...هواي مبهم و اشفته اي همه خواب و بيداريم را تسخير كرده است...اگرچه چند روزيست خفقان گرفته ام اما هنوز ميبينم...و ازرده تر ميشوم...حميد

کریس نورمن مرد افتابی رویاهایم که ابهتی به اندازه رهائی دارد و صدائی به وسعت عشق

 

همخوابه با دريا...دلداده به باران...

دلتنگيم بيش از كلمات روي كاغذهاست...حتي گفتنش هم دردي از من دوا نميكند... همه امشب را مثل هر شب تا صبح فكر كردم...سيگار كشيدم و مچاله تر شدم...حميد

 

من و خودم....

ان تي وي لعنتي را خاموش كن...صداي وقو وقش حالم را بهم ميزند...توي اين اشپزخانه چيزي براي زهر مار كردن هست؟!!!

سكوت به اندازه كافي هست...

تو چيزي بنظرت ميايد كه بگوئي...حوصله ام سر رفته است...

گفتنش فايده ندارد...زياد تكرارش كرده ايم...

راست ميگوئي!!! خفه ميشويم و با هم زل ميزنيم و فكر ميكنيم...

راستي بيا اينجا اين پائين را ببين...گربه ولگرد روي سقف ماشين لنگش را دراز كرده و خوابيده است!!!

چه ارامشي دارد...چه تختخواب مجاني و بي منتي...به نظر تو در خوابهايش چه ميبيند؟!!!

نميدانم...اما اوهم دريافته است كه موجودي سرگردان و بيهوده است...از شكل بيخيال گونه اش اينطور به نظرم ميايد!!!

منو تو هم اشغال هستيم...مگر نه؟!!!

درست است...فقط نوع اشغالها تفاوت دارد وگرنه همه بدرد يك چيز ميخورند...

بيا زل بزنيم و ارزوهايمان را بر و بر نگاه كنيم و برايشان دست تكان دهيم...

راستي تو چيزي ميخوري؟!!!

من ترجيح ميدهم يك سيگار روشن كنم...

منهم با تو يكي ميشوم...كبريت بزن...بيهوده است!!!

منهم به همين فكر ميكردم...حميد

پرسه هاي بي ترانه...

بچه در ميان گهواره ارام خوابيده است...بازيچه هايش دور و اطرافش ريخته اند...عروسكهاي كوچك و بزرگ پنبه اي...اينطرف و انطرف اتاق پر شده از اسباب بازي هاي ريز و درشت...ديشب تولد بچه بود...همه امده بودند...همه ميخنديدند و بچه را در اغوش ميگرفتند و ميبوسيدند و هدايائي را برايش اورده بودند...بچه همگي انها را ميديد اما كسي چه ميداند در ذهن او انها چگونه ديده ميشدند!!!

كيك بزرگ خامه دار و چند شمع كوچك رنگي بعلامت گذشت زمان...بچه با كف دستش بروي خامه هاي كيك كوبيد...لباس و پيش بندش پر از خامه شد...ميخنديد...دلش ميخواست همه بادكنكهاي رنگي اويزان از سقف را بتركاند و ذوقش بگيرد...پدرش با اتش سيگار به زير بادكنكها ميزد تا از صداي تركيدن انها مثل يك جشن خاطره انگيز همه به شوق بيايند و بچه بيشتر بخندد...صداي موزيك بچه را برقص در مياورد...كسي چه ميدانست بچه موسيقي را چطور و با كدام احساسش درك ميكند!!!

شام را كشيدند و همگي نشستند و خوردند و سر انجام به خانه هايشان بازگشتند...بچه از شدت خستگي خوابش برده بود...او را دوباره در گهواره اش گذاشتند و كسي نميدانست او در خوابهايش چه ميبيند!!!

مرد با صورتي نحيف و زرد و لبهائي تيره از پكهاي داغ سيگار بروي تخت چوبي خوابيده است...كسي چه ميداند كه او روزي يك بچه بوده است!!! طلبكارها مرتب تلفن ميكنند...قبضهاي اب و برق گاهي پرداخت نشده باقي ميماند...طلبكارها گاهي با شرخر به درب خانه مرد ميايند...كسي چه ميداند همه انها روزي بچه بوده اند!!!

سيگارش را از پاكت مقوائي بيرون مياورد و با حسرت انرا روشن ميكند و بروي تخت دوباره دراز ميكشد...پكهاي عميق و دوديكه همه اتاق را پر كرده است...كسي چه ميداند ان مرد به چه فكر ميكند!!! به كودكيش؟!!! به امروز و يا فردايش؟!!! و يا به مرگش!!!

كسي براي مرد هديه نمياورد...كسي براي خنداندنش بادكني نميتركاند...بيشتر دوست دارند براي خنده همگاني و يك قاه قاه نفرت انگيز مخش را بتركانند!!!خودش هم شايد گاهي به اين فكر ميكند...اما زندگي جريان دارد و همچنان در گهواره هائي بچه ها را ميخوابانند تا بزرگ بشوند و سر چهار راهها به جرم سد معبر زير بساطشان لگد بزنند...تحقيرشان كنند...گاهي فحششان بدهند...براي يك تصادف كوچك يقه هم را بدرند...از له كردن همديگر احساس غرور كنند و وقتيكه حساب بانكيشان بالاي ميليارد رفت قاه قاه به ريش ديگران بخندند و در جشن تولد منحوس انگلي زيستنشان بادكنكهاي رنگي را با اتش سيگار بتركانند!!! حميد

مثل تو مثل يه كفتر
مثل من مثل يه كودك
مثل من مثل يه شاخه
مثل تو مثل يه پوپك

مثل پروانه‌ای در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت


تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراه سرتاسر
نه يه دست و نه يه آغوش
نه يه سنگ و نه يه سنگر

پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار

باران صدايم بزن...

اي كه به مسير دريا رهسپاري نامم را به ساحل ببر و روي ماسه هاي خيس رهايم كن...اي كه جاده را در پيچ و خمش از هزار كوه...صدها تپه...دهها گذرگاه عبور ميكني نامم را به ابرهاي متراكم و زاينده بسپار...اي كه ميگريزي از اين همهمه هاي دلگير نام منرا هم در ساكت جائي بده كنار دفتر شعر و لباسهايت...ببر اين غريبه را به غربت ابرها بسپار...دلم گرفته است...

زير غبار حسرت اسم مرا صدا كن

با من بخوان دوباره صد شعر و صد ترانه

ابهت بغضم را به دل كوه بسپار تا از انعكاس ان همه جا پر از ترانه شود...بوي هيزم ميايد...بوي چوبهاي سوخته و نمناك...بوي علف ميايد....بوي نمناك چنارها...حنجره پرندگان ازاد پر از طراوت و نمناكيست...مه گرفته است همه پيچ و خمهاي اين جاده را...نگاهم كن...در ابهام اين مه پائين كشيده به انتظار جلوه صورت تو نشسته ام...نامم را به قطرات معلق شبنم بسپار تا دوباره در يك قطره متولد شوم...دل غمديده را به نوازش دستهاي باران ببر...چشم پر اب را مقابل سخاوت اسمان شرمنده از اين اشكهاي سرد و حقير كن...

مثل تصوير ماه تلخ تبعيدی
كه رو تالاب اين پس‌راهه افتاده
مثل اين ساكت دلگيره آواره
كه تن واكرده رو دلتنگيه جاده

مارو با قطره اشكی
ميشه لرزوند و ويرون كرد

مارو با بوسه شعری

ميشه ترانه‌بارون كرد

برايم از انجا در دستانت باران جمع كن و به سوغاتي برايم بياور...نگو كه تا رسيدن تو خشك ميشود قطرات...دستانت لطافتي دارد كه باران را جمع ميكند و نگه ميدارد...ميدانم كه تا رسيدن تو باران ميان مشتت خواهد ماند...خواهد بود...برايم باران بياور كه احساسي خوشتر از ان در اين سياهيها نيست...به ابرها بگو كه مدتهاست بر اين قريه نباريده اند...بگو كه شوره زار شده ايم...بگو كه زمين خشك چاك چاك است...بگو سبزي ها كم شده اند و خارها به جاي درختان هر قدمي را ميخراشند و مجروح ميكنند...بگو بيايند...بگو ببارند...بگو كه انتظار ادم را پژمرده ميكند...

پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار
كجايی ای چراغ عشق
منو از سايه ها بردار

در اين غريبگيها كه جز گياه و اب همه چيز وارونه مينمايد و ادم تنهاتر از هميشه است و بهائي ندارد اشنائي برايم بفرست...كسيكه باران را ميشناسد...كسيكه در مشتش به سوغات برايم باران مياورد...كسي را كه درد را ميشناسد...و مرهمي در كلامش جاريست...

ميعاد ما در پايان قصه

شام بي حسرت اتمام غصه

در بستر دشت دشت پر لاله

بر بام فلك با صد ستاره

واژه ها كه تمامي ندارند...حرف من كه يكي دو تا نيست...كلاف اين قصه را از هركجا بازش كني بازهم گره اي دارد...نامم را به انطرفها ببر كه باران ميبارد دلم تنگست...

شب به شب كوچه به كوچه

در به در خانه به خانه

كوله بار گريه دارم

گريه هاي بي بهانه

بهانه دستانم باش... نميشناسمت...نديدمت...بهانه انتظارم باش...چه هستي كه جستجو گرت شده ام...نميدانم...و ندانستنش غمي بزرگ را در جانم ميپروراند...بهانه دستانم باش و مشت كوچك و خيست را برايم باز كن تا باران را از درونش احساس كنم...

با غروب خاطراتت

در طلوع من نشستي

با پريدنم پريدي با شكستنم شكستي

باران صدايم بزن كه شب بي روزنه را شوقي نمانده است...از اينهمه تكراري بي شوق بتنگ امده ام صدايم بزن...از اين رخت ژنده و رخوت انگيز احساس پلاسيدن ميكنم...تو به عطوفت و نوازشت كه ميباري و سبز ميكني منرا شكوفا كن...كه دلتنگم...كه دلتنگم...كه دلتنگم...باران صدايم بزن...حميد

جاده اي به خلسه... خيس از باران...

خانه هاي قديمي...كاهگلي...با سردرهاي چوبي...درها و پنجره هايشان و شيشه هاي كوچك رنگي...رنگ در رنگ...قرمز و ابي و زرد افتابي...پرده هاي سفيد تور...باد كه ميزد پرده ها كنار ميرفت و از دالان كنار اتاق حياط معلوم ميشد...باد كه ميزد پرده هاي تور تكان تكان ميخورد...تاقچه ها...تاقچه هاي گچي...برويشان گلدانهاي بلور كه در انها گلهاي مصنوعي رنگارنگي بود...كاسه هاي گلي...چله تابستان پر از يخ و اب...سر بكش اين كاسه گلي خاطره را...كاسه اب را بروي سرت خالي كن تا از اين خواب نا ممكن بيداري شوي...

بيدار شو كسي به كسي نيست...در اين تنهائي حتي گربه اي لاغر هم نمانده است كه بروي موهاي نرمش دستي بكشم...نميدانم شبها وسط ان پارك جنگلي چه ميگذرد...شايد اشباح با همديگر هم اغوشي ميكنند...وقتيكه شبست چه فرق دارد جنگل و يك اتاق...چيزهائي در ذهنم ميپلكد...احساسات مرموزي اين اطراف دور و برم زندگي ميكنند...نگاهم كه به در و ديوار خشك ميشود در ذهنم چيزهائي ميبينم...چيزهائي هنوز در خلوت و تاريكي وجود دارند كه احساسات روز انها را نميشناسند و تنها وقتيكه نيمه هاي شب از راه ميرسد انها ظهور ميكنند...گاهي در نيمه هاي شب خودم و چيزهائي را كه هميشه ميبينم از ياد ميبرم و در پروازي عجيب ذهنم سبك ميشود...سكوت شب خاطره را به حركت وا ميدارد...من گاهي همه انچه بوده و ديگر نيست را مقابلم ميبينم...من همه ايستگاههاي وسط راه و همه اتوبوسهاي مسافر بري ميان جاده و همه ادمهائي را كه دور و اطرافم پرسه ميزدند را همانگونه كه وجود داشتند دوباره ميبينم...من پيچ جاده چالوس را ديدم كه به ميان مه رسيد و محو شد...من ان دخترك كولي گردو فروش كنار جاده را كه چشم در چشمم مبهوت مانده بود را دوباره ديدم...من رگبار باران پائيزي را وقتيكه درب باغ را باز ميكردم تا همگي داخل شويم روي صورتم دوباره حس كردم...پشت باغ و زير تاقي وقتيكه باران ميزد و سيمهاي چراغ برق زير تابش نور موازيانه ممتد بودند و من بغضم را گريه ميكردم دوباره لمس كردم...شاليزار خيس وقتيكه يادهائي در سرم ميگذشت و من داشتم از شگفتي اطراف و دلتنگي دل خفه ميشدم را دوباره ديدم...وقتيكه دلم يك شانه امن ميخواست براي گفتن اينهمه احساس وسط شاليهاي درو شده...وقتيكه حتي گفتن دردهايم بي درمان تر بودند را دوباره تجسم كردم...اوج يك ترانه را وقتيكه خون عاشقيم را گرم ميكرد و كسي نمانده بود كه دردم را به سفره چشمانش ببرم و با پيش فرض اينكه ميفهمد اشكي برايش بريزم را دوباره احساس كردم...وا ماندگيم كه ملموس و حاضرست اما من ان درهاي نيمه باز كه وسوسه ام ميكردند را دوباره تصور كردم...ماهيهاي نيمه جان...كنار خيابانهاي شهرهاي شمالي ماهيهاي سفيد نيمه جان كه هنوز تكان ميخوردند...و مسافران گرسنه بالاي سرشان ايستاده بودند و تازگي و بزرگيشان را محك ميزدند...من چندش بريدن سر و دم انها را تصور كردم وقتيكه زني با اشتياق پايش را تكان تكان ميداد...چشمهاي ان دختر بچه مثل چشمهاي شش سالگي من معصوم بود...وقتيكه مرغابيهاي سفيد از ابگير كنار روستا در كنار هم با گردنهاي درازشان راه ميرفتند را دوباره ديدم...ان زن روستائي كه قامتي خميده داشت...چادرش را دور كمرش زده بود و دست در پشت كمر راه ميرفت و نگاهم ميكرد...پيرمرد از درو كردن شاليها و نشا زدن درختان پرتغال همراه داسش باز ميگشت...سلام كردم...ايستادم و از قيمت زمينهاي شمال پرسيدم...شاليزارهاي ان حوالي را خراب ميكردند و ويلا ميساختند...همه جا را خانه ميكنند...سبزيها كم شده اند...همه گوسفند را اويزان شده و شقه ميشناسند...كسي براي سر بريده گوسفندي گريه نميكند!!! من قانون زندگي را نميدانم...من به قاموس خودم نفس ميكشم...همه چيز را ميبينم...دلتنگتر ميشوم...يك شانه كوچك براي گريه هايم سراغ نداري؟!!! من از جنس غريب قطرات بارانم...تو ايا يك جوي كوچك براي افتادنم ميشناسي؟!!! هر قدمي صداي مخصوص خودش را دارد...من صداي اشناي يك كفش را سالها سالست فراموش كرده ام...ديگر گوشم را به صداهاي كوچه تيز نميكنم...ديگر صداي هيچ زنگي به من رسيدن اغوشي را نويد نميدهد...ديگر به صورت كسي ماتم نميبرد...من وقتيكه راه ميروم فقط انچه ديده ام را ميبينم و چيز ديگري انگار وجود ندارد...پيچكها ديوار را بالا ميروند...شبهايم در دخل و تصرف روياهاست و روزهايم به انتظار شب تاريك ميمانند...ايا به فهميدن يك ديوانه رويائي و پر احساس كسي هنوز شوق امدن دارد!!! كسي هنوز سيگارم را برايم روشن ميكند!!! به ادراك فضاهاي پيچيده فكرم هنوز كسي ميل نگاه كردن به چشمهايم را دارد؟!!! روبروي اتاق تنهائي من و در شب تاريك و بي همنشين جاده اي به ابهت يك چشم انداز خيس در تصور من پديدار ميشود...چشمم را ميبندم و خودم را از فشار اتاق بروي ان ميرسانم...براي خلاصي نبايد كه پشتم را دوباره نگاه كنم...جاده را قدم ميزنم...خيس و مرطوب بوي كنده هاي چوبي سوخته را ميدهد...كسي انجاست...اينطور تصور ميكنم...بدون معطلي در اغوشش ميگيرم...پشت سرم فشار بي امان اتاقست نبايد به ان فكر كنم...صورتش را به صورتم ميمالم...من نبايد كه به اتاقم بازگردم...لبهايش را سفت ميچسبم...من نبايد به اتاقم بازگردم...با او ميدوم و دور ميشوم...من نبايد كه به اتاقم بازگردم...حيفست چنين معاشقه خيسي تمام شود...منرا بر نگردانيد من نفسي براي ادامه ندارم...سرم را بروي ميز ميگذارم...و دوباره خيالاتم را ميبندم...من زير بار اينهمه با خود نشستنها يادم رفته كه يك زن چقدر ميتواند ارامبخش باشد...حتي بيشتر از سيگار و قرصهاي ارام بخش...جاده كجاست....بي ارزو نشسته ام...حميد

مرا بيدل مرا بي دست...هنوزم طاقت بيرحميت هست...

به گوشه تاريك و روشن اتاق زل ميزنم...

صداي ترانه همه اتاق و ذهنم را پر كرده است...سمفوني جادوئي رابين گيو همه تارهاي حافظه منرا مرتعش ميكند...من چقدر دور شده ام... از قدم زدنهاي كنار راه اهن وقتيكه تاكهاي انگور در زمينهاي كشاورزي هوس خمهاي شراب را داشتند...چقدر از ان ايستگاه وسط راه دور شده ام...كنار ريلهايش روي زمين مينشستم و ساعتها زل ميزدم و خيال را به اينده ميسپردم...و گهگاهي مست سر سنگينم را به هواي خوش تاكستان ميسپردم تا پر ستاره ترين شبهاي اميدواري را نظاره كنم و براي حرمت نامي بنويسم و اشكي چاره ساز دوري...

چقدر من از قيمت نان و پنير عصرانه بالاي تپه مجاور شهر دور شده ام...چقدر از برف سنگين و ادمك برفيها و بازي با موناي خوب و دوستانش كه از پشت توي تنم برف ميكردند دور شده ام...مونا چند تا منرا دوست داشت كه وقتي از پدرش خواستگاريش كردم با تمام بي رحميش گفت نه و من زير باران مهر ماه با سري خيس از اب و صورتي شرمنده به خانه بازگشتم و درها را بستم...مگر او نبود كه وقتي ميخواستم بعد از هفته ها كه خانه انها ميماندم به خانه برگردم در را قفل ميكرد كه من بيشتر بمانم...پس معني ان نگاهها چه بودند...ان لبخندها وقتيكه هنوز تارهاي سفيد مو لا به لاي سرم پيدا نشده بودند...چقدر من از اميدواري دور شده ام...چقدر گريه هايم سردست...چقدر دستم خاليست و رعشه دارد و وقتي سيگار ميکشم لرزشش را احساس ميكنم...چقدر من بيگانه شده ام...چقدر هوا بغض كرده است...انگار دلم ميخواهد كه بيرون بزند...در اين خلوت و تنهائي پس از سالها سال پياده روي من چقدر بي دل مانده ام...انگار نامم را بروي يك تابوت گذاشته اند و از مقابل پيكر زنده من به گورستان ميبرند!!! چقدر اين ترانه غم انگيزست من دلم ساعتها گريه ميخواهد انقدر كه رگهاي پيشانيم بيرون بزنند و من از فرط استيصالم بخوابم...بعد الظهر خالي بر سينه من سنگيني ميكند...چقدر نگاهم دور و اشفته شده است..انگار سرزمين ذهن منرا جنگلي از كاج گرفته است و منرا صدا ميزند...انگار شما را نميبينم...پشت هاله اي از اشك انگار چيزي را نميبينم بجز فيلتر داغ سيگارم كه مرتب به لبم ميچسبد...چقدر گريه كردن را دوست دارم وقتيكه ميدانم سر انجامي نيست و هيچكس براي تنهائيم نگراني نميكند...گريه دور بودن و انتظار رسيدن به دلخواسته ها كجا و اشك استيصال وقتيكه ميداني هيچ راهي نمانده است كجا...اين دو هر دو گريستنند اما يكي انقدر سرد كه انگار مردي را با ارزوهايش زنده بگور ميكنند...

چقدر دور مانده ام...اه من چقدر دور شده ام...چقدر فاصله گرفته ام...من چقدر دور مانده ام...

به وقت عشق بازي رويا با رختخواب خالي...به وقت اتش بازي چشمهاي كودكانه دختري كه ميخواستمش...به وقت سفر وقتيكه شوقم را در ساكم ميگذاشتم و اميدوار كوچه هاي نكبتي را طي ميكردم...به وقت لطافت دستانت وقتيكه هميشه چشمهايم را با ابهت ميخواندي...به وقت مردن پدرم وقتي بر گورش زانو زدم و خاكش را بصورتم ماليدم...چقدر من در اين بزنگاه اوقات زجر اور دور مانده ام...چقدر اندوه دارد در تلاطم تنهائي زخم زبان رهگذران قلبت را پاره كند...چقدر از سراسيمگي عشق...زندگي...اميد و حتي غذائي كه هر يوميه ميخورم دور مانده ام...من مرده ام...بر اين مزار فاتحه اي بخوان...اين رودخانه مقبره مرديست كه روز وشبش ازار دقايق شده است و هنوز به مرغكي ازاد التماس ميكند كه همنشين تنهائيش باشد...من چقدر دور مانده ام...انعكاس نگاه تو منرا بي دليل به گذشته ميبرد...من پيرتر شده ام و تو همچنان زيباتر...در اين خرابي اوقات جامي بسلامتي خوبرويان و پكي تلخ بياد خودم...دلم...و پارگي و پوسيدگي واژگانم...به اندازه همه اميدواري تو من در قعر نا اميديم...چشمانم بيرون زد در راه انتظار اينبار نا بينا دل به ازار لحظه ها ميسپارم...كور و كرم هرچه ميخواهي قهر كن اي مصيبت عالمگير...بي استخوانم بي عضو بي درمان...هنوز هم قصد شكنجه هيچ را داري؟!!!! حميد

احساس...

چشم اميد را از اسفالتهاي خاكستري فرسوده بردار...تا كجا زنبيل زني كه هر صبح در صف نان به حنجره بسته اش فكر ميكند را ديد ميزني...تا كي پاي بيرون زده از كفش نگاهت را ازار بدهد...تا كي طلاقي روز و شب فكرت را به يك توالت عمومي كه همه در ان ميشاشند تبديل كند!!! تا كجا بايد كنار پنجره اهني بنشيني و اسمان را به ريسمان برساني و تنها خيال كني يك پرنده اي كه روزي جفتي يا هر خر ديگر خواهد امد و در اسمان رويا پشتك و وارو خواهيد زد...نگاه مشتعل را تا كي بروي كوچه و برزنهاي پوكيده گرم نگه ميداري...مگر يك گياه و فقط يك جوانه پس از اينهمه نفس بريدگي در امده است كه تو باغستان ارزو ميكني!!!

كدام باغ...كدام خيال ترا نگه ميدارد...باغ سوخته كه جاي خوردن قهوه با كيك عصرانه نيست...جاي شاشيدن هم نيست چه رسد خانه ساختن و نشستن و مرتب نفس را به قاموس شعر و ترانه دلداري دادن و در اخر مثل سگ مايوس شدن...سگ اگر مايوس هم بشود جفتي در بياباني پيدا خواهد كرد كه تانگوي عشق را با او برقصد و جفتك بپراند و همخوابگي كند...كدام پتياره را بايد نفرين كرد!!! كدام حنجره به عطوفت بر اين پارگي رويا نخي بسوزن ميكند تا ذهن مايوس و خاطر خاكستريم را دوباره رفو كند!!!

دست نياز را بسوي كدام خدا و كدام معبد بودائي كه راست بگويد و فقط راست بايد دراز كرد...اينروزها خودم را هم دراتش نفرت به فراموشي سپرده ام... كدام سيگار تلخ نيكوتيني معجزه اسا دارد كه كام خشك مرا به بوسه يك خيال بي سرانجام برساند...چشم منتظر نه گريه ميكند و نه ميخندد...مثل يك جرم دوار ماتش برده است و دنبال حرفهائيكه اينروزها به مفت نميخرند ميگردد...يك دل...يك عشق و يك حضور ساده ترين حرف اين دنياست كه در اينجا پيچيده ترين سوال باقي مانده است...ادمهاي محدود شده عشق را نميفهمند...عشق وسعتي ميخواهد به اندازه بي پروائي و ازادگي...اينجا بايد نشست و نوشت و به فراموشي سپرده شد...بوي ترياك منقل همسايه نشانه درد ادمهائيست كه احساسشان را كشتند و انها هم به كشتن جسمشان پرداختند...تن بدون ارزو و بدون احساس فقط بدرد خاك قبرستان ميخورد...چشم اميد از اين شب نشينيهاي دلتنگ برداشته ام...حتي تصور خيالات و روياهايم منرا ديگر ارام نميكند...صداي موسيقي احساسم را بر مي انگيزد و التفات به اطراف دوباره نشانم ميدهد كه در چنين خياباني اميد معني ندارد و خود فريبيست...بايد رفت...اما كجا؟!!! سگ پرسه هاي من فقط خستگي پاهايم را نشان ميدهند و پوسيدن ته كفشم را...در هيچكدامشان يك دريچه به احساسم باز نشد...همه مبهوت نگاهم ميكردند انگار از انها نبودم...و من كه نياز به فهميده شدن داشتم و عشق را طلب ميكردم در سكوت غم انگيز خود ياد گرفتم كه پيشاني نوشت عجب درد بديست و منكه دچار احساساتم ميشوم چگونه بايد سركوبشان كنم وقتيكه بند بند وجودم از ان بافته شده است...شب تاريك ياغي گري ميكند...احساساتم برافروخته و هيچ كسي نيست كه برايش از درد زبانم به جاي درد دل بگويم!!! پنجره رويا را ميبندم اما همچنان چيزي در وجود من به در و ديوار ميكوبد...انروزها بهتر و بيشتر ميشد كه عاشقي كرد...دلهاي منتظر بيشتر بودند و چشمهاي جادوئي طاقت تنهائي ادم را بيشتر ميكردند...در ابهت يك خنده عميق ميشد كه گريست و دل سپرد و به قرارهاي كوچه پس كوچه دل خوش كرد و بوسه پنهاني پشت ديوار... و اشك زمان خداحافظ و اميد ملاقات بعد...اين كوچه ها ديگر چيزي در خود ندارند جز قمريهاي بدبختيكه از استيصال به جاي اب چشمه اب فاضلاب و جوي سر ميكشند و شكر ميگويند!!! دلم براي احساسيكه در من اسير امده است ميسوزد...چقدر با ابهت و چقدر بيچاره و تنها شده است...چشمم به ديدن بازي ميمونها عادت نكرده است من پرواز ازاد كبوترهاي سفيد را دوست دارم...از لبخندهاي منقبظ شده بدم ميايد...من نفرت چشمهاي فهميده را بيشتر دوست دارم..و چشم من عجيب ميفهمد و از استيصال و دلمردگي نفرت دارد...سر سنگين از خيال را بروي ميز ميگذارم...اشكي هم نميايد...مرهمي نيست...چشم اميد از اين خرابه برداشته ام...اينجا جاي عشق بازي پروانه ها نيست...اينجا بايد در روزمرگيها مرد و دم نزد...بايد كه رفت اما به كدام جهت كه باز باشد...دلم دارد ميتركد...كجاست كسيكه حتي به دشنام صدايم بزند و سكوت تلخ زبانم را بشكند و بر مرگ احساساتم اشكي بريزد...استخوان خرد ميكند تنهائي و ديدن خرابه ها...كدام حرامزاده را بايد لعنت كرد...حميد

مثل گاو نجيب...مثل درد بي دوا...

اينكه چرا من بايد در اين خرابشده به زندگيم ادامه بدهم سواليست كه از ابتداي جواني تا همين لحظه از خود پرسيده ام...ادم اينجا براحتي نوشتن كلمه باختم ميبازد...به همين كوتاهي و اساني...

غصه نخور خدا بزرگست...دري ميگشايد...ادم تواناست...ادم در مشكلاتش محك ميخورد...اميدوار باش و دعا بخوان...تنت سلامت مال و احساست رفت كه رفت!!! تلاش كن...فلان و زهر مار و كوفت را انجام بده...

ميخواهم صد سال برزنگي نه دري باز بشود نه دعائي بخوانم...تا امروز هرچه دعا كردم مقبول نيفتاد درب مستراح هم برويم باز نشد...پول و احساس رفت و تنبانم پائين امد بهمين سادگي باختم...برهركه لعنت و فحش و نفرين ميكنم فقط شب و روز خودم سياهتر ميشود و تو هنوز ميگوئي اميدوار باش...اي بر پدر انكس كه منرا پس انداخت لعنت...اخر خدا بيامرز پدر گرامي سر پيري اولاد ميخواستي چكار!!! كه دستت را بگيرد يا تنبانت را بالا بكشد...بدبختيت اين بود كه تحفه تركه ات نه دستگيرت بود و نه تنبان بالا كشت...تو جاي پدر بزرگ من بودي وقتيكه فقط بيست سالم بود و وقتي نيازت داشتم رفتي و خاموشي گرفتي...من معني پدر را نفهميدم...من از بالا كشيدن شلوارم هم عاجز شده ام...و مثل حمار درب خانه يك گدا زاده گدا صفت را زدم كه چه بشود؟!!! بيايد مرهم تنهائي من بشود؟!!! چجور هم شد...همان بهتركه ايل و طايفه اي سر سفره شان مينشستند و ابگوشتشان را با سبزي خوردن زهر مار ميكردند و تلفني قاپ پسر بي تنبان مردم را نميدزديدند...قاپ را زدند بهواي پياز داغ روي اش...بهواي حليم در ديگ بي بخار ما افتادند و دست اخر هر انچه بود را بالا كشيدند و خوردند و مفت مفت راه رفتند و از سهم الارث من به مكنتي رسيدند و دست اخر من ماندم و خودم...بي دل مثل سگ هار وق ميزنم و پاچه در و ديوار و زمين و زمان را ميگيرم...پدر اولاد ميخواستي چكار؟!!! دو تا كم بودند اين تحفه سومي كه من باشم به كدام كارت امد كه بيچاره ام كردي و رفتي...هرچه مينويسم و خيال بافي ميكنم و خودم را ارام فايده ندارد...ده سال پيش كه به او ميگفتم كمكم كن تا از اينجا بروم و جاي ديگري از دنيا خودم باشم و دنياي خودم هميشه مسخره ام ميكرد...كه نميتواني...توالت شور انها ميشوي...معتاد ميشوي...زهر مار ميشوي...انقدر گفت و تحقيرم كرد كه مثل ديوار ماندگار شدم و هر روز بيگانه تر از ديروزم...چاره نداشتم شناسنامه ام را به هويتي ديگر تغيير ميدادم...نميخواهم اين نام فكستني و اين زبان تحفه خالي بندي را...ميخواهم بروم توالت بشويم و انچه ميخواهم باشم اما اينجا نباشم...نميشود...بدبختي من انست كه نميشود...اگر ده سال پيش اسانتر ميتوانستم بروم امروز ديگر به اساني نميشود...انقدر با ذهن و روحم بازي كرده اند كه قدرت و اراده و جسارت رفتن از من گرفته شده است...گور پدر احساساتم كه اينهمه به فريب من نشستند و خونم را گرم كردند و مژده به اينده روشنتر دادند...كدام اينده...سالي كه خوشست از بهارش پيداست...از سادگي پدرم معلوم بود تحفه اش به گه خوري روزگار خواهد افتاد...پدريكه يك عمر كار كرد و يك شاهي پول مردم نخورد و وقتي مرد همه بدهكارش بودند و يك ريالش را ندادند...پدري كه انقدر دهان بين و ساده و عوام بود كه اگر ميگفتند حميد دزدست باور ميكرد اما اگر من ميگفتم پدر نميتوانم اينجا بمانم باور نميكرد!!! من بي در و پيكر شده ام...الواتي بلد نيستم...پدرم هم الوات نبود...من مثل او ساده مانده ام و به زبان عوام يك خر تمام عيار...از بچه گرفته تا همدمم منرا چاپيدند و سر كيسه كردند و رفتند...صورتم به ضرب سيلي غرور سرخست وگرنه خيلي وقتست برهنه ولا اباليم...هر چه داد ميزنم و فحش ميدهم و خود خوري ميكنم فايده نميكند...انهمه به بيچاره و نيازمند كمك كردم و دل سوزاندم و اندازه توانائي ماليم پولي دادم اما از صد دعاي خير كه عاقبت بخير بشوي جوان حتي يكيشان كارسازم نشد...امان از دست امام زاده هائيكه كور ميكنند اما شفا نميدهند!!! قافيه باخته ام...كورم و ميخواهم عصا كش كور ديگر باشم...اي روزگار تف بتو بيايد كه منرا بيزار ازهرچه نامش زندگيست كرده اي...چرا بايد اينها را بنويسم و خودم را جلوه بدهم كه بريده ام و بتنگ امده...چرا دشمن شاد؟!!! من با احساساتم زنده ام...وقتيكه ذهن بيدارم هزار شوق و وسوسه دارد اما شرايط منرا به بن بست كشانيده است چطور ميتوانم حفظ ظاهر كنم و بگويم كه الحمد الله...همه چيز بر وفق زهر مار منست...نه...نيست...حتي يك مفر كوچك هم نيست...يك چيز كوچك و دلخوش كنك كه به ان بينديشم و ازاد شوم...خاك بر سرت كه با يك فريب ابلهانه زندگي سستم را تنگتر و سياهتر كردي...مرگم كه دست خودم نيست و انقدرها خر نيستم كه خودم را حلق اويز كنم اما اين نفرت و بن بست از صد بار مردن و راحت شدن عذاب اورتر شده است...منكه اينهمه حقير نبودم...بلانسبت ادم روزگاري ادم حسابي بودم و خيليها حسرتم را ميخوردند...مثل دراويش خاناقاه شده ام...موي سرم از پشتم در رفته كم مانده ريش پت و پهن دراز بگذارم و بروم سر كوچه ها مولوي و فرودسي بخوانم و تارك دنيا بشوم..خاك بر سر اين سرنوشت...راه گم كرده ام... براي تغيير دادن بسياري از چيزها بسيار دست و پا زده ام...قسم به هرچه اعتقادست دري باز نشد و بيچارگي ديگري از راه رسيد...رفيقم ميگويد من در صبر و استقامت تومتعجب مانده ام...او نميداند شبها كه با خودم خلوت ميكنم از لاستيكي يك بچه گندتر و نجسترم...كاش بجاي بوي ادكلن فلان بوي تاپاله ميدادم اما خوشبخت بودم...من اگر اجر بالا مي انداختم بهتر بود از اينكه انديشه و فكرم كار كند و در جائيكه فهميدن بهائي ندارد اينگونه به اسم زندگي بپلاسم...ارام نميشوم...تا صبح بنويسم باز همينست...اه كه اگر ان كره الاغ بيشعور انقدر بي باك فريبم نميداد حالا مثل يك گاو مودب زندگيم را داشتم و علف بيهودگيم را نشخوار ميكردم...واي كه اگر شجره نامه دهانم را به حقيقت و بيپرده تر باز كنم ديگر ابروئي هم براي نوشتنم باقي نميگذارم...شبنامه ام بيش از اينها بود...حوصله اي اما نيست...بر اين اقبال سگ بشاشد دلنشينتر از خود فريبيهاي مجدد است...حميد

مرد ابي...ابي دريا...سبز پنهاني...بوسه بيدرنگ...

كنار دريا لخت...مثل كودكيم عريان و بيهوا...از فرسايش امواج كنار ساحل شني چاله اي از اب تشكيل شده است...درون چاله ماهيهاي كيلكا كوچك و ترسو از دستهاي من مي گريزند...دستم را در اب ميكوبم...

انعكاس قطره ها بروي صورت و سينه ام ميپاشد...سرم را درون گودال اب فرو ميكنم...سنگيني موي خيس خورده صورتم را ميپوشاند...يكبار ميخواستم موهايم را از ته بتراشم اما من هميشه پريشاني و اشفتگي مو را دوست دارم!!! كنار گودال مثل عقب مانده هاي بي درد و بي ازار نشسته ام و ماتم برده است...زير تابش سوزاننده افتاب همه شرجي و گرما را به تن اب ميسپارم...براي گرفتن چند ماهي كوچك دستم را تا ارنج در گودال فرو ميكنم...ماهيها قصد بدام افتادن ندارند...ماهيها ازادند...

ازاد...

بزير شنها فرو ميروند و با سرعت گم ميشوند و من عجيب نگاهشان ميكنم...دوباره با بغضي قديمي بيهوا سرم را در گودال فرو ميبرم...

خيسم از خاطره از اب از گودال از چاله از چاه از هزار زهر مار بي جواب...دوباره سرم را پائين ميبرم و در زير اب نگه ميدارم...چند لحظه كوتاه تحمل بي نفسي زير اب معني مرگ را برايم اشكار ميسازد...كنار گودال اب مينشينم و ابهت امواج را نظاره ميكنم...پيپ قديمي و چوبي را از كيف دستي بيرون مياورم و مقداري توتون معطر در ان پر ميكنم...چند پك عميق و دود معطر توتون بهوا بلند ميشود...چه لذتي دارد كنار اينهمه اب تشنه ماندن!!! حتي يك قطره اش تشنگي منرا سيراب نميكند و تنها با ابهتست و با شكوه...پكهاي مكرر و عميق پيپ و بوي معطر توتون مرد نشسته روي ماسه ها را در چند متر انطرفتتر متوجه من ميكند...

بفرما دود...

ميخندد...و جلو ميايد...پيپ را ميگيرد و به علامت تشكر روي دستم ميزنم...چند پك عميق و چند كلمه حرف حساب و نا حساب...چند دقيقه اي اختلاط و دوباره بلند ميشود و دست ميدهد و بدرون اب ميرود...

مرغ دريائي...ازاد و بي شناسنامه بپرواز در امده است...بالهاي سفيدش را بروي باد گسترده و اوج ميگيرد...ضبط سوت كوچك دستي را از كيف بيرون مياورم...ترانه افتابی Love Should

اثري مانگار از ترانه سرا و اهنگساز جوان لندني: موبي...عجب نتي دارد تنم را ميلرزاند...عجب رعشه و لرزش نشئه اور و غم انگيزي در مويرگهاي من موج ميزند...ترانه منرا از خود بيخود ميكند..صداي تك ضربهاي پيانو با همراهي گيتار ملودي چند قطره اشك را از چشمم بروي ماسه ها هدايت ميكند...ترانه اينطور ميسرايد: باراني نيست...اغوشي نه....من در عشقي نا ممكن وا مانده ام...باراني نيست و صورت تو هرگز از قلب من پاك نخواهد شد...باراني نيست...

ترانه منرا بدرون خسته ميبرد...روي ماسه ها دراز ميکشم...در لحظه اي كه خلسه من و روياهايم بهم ديگر ميرسند صداي هق هقم را ميشنوم كه باراني نيست...اما هست...چيزي بايد باشد...هست...صورت خيس از اشك را با اب گودال شستشو ميدهم...به نشانه بودا دو دستم را مقابل سينه جفت ميكنم و مقابل دريا به احترام عظمتش دقيقه اي سكوت...امين...

شوق پرواز كردن را دارم...بي حنجره پريدن...فرياد زدن و تا اسمان بي باران دويدن...و خدا را به جواب وا داشتن!!! مرد ابي دچار نشئه روياهايش با خوني گرم كه سرش را داغ ميكند و رعشه اي خوشايند را زير پوستش ميبرد ميان ادمها راه ميرود...مرد ابي نه لباس دارد و نه كفش و تن پوش...سراپاي مرد ابي برنگ ابي در امده است...سايه وار ميرود...مثل انيميشني روياگونه اطرافش را نظاره ميكند...در اسلو موشن و حركت اهسته اي روبه جلو مرد ابي سكانسهاي قدمهايش را ميشمارد...پاهايش از زمين بلند ميشوند...ارام ارام بالاتر ميروند...كم كم خودش را روي اسمان ميبيند...تنهائي غم انگيزيست اما شكل پرواز را دارد...مرد ابي در ابي اسمان معلق ميماند...گم ميشود...در ابي افلاك محو ميشود...دستهاي خدا را ميگيرد و ذات مقدسش را باز ميستاند...مرد ابي ميميرد و بشكل پرنده اي بر انگيخته ميشود...احساساتم را در سوزن خياطي لحظه هايت فرو ببر...و برايم تنپوشي بدوز از بوسه و خواستن...مرد ابي عجيب احساس سرما ميكند...لباس مشتركي بدوز كه هر دو در ان گرما را احساس كنيم...لختي تن منرا به عرياني خويش برسان...مرد ابي طاقت ماندن روي زمين خاكستري و سياه را ندارد...مرا ببوس زيرا ائيني جز اين نميشناسم...فرصت لمس لطافت سبز تو هرچه كه باشد غنيمت لحظه هاي ابي و تنهاست...اگر فرصت بدهي و اگر پيدا شوي در نشئه هم اغوشي سبز تو جان خواهم داد...من دنياي نشئگي و بيخبري را دوست دارم...افيون قويتري نشان روزگارم بده...من اهل زمين نيستم...حميد

من انعكاس توام...پلكانم را بالا بيا...قله بي نيازي تنهاست اما بزرگ...

به جستن خورشيد رفتم...از كوه ارزو بالا...برف زده بود نوك قله خيال مرا...عجيب سردم بود...عجيب يخ ميبستم و عجيب معني سرما را باور ميكردم...اما خورشيد انگار بر نوك قله نشسته بود...لبخند گرمي داشت...به قله رسيدم هيچ نبود جز لانه عقاب استغنا...خورشيدي ان بالا ننشسته بود!!! ابهت پوشاليش بيش از تصور من بالا بود...انطرف اسمان...بالاي اتمسفر...در مدار خودش ميچرخيد و من خيال ميكردم خورشيد نوك قله ارزوي من نشسته و لبخند ميزند!!! عجيب احساس بدي بود اما نميتوانستم منكر عقابي باشم كه بي نياز بال گسترده بود و در نوك كوه در تنهائيش فرمانروائي ميكرد...

فرشته ها دروغينند...باور مدار نامشان را...به دروغ شياطيني در لقاي فرشته زندگي ميكنند و به شكل ادميان خوب ميفريبند...اه كه فريبشان از جنس عطوفت خداونديست اما خدا ميداند كبر و دروغشان همه پوشاليست...همه دروغينست...فريب فرشته نما ها را خوردن مثل نوشيدن زهريست كه در لقاي شربتي افسونگرانه بخوردت ميدهند...

عقاب باش...دنبال خورشيد رفتم و به بي نيازي عقاب رسيدم...بي نياز باش از ادميان دروغين كه گاهي هستند و هميشه نيستند...تنهائي قدرتي دارد كه خدا دارد...تنها باش... لقاي اين ماه رويان فرشته نماي ديو سيرت تنها مرگت را به پيشواز پيكر زنده ات مياورد!!!

به استقبال كدام خورشيد و كدام مهر و عطوفت اينچنين مرگت را بنام دفتر عشق ثبت ميكني!!! بلند شو مرد استوره اي من...بلند شو از عقاب قله بياموز پرواز تنهائي و مرگ تنها را...وقتيكه خدا رحمي ندارد و فرشتگان شيطان صفتاني بيش نيستند تو مرگت را به حنجره مصدوم قمريان نسپار...پرهاي استغنا را بازكن...اسمان تفكر زير بال و پرت و زمين الوده از گناه ان زير است...بياموز اعجاب تنهائي را وقتيكه عقاب گنجشك را لايق پرواز نميبيند و تنها اوج را مينگرد...

تنهائي دشوار است...فريب ادمهاي فرشته نما را خوردن دشوار است...مرگ ارزو جان را فرسوده ميكند...بر لبخند دروغين هرزه صفتان دشنامي بفرست و تفي نثار پيمان شكنان...

از كوه پائين ميايم...چشمهاي من پر از اشتياق خاموشيست كه كسي انرا در نيافته است...چشمان عقاب...عقاب خسته من دو چشم مغرور درشت دارد به اندازه نفرت عميق و به اندازه اسمان وسيع شده...تو توان فريب منرا نداري...شايد احتياجم روزي منرا به زير پايت انداخته بود اما امروز تورا حقير و ناچيز ميبينم...عشق ادميان شهوت چيدن سيب ممنوعه است...چيدن سيب ادم را از بهشت مترود كرد...عشقتان دروغين و حرفتان بي اساس است...به خوردن سيب امده ايد و بدنبال شيره وجود...نه سيبي مانده و نه شيره اي...تلخي ايام است هرچه كه هست...نوش يا زهر مار كن در هر دو صورتش تلخ و بيمارت ميكند...عجيب احساس سرما ميكنم...عجيب تلخم...چرت مرا خيال رهائي پاره ميكند...خوبيها كم شده اند...گم شده اند...ادم نماها چه بسيار تكثير ميشوند...مثل كرمهاي لجنزار ميلولند و مسرورند...قيمت ازادي چقدرست؟!!! چقدر مانده تا نان سنگك و پنير عصرانه در ارامش يك باغ...چقدر راهست تا بازي دخترها و پسرها كنار همديگر!!! چقدر مانده به حلال شدن همه حرامها...چقدر بپردازم تا دختر رويائي من دروغ را از يادش ببرد و راست بگويد!!! براي شرافت...نجابت و ادميت چقدر بايد بها پرداخت كرد!!! دروغ فرشتگان را به خلسه اسمان واگذار و بدنبال ادمهاي عادي بگرد...اين گروه ادعاي خوبي نميكنند و بدي را هم نميشناسند...بدنبال عاديترينها باش...انها كه بي هيچ ادعائي و بي هيچ قدرتي پادشاهان قلمرو تنهائي خويشند...درد را همدرد ميشناسد...بدنبال همدردت باش زيرا نان بي دردان را در تنور درد نچسبانيده اند...نانشان نمك ندارد...نمكشان شور نيست...اما شور چشميشان شتر را با بارش به چاه مياندازد...درد را بشناس و دوايش را از اشنا به درد طلب كن...اي ساده ترين ادم...بي الايشترين و پرگناه همچون من... نامم را صدا بزن...من بدنبال خورشيد و افلاك و فرشته ها نميگردم...عادي ترين موجود كه نه ادعاي پاكي ميكني و نه گناه را ميشناسي نامم را صدا بزن دلم گرفته است...همراه من سيگاري اتش بزن...در تولد يك بوسه بدون انكه از پاكي بگوئي و بدون انكه حرفي از خدا بزني فقط نگاهم كن...من يقين دارم كه اندازه همه فرشته هاي دروغين پر مدعا ادمهاي ساده بي تكلف زيست ميكنند كه فقط يكبار و يكبار دوستت دارم را بر زبان مياورند و تا اخر بر پيمانشان ميمانند...كم نيستند...بسيارند نيكان و پاكان روزگار كه نان خود ميخورند و بي نياز از هر چه نياز دروغينند...پاك باش اگرچه رياكاران بيش از اينها هستند...دلم عجيب گرفته است...حميد

اين متن را به دوست خوبم ارش نازنين تقديم كردم كه درد دلش وجودم را پر كرد و بر ان شدم كه درد خودم را به اشتراك با او بگذارم تا شايد كمي هردو ما بي نياز و ارام شويم...استفاده از نام فرشته در اين متن اشاره به نام كسي ندارد و فقط استعاره از خوبيهاي بزرگيست كه خوب نبوده اند و ما در تصور خويش از انها غول محبت و مهرباني ساخته ايم...

برکه مقدس...

براي تو شب با فانوس و همزبانت اسانتر ميگذرد و يا در تنهائي خودت...

براي من مدتهاست چيزي تفاوت نميكند...من تنهائيم را پذيرفته ام...شب را بدون همزبان ميشناسم...بدون همخوابه و بدون رويا...من خودم هستم...نه كودكم و نه بزرگسال...به اندازه نشئه يك نت غم انگيز رها شده ام...پر از احتياج و بدون طلب كردنش...من پر شده ام از نياز...پر شده ام از تنهائي...لبريزم از نيازهايم اما تنهائيم را باور كرده ام...چه خوبست كه تنهائي ميميرم...چه خوبست كه خدائي ندارم...چه خوبست كه وقتي گريه ميكنم دستانم هم به ترحم بلند نميشوند...چه خوبست ادمها نيكوتين را شناختند...چه خوبست كه انگور الكل ميشود...چه خوبست كه من همزبان خود شده ام...دلم چقدر داتنگي ميكند...بغضم گلوگير شده است...من بپرواز در امده ام...روي يك اسمان بدون اتمسفر بدون بال بدون راهبر و نشانه بسوي هيچ بپرواز در امده ام...

اه دلم خيلي تنگ است...فشارم ميدهد...چقدر سيگارهاي پياپي همراه الكل و موسيقي را دوست دارم...چقدر بيخود شدن را دوست دارم...چقدر مردن براي من شيرين شده است...چقدر اينهمه بي خدائي و بي باوري را دوست دارم...مثل پروانه بي ازارم...حتي تا امروز در گوش كودكي سيلي نزده ام...چقدر دوست دارم كه مثل ديوانگان نگاهم كنند و منرا جدي نگيرند...من يك ديوانه مسرورم كه بوي الكل ميدهم و خاكستر سيگار...چقدر مستي امشب را دوست دارم...وقتيكه نميدانم چه مينويسم...وقتيكه اشكم ميريزد اما دهانم لبخند ميزند...و صداي موسيقي ذهنم را بر افروخته است...كاش اينجا بودي...انقدر با ابهت در اغوشت ميگرفتم كه تا صبح دوام نياورم...چقدر موهاي طلائي و چشمهاي روشن را دوست دارم...چشمم در چشمان سبز او جا ماند...هرچه صدايش ميزنم نميشنود...او در من زندگي نميكند او در من ميپلكد...خيال ميكنم كه در بركه اي سبز تلو تلو ميخورم و بروي زمين نمناكش ميفتم...صورتم خيس از اب بركه ميشود!!! نه صورت من خيس از اشك شده است...پاكت سيگار زودتر از هميشه به انتها رسيد...من امشب زياده روي كرده ام...دلم ميخواست اخرين شب بي طاقتيم باشد اما نه...من هنوز مست كردن و فراموشي را دوست دارم...اه...دارم روي ابرهاي خيالاتي ماهيگيري ميكنم...صورتم بر افروخته از يك هوس...يك نياز و يك خواهش است...خواهش من سبزست...سبز يعني درخت...و درخت يعني ماندن و ميوه دادن و سايه پراكندن...سايه من كجا مانده است...دلم تنگ است...گريه مجالم نميدهد...من تنهائيم را دوست دارم...من اين حالت بي وزني و سرگراني را ميپرستم...من اشتباه كردم!!! نبايد ميگذاشتم كه برود...او يقين منرا كشته بود و من اجازه ماندنش را در اينجا از او گرفتم...او هرچه كه نبود باز يك ادم بود...اما عذاب اور شده بود...كاش ميديدمش...بچه كه بودم هميشه بزرگها ميگفتند كه گناه دارد...من معني گناه را در معصوميت ادمها شناختم!!! امروز ميگويم كه او گناه داشت...نبايد ميرفت...نبايد دنبال عاشقي ميگشتم...من عاشقي را از دست داده بودم و بايد با تكرار منحوس زندگي كنار ميامدم...امروز ديگر كسي بسراغم نميايد...كسي برايم چاي نميريزد...چشمهايم را با ابهت خطاب نميكند...روزي چشمهايم ابهتي داشتند و امشب از بار مستي سنگينتر شده اند...من مردن و خلاصي از اين افكار را دوست دارم...اه كه او وقتي ميخوابد دوباره منرا بياد مياورد...دست مردانه من بر موهايش نمي نشيند...با بوسه من بخواب نميرود...دستان من زير سرش نيست...او منرا لايق نفرين ميداند و من اورا لايق ترحم...اما او انكسي نبود كه منرا بفهمد...نميفهمم چه مينويسم...عاشقي از من گذشته است...دنبال فراموشي در شيشه الكل و پاكتهاي تلخ سيگار ميگردم...كاش من به جاي پدرم مرده بودم انوقت شايد چند نفري بيشتر برايم فاتحه ميخواندند اگرچه منكر هر چه بهشت و دوزخم...كاش مرده بدنيا ميامدم...نامم چيست!!! خودم را گم كرده ام...هواي بركه و جنگل ندارم زيرا با فكر او همانجا دق ميكنم...هواي معاشقه دوباره ندارم زيراكه بخت من تاريك است...من مردن بي درد را دوست دارم...چقدر خاموشي خودم را زيبا ميبينم...من از عشق از خدا از زنده بودن گذر كرده ام...زحمت دوباره عاشق شدن..دوباره دروغ شنيدن را بخود نميدهم...من دلم ميخواهد كه شش ساله باشم...انها دوباره دوستم داشته باشند...پدرم دوباره بيايد و منرا فحش بدهد و شايد دستي به موهايم بكشد...ميان هذيانهاي شبانه گاهي هوشيار و گاهي مست افتاده ام...دلتنگيم را جوابي نيست...افيون بهتري سراغ نداري؟!!! ميخواهم كه چند روزي بخواب بروم...تو سنگي سراغ نداري كه شيشه نفريني منرا بشكند!!! من همه را ديده ام...همه را ميشناسم...بزرگ و كوچكشان سراپا يك چيزند...حقارت و احتياج...براي احتياجشان كرنش ميكنند...دروغ ميگويند حق كشي ميكنند...ميزنند...تحقير ميكنند...زور ميگويند...من ادم نيستم...نام اين موجود را برويم نگذاريد...من لاك پشت بركه ام...قرارست با لاكپشتي ديگر ماه عسلمان را بزير اب برويم و بميريم...مرد ديوانه در مقابل كشيش جنگل تاريك مراسم عقد را بجا اورد...دست زنش خانم موش را گرفت...همديگر را بغل كردند...همه حيوانات كف زدند...لباس بلند عروس روي شاخه ها ميكشيد...مرد ديوانه با عروسش دور شدند...به عمق جنگل رفتند...كسي انها را نديد...انها عاشق همديگر بودند...چه خوبست كه انها توانستند بگريزند...منهم به جنگل تاريك زده ام...بدنبال لاكپشتي ميگردم كه فالبين انرا در طالعم ديده است...دوستي و پيوند انسان و لاكپشت!!! من به قعر تاريكي زدم تا ان نور مقدس را پيدا كنم...مبهوت و اشفته اين سر انجام كور را ديد ميزنم...بدنبال كسي نميگردم...فقط اندازه يك عالم دلتنگي گرفته ام...نت خيس ترانه تر منرا با خودت ببر من از جانسختيها و نظاره بتنگ امده ام...من به دروغ تو باخته ام و نه به اشتباهات خود...دروغ تو منرا در اخرين اعتماد زندگيم از پا در اورد...من از ائين ادميان جدا شده ام...سند كفرم را امضا كردم و به مذهب لاك پشتان در امدم و لاك پشت معبد منرا در بركه تنهائي غسل تعميد داد...روبروي اب و بركه مقدس زانو ميزنم و به ائين لاك پشتان به اب ايمان مياورم...بركه مقدس دلتنگيم را بگير و سند ازاديم را مهر كن...امين...حميد

مسافر سي و سه از اتوبوس بهشت...

صداي طناب شنيدني نبود حنجره ميفهمد سفتي الياف را كه نفس ميبرند و مسير ناكجاي بهشت را با فلش تمام شد نشان ميدهند...چه ميخواهد كجي روزگار از حلقوم ازادگي!!! شايد پرنده اي بدنبال سوسمارهائي ميگردد كه تخم هايش را نوشيده اند...پرنده كه تواني ندارد براي نگه داشتن تخمها...و تخمها ضعيف و زرد و شلند... به دندان زدنی ميشكنند و نطفه تولد را به دهان اژدهاك ميريزند...بسيار پرنده خوانده است...اهنگين و بي اهنگ...بد اهنگ حتي...بسيار پرنده زير هجوم صياد به اسمان پريده است و افتاده...بسيار ترانه اسيرست...و كرم سبز شب تاب نوري دارد به اندازه سوسوي كوچكي از اميد...روزي ميان باغ يك گروه از كرمهاي شبتاب را ديدم كه روشن و خاموش ميشدند...عجب منظره اي داشت تلالو روشني حتي كوچكش...عجب دنيائي دارد خالق بزرگ...جاي ترديد مياورد مهر و غضبش!!! و عجيب است كه هنوز ميشود تنفس كرد و عجيبتر انكه عجايب كم نيستند!!!

به كفش دوزك گرد و قرمز ميگويم: چند جفت كفش دوخته اي!!! به كدام راه ميروي...پيشه تو كفاشي بوده و يا پدرت!!! كفش دوزك يكمرتبه بالش را بسختي باز ميكند و ميپرد و ميخواند: راه گم كرده ام...به خستگي بر ساقه گياهان مينشينم و به سختي دوباره بر ميخيزم...نه پيشه ام كفاشيست و نه كفشي دارم...كفش يك پروانه را براي پاهايش دوختم و ان پروانه قرار شد كه بيايد و نيامد و من هنوز ميگردم تا شايد...و همين...

پروانه ها گاهي از شوق چراغ به ديگ ابگرم پائينش ميفتند...پروانه ها ميسوزند...پروانه ها به اندازه رهائي زيبا هستند و چراغ ميپرستند...چراغ و شمع جان پروانه را ميگيرد...چه اندوهي دارد عشق بي سر انجام!!! پروانه ها بايد عاشق تاريكي باشند تا نسوزند...نميرند...ولي مگر ميشود كه پروانه بود و تاريك پرست!!!

تن من و تو تحمل اندوه بركه ها و دشتها را ندارند...ما متحمل اندوههاي كوچكيم...غم بزرگي در زمين نشسته است...در سراسر گيتي از غضب نامردمان ادمها ميميرند...بمبهاي اهني بر كودكان بي شناسنامه فرود ميايند...جاي خون و شقاوت بر زمين خداوند افكار را اشفته ميكند...و من هنوز دنبال خانه ليلي ميگردم كه از غضب پدرش بر سرم خراب شد!!! كدام ليلي؟!!! زمين خدا عشاق را نميشناسد...حكم پروانه را در دادگاه شعله نوشته اند...بسوز به كيفر شيفتگيت!!!

ميسوزم در اتشتان...اين مفهوم پروانگيست...اين نشانه عشق است...در لبنان ميكشند...در حيفا ميميرند...در هند ميسوزند...در بغداد اتش ميگيرند...همه جا كودك ميسوزانند...دست بمبهاي بزرگ بر سر كودكان پاره پاره كشيده ميشود...خدا را چه ميشود!!! از اين كودك سوزي...از اين مردم كشيها...بمبها جاي باغستان را گرفته اند...هر روز گوشه اي از اين فلك سياه صداي شيون ادمهائيست كه زندگي باخته اند...همه گيتي نشانه افسار گسيختگي انسان نماها را دارد...اه كه هنوز ميشود تنفس كرد و بيشتر ديد و بيشتر گريست...اه از اين بد اهنگ...به سراغم بيا...من مسافر سي و سه از اتوبوس بهشتم...مقصد بركه ايست كه كفش دوزك قصه پروانه در اغوش گرفته است...پروانه واله كفش دوزكست و نه چراغ...به جشن بوسه كفش دوزك و پروانه به صرف يك گلاس شامپاين مرغوب ترا دعوت ميكنم!!! بنوش و مست باش...اتوبوس بهشت به مقصد يك بركه با هدايت يك سنجاقك بروي ابهاي ذهن چه خوش ميرود!!! قرار است با لاكپشتي وصلت كنم!!! نه...نه...ادم نه...لاك پشت...كسيكه مثل من ميبيند...قرار است فرزنداني بياوريم كه لاك پشتوار زندگي كنند...همچون من...نامش را لاكپشت زاده ميگذارم...اگر دختر باشد روبان ميبندم كه پسرهاي همسايه ازارش ندهند و اورا اشتباها جاي پسرم كتك نزنند!!! عجيب است كه من هنوز زنده ام...اتوبوس سي و سه به مقصد رهائي به بركه اي ميرسد كه جاي بنگ و گراس ساقه هاي معطر سبزش ادم را نشئه ميكند!!! كاش كسي اينجا بود كه روي پاهايش سرم را ميگذاشتم و گريه ميكردم...كاش قبل از مرگم كسي بيايد...من توهم دوستت دارم گرفته ام...يك زنبق با لاله عروسي كرد!!! دخترشان انقدر زيبا بود كه نامش را رز گذاشتند...كجاي اين زندگي هوائي براي نوشيدن و مست كردن و عاشقي گذاشته است!!! فكر نكن...با من بيا...ترا به بركه اي ميبرم كه در انجا هيچ ممنوعي نيست...قول بده خيال بازگشتن نميكني...تو و تو و او و ان و همه سوار شويد...سنجاقكي مست شيفته رهائي هدايت اتوبوس سي و سه را در اختيار دارد...براي ديدن چهره هاتان در يك هواي مرطوب باراني پر اشتياقم...به مهماني بركه من بيائيد اينجا خلوت و پر از بوسيدنست...ارام باشيد...اين نيز ميگذرد...روز زن بر همه زنها كه مقدسترين واژه روزگارند به شادي باشد...زن ابهتي دارد به اندازه كوه و مهري دارد به سخاوت باران...مردي اگر مردانه ببيند زن را خواهد پرستيد...به بركه باز ميگردم...به انتظار شما ميمانم...حميد