ترا من دوست ميدارم...

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

كه برون در چه كردي كه درون خانه ائي

به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم

چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريائي

در دير ميزدم من كه يكي ز در برون شد

كه بيا بيا عراقي كه تو هم از ان مائي

چندين شب بخاطر كابل برگردان تلفنها دور از اينجا بودم...هر شبش را نوشتم بياد شبانه هائيكه چيزي ميگذاشتم و درونم را سبك ميكردم...گذاشتن انها احساس اين لحظه من نيست...وقتيكه نظر خواهي را باز كردم و محبت رفقا را ديدم شايد از خوشحالي چند قطره تميز پائين ريخت...نتوانستم نگويم...قبل از هر دل نوشته اي ميبايست كه احساسم را بيان كنم...شايد خيال كرديد بر حال خراب من دوباره مصيبتي وارد امده است...دست تك تكتان را ميبوسم...با وجود شما هنوز هم ميتوانم نفس بكشم...شادي مهربان...ليلا(ابي اسماني)... ارش نازنين...جناب ولائي خوب...مهدي صميمي...از همين فاصله كه براي ذهن من طي كردنش خيلي كوتاهست يك تشكر صميمي و يك باغ گل معطر نثارتان ميكنم...دلم تنگ بود و ان كوچك نوشته هايم مجال ثبت شدن نداشتند و بيش از خيال انها خيال شما دوستان دلتنگم ميكرد كه دوباره امدم تا گلايه و دلنوشته هايم را بگذارم و خسته تان بكنم...كاش ميتوانستم نشانتان بدهم كه چقدر برايم ارزشمنديد...همواره و هميشه و هميشه و همواره بمانيد كه تميزترين ادمهاي روزگار من شده ايد...قدم تك تكتان را ميبوسم...به شوق مياوريد تن خسته و دل بيمارم را...با همديگريم تا ديوار فرو بريزد و ما رها شويم...به مهرتان خرسند و به شوقتان هنوز هم شوق ديدن دارم...دلتنگي براي من و همه گلهاي سرخ و صورتي دنيا براي شما و لذت نفس كشيدن در هواي دوستيها به كام همه ما باشد...دوستتان دارم...بيش از اين چند خط....بيش از اينها...بالاتر از اين حرفها...ساده و صميمي...گلچين هستيد...اينرا يقين دارم...دوستتان دارم...حميد

ستاره باراني در خورشيد

رگبار بي وقفه سبز

دسته گلي خيس از باران

چشمهايم مقابل چشمهايت

شوق دوباره ديدن تكرار شدن

دوست داشتني بيش از عشق

دستت را به من بده

بيش از اينها ميارزي

تقديم به شما رفقاي بيش از اينها ارزشمندم

پر گلايه...بي بهانه...

دوباره شب امده است...دوباره مفري جز نوشتن واژه ها پيدا نميكنم...اگرچه بايد در نوشتن انها هم اغماض كنم...چيزهائي را نگويم تا به كسي برنخورد...اين شبها چقدر شبيه همديگرند...در سياهي از هم سبقت ميگيرند...انگار هر شب تهيتر ميشوم...حرارت و هيجاني ندارم زيرا شوقي نيست كه حرارتي را موجب شود...غربت و تنهائي كه نوشتني نيست...همينكه مستوجب اين نفرين نامه شده ام خود كافيست و دليلي نميخواهد كه بازتر بگويم...از هر دري كمابيش وارد ميشوم...چيزي مينويسم و گاهي كه اختيار از كف ميدهم و راهي نمي يابم در دكان خالق را ميزنم و اورا مسبب ميدانم...كه هست كه يقين دارم كه بچگانه نميبينم و اوست سبب ساز و مسبب...خدا كه دلسوزي نميخواهد مخلوقست كه درمانده و بيچاره دستهايش را به هركجا بند ميكند فرو ميريزد...من اگر دري باز بود از ان ميگريختم...اگر مفري بود درنگ نميكردم...چه كسيست كه خودش را دوست نداشته باشد و براي ارامش خود كاري نكند...اما وقتيكه هيچ دري باز نيست هرچقدر دست و پا بزني پائين تر خواهي رفت...اين مرداب رحمي ندارد...قرباني خودش را ارام ارام بزير ميكشد و تلاش بيهوده سرعت پائين رفتن را بيشتر ميكند...هر كسي داستاني دارد و قصه هر ادم شايد در جائي شبيه ديگران باشد اما هيچ قصه اي سرانجام يكساني ندارد...گاهي معجزه اي ميشود و دري باز...گاهي نه معجزه ميشود و نه درهاي بسته نيمه باز ميشوند...گاهي تقدير به خشكيدن حكم ميكند و ادم ناخواسته ميخشكد... و درد انجاست كه سكه بي دردان هميشه طلائيست و سهم ما هميشه قناعت به نداشته ها ميشود...اه كه بيدردي ادم را از نام ادميت بيزار ميكند...كسي به كسي نيست...يا همرنگ جماعت شو و يا بمير!!! من مردن را بيشتر از همرنگي دوست دارم...ادم بدون احساساتش پشيزي نميارزد...براي احساسات هواي خوشي نميبينم...كسي رنگ احساس را درك نميكند...چهار تا جزوه و كتاب خواندن معلومات را زياد ميكند اما معرفت را با خواندن و تزريق كردن نميتوان در وجود كسي پديدار كرد...معرفت همراه تولد در خون بوجود ميايد...بايد ديد نطفه از چه كسي بيرون امده است...ادم بي احساسات نطفه احساس و عاطفه ندارد...اينهمه دلواپسي و گلايه از همينجاست...ادم انتظار دارد همانند خودش بها بدهند...احساس خرج كنند...دل بسوزانند...ترحم كنند...اما نميشود...چطور كسيكه از نطفه بي مروت امده است ميتواند اينها باشد!!! ادم دزد به فرزندانش خواسته و ناخواسته دله دزدي را مياموزد...ادم حريص نطفه هاي پر طمع توليد ميكند...ادم پر عطوفت مردان و زنان دلسوز را ميپروراند...به گوش ناشنوا هزار من قصيده خواندن يك خط كارگر نميفتد...بي دردي را در بازار ما به مفت نميخرند همانطور كه درد مارا به بازار بي دردان راهي نيست...انكسي كه ميداند چه نياز به دوباره گفتنش دارم و كسيكه ناشنواست چه نياز به هزار بار گفتن و بيهوده گفتنش...روحم ازرده است...هر انچه مينويسم مسكني نميشود و اگر سكوت كنم دلم سنگينتر ميشود...به خيال لباسي خوشتر ان كهنه پيراهن نخ نما را از تنم بيرون اوردم و به اب سپردم...تنم بي لباس ماند و فريب لباس پر نقشتر زخم كهنه را دوباره خراشيده كرد...برهنه مانده ام...با ظلمت خويش به جرم ناكرده گرفتار امده ام...كسي دستم را به عطوفت نميگيرد و من سربراه زندگي نميشوم...فريب حرفهاي صد من يك غاز را خوردم...از ادمي شكسته حال بعيد بود چنين استوار يقين كند...عذابم ميداد...درد داشتم...بايد ميدانستم كه تنهائي قسمت منست...كاش اينرا زودتر ميدانستم...اگر عذاب روز و شب نبود پيراهن به اب نمي انداختم...اگر تنهائيم را ميفهميد بجز او اعتماد نميكردم...با او تنها بودم...بدون او تنها ماندم...چه رازي دارد قصه نفريني من...كنارش درد داشت و رفتنش خاطرم را ميازارد...ذره اي تسكينم نبود و امروز هم مسكني ندارم...بود و نبودش ازردگي شد...بودنش زجر دقايق شده بود و نبودش جرم اشتباهات منرا بيشتر نشان ميدهد...مثل خوره همراه تنهائي به شب من افتاده است...هزار بي درمان هست و يكي درمان نه...هم احساساتم را داده ام و هم بهايش را...هم از كيسه ام رفته و هم از قلبم...همه دوستت دارمها بيهوده بود...اه از وقتيكه خداهم دروغ بگويد....اه از وقتيكه همه دروغ بگويند...اه از وقتيكه تحمل از كف ميرود و هيچ مرهمي نمانده باشد...سرسام گرفته ام...شب بي روزنم را فريب دوستت دارمي نمانده است...كاش ميتوانستم نامم را خط بزنم و براي يكبار و هميشه سكوت كنم و به ارمش خاك بينديشم...حميد

زيبائي اسم اعظم نبود نيست

نخواهد بود

وقتيكه خوش خواندن بگوش نميايد

بد اوازان غم غيبت ساز را پنهان ميكنند

اگر شنيدن ميدانستند ساز پاي نايابترين درخت زمين ميماند

تا اواز خوان بي ترانه نميرد

راز يائسگي در جنگل بي ترانه چنين است

و ديريست كه تار زن پير خانگي صداي زخمه هاي جان را به خواب ميبيند

اين دستست در جستجوي ساز

يا سازست كه بي حنجره ميپوسد

نا شنوايان در جشن ساز سوزان به ياد خواب تار زن نبودند

جادوگران قبيله نيز حتي اين خواب اشفته را تعبير نكردند

خواب گران از ترانه سبك بودند

غيبت ساز را در كدامين قرن بنام بيدردان سكه زديم

در كدامين سفر از خواندن وا مانديم

كدام سال بي سفر را از چرخش تخم مرغي بر اينه

و رعشه برگ سبزي بر اب به تحويل نشستيم

شمع دزدان سفره اما از خسوف و كسوف بسيار ميدانستند

كتاب مقدس ان عاشقان افتاب و اب و باد و اتش ميگويد

بايد پر شاهين داشت

همگان از انكس كه پر شاهين با خود دارد هراسناكند

بايد پر شاهين داشت

تا ان دروغ ديو اساي بس بسيار نيرومند ديگر ترانه ندزدد

نا بلدان را بگو كه اتشكده ها نيز از اين پيشتر خواب اشفته شبگردان را تعبير كردند

در كدامين سفر پر شاهين از كف رفت

اوستا ميگويد: انگاه كه جمشيد دروغ گفت ودهان به سخن نادرست الود

واي اگر كه خواب خدا ياد خدا يا شهربان و يا مرزبان به مهر دروغ بگويند

از بسكه نا بلدان بد خواندند از بسكه...

ساز كجاست

در راهست

فرصت اگر باشد افتاب زياد ميايد

فرصت اگر باشد ساز رخ ميكند

تا جنگل بان پير اخرين سرود قبيله را از ياد نبرد

ساز در راهست

قسمتي از ترانه بلند استاد: شهيار قنبري

تنهائی...

تنهائي براي كوهست نه براي ادم...تنهائي براي رودست نه براي ادم...تنهائي براي خداست نه براي ادم...تنهائي براي ماه و خورشيد است نه براي ادم....

تنهائي براي ادم نيست...تنهائي هديه ادمها به ادم است...

ادمها ادم را تنها ميكنند...ادمها تيشه را به ريشه ميزنند...ادمها بدتر از خدا هستند...ادمها ادم را بيزار ميكنند...اينهمه ادم و اينهمه صدا و هياهو پس چرا تنهائي سايه اش سنگينتر شده است...چرا هديه اي بهتر از اين برايم نداشتيد!!! چرا از اينهمه يكي نيامد...نماند...چرا خدا كر و كورست...چرا بغض خفه ميكند...چرا شب سنگينتر است...چرا روز بي روزنست...چرا سگ صاحابش را نميشناسد...چرا اينهمه همهمه و چراغ روشن است و يكي از ان در محفل من نيست...چرا نفس سنگين ميايد...چرا مردن بهترست!!! چرا در شما مروتي نيست...چرا چشمها عاشقانه نميبينند...چرا دستها دستي نميگيرند...چرا گريه بي معنيست...چرا خنده مبهوت است...چرا زندگي اينهمه پوچ شده است...چرا دلي براي دلي دلواپس نميشود...چرا فرياد به جائي نميرسد...چرا شب را صبح روشني نميايد...چرا سكوت را ترنمي نميشكند...چرا خشكيده ام...چرا پاسخي جز انعكاسي صدايم نميشنوم...چرا از اينهمه اه يكي به قلب خدا كارگر نميشود...چرا زنده زنده ميميرم...چرا وحشت شب را امنيت خاطري نيست....چرا زنده ام...وقتيكه دردم به استخوان ميرسد مگر نام اينهمه زندگيست...عدل تو فرسوده است...ابهت پوشالي...فريب اشكاري...حميد

من احاطه شده ام...

پيرامون من پر از تشويش است و من در ميان يك تونل خالي در زمان متوقف شده ام...من مسافر روزهاي به تباهي رفته با كوله اي كه پر است از راه و درد و بوسه و يادگاري و هيچ در تونل خالي بطرف مفري گاهي ميدوم و گاهي ميفتم و نفس زنان مايوس ميشوم و مينشينم...

گاهي خودم را بدون پشتوانه درستي اميدوار ميكنم و درست وقتيكه خيال ميكنم روزنه اي پيدا شده است ان دريچه بسته ميشود و من دوباره به بن بست ميرسم...فاصله من از گذشته بسيارست و تا اينده چيزي باقي نمانده...يقين و باور كه ميشكند ادم دچار بيگانگي با خويش ميشود و ميكوشد تا خودش را دوباره در شخصيت تازه اي پيدا كند...ان شخصيت تازه در من متولد شد...اما انقدر دلتنگ و مبهم كه نتوانستم اورا از خودم بدانم و نتوانستم اورا از خودم دور كنم زيرا او خود من بود...روح من خيال پر كشيدن دارد و اين تن وامانده يك لحظه مجال گريز را نميدهد...وقتيكه ميخوابم گهگاه دچار كاووسها ميشوم و چيزهائيكه در روزمرگي ازارم ميدهند و گاهي در خوابهايم دچار بي وزني و بي تعلقي به دلخواسته هايم ميرسم انچنانكه وقتي دوباره بيدار ميشوم حسرت ان سفر كوتاه منرا در خود فرو ميبرد...هر كجاي اين دنياي پر فريب مفري براي رها شدن از گذشته و شكستهاي پيشاني نوشت در خود دارد اما در اين قبرستان ادمهايش همه همزبان و همه بيگانه اند...نميشود كه براي خلاصي كسي و يا چيزي را به يقين انتخاب كرد...شايد اين كلام درستي نباشد اما اينروزها نان در دروغگوئيست...و به هركسيكه اعتماد ميكني سست از اب در ميايد...به هر بهانه اي شانه خالي ميكنند...انقدر درد و گرفتاري هست كه درد و دلهاي ما به بايگاني سپرده ميشود و كسي پشيزي براي ان اهميت قائل نميشود...شايد اگر جاي ديگري زندگي ميكردم انقدر رنگ و تعلق و علاقه برايم مانده بود كه در پيشامدهاي ازاردهنده متوقف نمانم اما اينجا هر گوشه اش جز مصيبت چيزي ندارد و من به سياهي ماندگارش يقين كرده ام زيرا افتاب عهد كرده است كه بر اينجا نتابد انگار لعنتيهاي ابدي هستيم!!!

و چه دشوار است ادم را زنده زنده در گور ارزو بگذارند و بگويند تا اخرين لحظه عمر بايد بي احساس و بي يقين تنفس كني...و من نميدانم خدائيكه حرفش بر سر همه زبانهاست چيست!!! كيست!!! و ايا خوابيده و يا بيدارست و گمان نميكنم كه تعهدي به مخلوقاتش داشته باشد و يا شايد افسانه اي شگفت باشد كه به يقيني روزمره در امده است!!! كاش در جاي ديگري زندگي را ادامه ميدادم و كاش اينجا متولد نميشدم...گفتن دردهايش دردي دوا نميكند و نگفتنش نشان از نبودنش نيست...چنان بيزار و تنها با خودم تنها مانده ام كه انگار در اين ناكجا كسي حرفم را نميفهمد و انگار چندين بارست كه متولد شده و مرده ام و دوباره از گورم در اين جهنم بيرون امده ام...من نام اين جانكندن را زندگي نميگذارم...مثل يك توهم بود و ميماند...دلم براي پدرم تنگ شده است...كجاي افلاك نشسته است!!! چهره صميمي و پاكش در قاب روي ديوار نگاهم ميكند انگار چشمهايش با من حرف ميزند...وقتيكه تنهايم گذاشت نميدانستم كه روزهاي تاريك ديگري خواهد امد و منرا كه از پا درامده ام به انتها خواهد كشانيد...ادمهاي اينجا همه براي خودشان زندگي ميكنند و شبها كه به سوراخشان ميچپند در خيال هيچ وامانده اي نيستند و نان خودشان را ميخورند...اين بيگانگي روزي فوران خواهد كرد و اين سد سكوت را خواهد شكست...نيست شده ايم...در لباس زندگان هر روز ميميريم و اهميتي هم ندارد...درد من درد تو نيست و درد تورا من نميدانم...ما به انتها رسيده ايم و خودمان را به ناداني ميزنيم...اهميتي ندارد...اينگونه قلم زده اند و من در اين رنج مستدام به يك پيري زودرس گرفتار شده ام...ميان شما زنده بودن رنجي بالاتر از مردن دارد...من اين درد و رنج را تا مغز استخوانم احساس ميكنم...كاسه لبريز شده ام...مرگم نميايد...طاقت مرده وار نفس كشيدنم نيست...من ماهي كوچك زلال پرستم حوصله گندابي زيستنم نيست...حميد

انبوهی از درخت...

يك جنگل درخت...درخت كنار درخت و پشت سرهم ديگر... صداي وزش باد اواره عجيب در گوشم پيچيده است...نجواي بهم خوردن برگها همه فضاي اطراف را پركرده است...در هر طرف من چندين معبر است و در دوطرف هر كدام از انها درختان قديمي و تنومند كه در بالا شاخه هايشان در يكديگر فرو رفته است و سايه بان خنكي ميان تيغ افتاب پديد اورده اند...

جمعه بي لبخند وسط يك پارك جنگلي در اطراف كرج براي من در گذراست...گوشه هاي خاكي و زير سايه درختان بصورت پراكنده اي چندين خانوار زير انداز هائي پهن كرده اند و دراز كش و نشسته خستگي از تن بيرون ميكنند...كنار تنه چوبي درخت قليان و زغال ...و انطرفتر كباب باد ميزنند...بيخيال اطراف قوطي ابجو را دستم گرفته ام و راه ميروم...يك جرعه و يك پك سيگار...عجب باد غم انگيزي ميوزد...روي زير اندازها بچه و جوان و پير كنار همديگر نشسته اند و نميدانم راضيند و يا نه!!! انگار پاهايم سنگين قدم برميدارند!!! دلم ميان اينهمه درخت تنومند عجيب گرفته است و سرم داغ...يك جرعه و يك پك سيگار...همينطور كه قدمهايم را از پس همديگر برميدارم دورتر ميشوم...اينجا هيچكس جز من نمانده است...كنار چمنهاي خيس خورده از ابياري مينشينم...پروانه هاي ازاد بدنبال جفت خود مينشينند و بلند ميشوند...لنگ كفش كهنه اي كنار دستم دهان باز كرده است!!! چه شكايتها از راه رفتن دارد و خستگي و سرانجام كنار اين متروكه تنهايش گذاشته اند...ولي مگر لنگه كفش هم احساس دارد!!!

لابد فكر ميكني فقط ادمها احساس دارند!!! نه...همه چيز در خود دنيائي از رازها و تكرارها و خستگيهاست...منهم خسته ام...بيشتر از لنگ كفش متروكه بتنگ امده ام...حفظ ظاهر ميكنم اما از درونم فرو ريخته ام...كاش دستهاي كسي اين گوشه دستهايم را ميگرفت...اما سخاوتي نميبينم...وقتيكه مثل ديگران به زندگي نگاه نميكني هميشه تنها خواهي ماند...سيگارهاي پياپي تنها همنفس من شده است...

مزرعه دزديدني نيست

فردا ميلاد بهاره

ديگه اين مزرعه هرگز

حرفي از خزون نداره

اه كه چقدر به چيزي و يا كسي نياز دارم...چقدر وسط اين انبوه درخت احساس تهي بودن ميكنم...انگار غم قديمي درختان بر دل من سنگيني ميكند...اينجا چقدر ارام و قشنگست و به اندازه وسعت زيبائيش تنها و غم انگيز!!! دلم عجيب گرفته است...چگونه ميشود دلتنگي را نوشت؟!!! ميان اينهمه زيبائي انهمه احساس تنهائي عجب حالت غم انگيزي دارد...چشمم بروي درختان خيره مانده است...يك مسير طولاني در دو طرفش درختان كهنسال و قديمي انقدر با شكوه و عميق كنار همديگر ايستاده اند كه ادم احساس نياز ميكند...كاش اينجا كسي اسمم را صدا ميزد...كاش خدا در كالبد من روح كلاغي را ميدميد تا از همينجا بپرواز در بيايم و از اين غمكده بگريزم!!! كاش ميتوانستم بگريزم از اندوهيكه همه اين حوالي و ادمهايش را فرا گرفته است...مسير طولاني معبر را قدم ميزنم و فكر ميكنم و باد سرگردان همچنان در لاي برگها و در گوش من زمزمه ميكند...

هركي خوابه خوش به حالش

ما به بيداري دچاريم

ساعتها ميگذرد و من ميان انهمه درخت خودم را از ياد برده ام و به شكستهايم مي انديشم و به تاريكي روزهائيكه تنها منرا دربر نگرفته است و وسعت غم انگيزي دارد...حتي يكي از اينهمه با من كلمه اي سخن نگفت!!! چه بهتر كه روبروي اين درختها اشكي نريختم زيرا شاخه يكي مرهم نميشد!!! اندوه دلم را در بغضي مانده در گلو نگه داشتم و با گامهاي خسته مسخ زيبائي اطراف عبور كردم...وقت خداحافظ شده بود...انهمه شگفتي و زيبائي را در جمعه اي بي لبخند تنها گذاشتم و به ميان دود و سرسام و ادمها بازگشتم...مقابل من جنگلي از سرسام و ازردگيست و انبوهي از ادمهاي بي تفاوت كه عبور ميكنند...اما ذهن اين لحظه من هنوز در ميان ان جنگل انبوه از درخت مانده است ...هنوز تصورشان ميكنم...هنوز دلتنگم...هنوز محو شگفتي انهمه منظره ام...هنوز راه ميروم و نفس ميكشم و دلتنگتر ميبينم و سيگار ميكشم و اه ميكشم و جان سختي ميكنم...در جائيكه قر كمر و بي تفاوتي سايه گسترده است من به پرواز رهائي ميانديشم...كاش در اين عبور كسي از جنس خودم دستانم را بگيرد...بگير...دستهاي خسته منرا بگير...اينجا پراز ظلمت و بيتفاوتيست...سرگذشت تلخم را به رهائي پيوست كن...من بجز اين انديشه اي ندارم...رهايم كن...دلتنگم....حميد

من خوابم برد...دلم به مفت رفت...مرگ گرفته ام...

از خرابي ميگذشتم خانه ام امد بياد

دست و پا گم كرده اي ديدم دلم امد بياد

وقتيكه كوه ميشكند حساب كاسه گلي ديگر چيست؟!!!

كوه به من گفت كه ايستاده ام...مي ايستم و تا اخرين صفحه قصه خودم را به ديگران و ترا به يقينت اثبات ميكنم...امروز كه صدايش را شنيدم فرو ريخته بود...

كوهي نبود...يك ريگ كوچك ارزوي كوه شدن داشت و من يقين داشتم كه او كوه بوده است...من اندازه يك ريگ كوچك به بزرگي يك كوه اعتماد كردم...اما نميدانستم كه وقتي يقينم به اندازه يك كوه بزرگ ميشود ولي يك ريگ كوچك نميتواند كوه باشد چه بر سر باورم مياورم...

ته مانده باورم فرو ريخت مثل يخ سرد شدم مثل ديوار بهتم زد من در اخرين باورم شكست خوردم...و ادم بدون يقين از يك ديوار سياه تاريك و تنهاتر ميشود....و من به اندازه همه شكستهايم به اندازه همه انتظارم و به اندازه خدا به يك كوه مهرباني كه هيچ نبود اعتماد كردم...كوهي كه خوب بود اما براي من نبود و نشد زيرا قصه من جز اينهاست...بي يقين...بي خدا...بي دل...نفس كشيدن چيزي جز حرام كردن اوقات نيست...

رودخانه ام به ناكجا ريخت...

كافر خدا...كافر يقين....كافر زندگي...كافر هرچه خوبي و مهرباني ميروم كه ذاتم را از ان بي عدالت بزرگ پس بگيرم...كسيكه نه صداي من و نه صداي هيچ اسيري بگوشش نميرود...قدرتش فقط براي خرد كردن مخلوقاتش و قهرش براي به زمين زدن ضعفا ست...شب من بي پنجره مانده است...دلم ميخواهد كه امشب صبحي نداشته باشد و در خوابي عميق همه دردهاي واماندگي تمام شود...نه ديوار و نه اين اتاق شش متري ديگر حوصله گلايه هاي بي سرانجام منرا ندارند...انقدر جان سختي كرده ام كه از هرچه نامش زندگيست نه بيزار بلكه بيگانه ام...ديوانگان را به تيمارستان ميبرند و نگه ميدارند...حساب مردگان هم روشن است!!! من نه ديوانه ام و نه سرد ومرده...من يك زندگي پوسيده را فداي باورم كردم...پس از انهمه نشدن دل به اخرين فانوس اميد خوش كردم و به چيزي كه فكر ميكردم كليد رهائي منست اما خلاصي براي من ممكن نبود من همان به اخر رسيده هشت سال پيش هستم...همانجا بايد تمامش ميكردم...اما دل به عطوفت خدائي سپردم كه براي من دروغين است...هرچه التماسش كردم انگار بيشتر از ازارم لذت برد...يك شب خوش برايم باقي نگذاشت...هشت سال هرچه نشانم داد سياهي و شب بود...گريه و واماندگي و انزوا از همه ادمها بود...تحمل و فريادهاي گوشه تنهائي بود...چنان منرا در اتش خاطره انداخت كه من شبها دچار بختك ميشدم...ميخواستم بيدار شوم اما نميتوانستم انگار چيزي نفسم را مسدود ميكرد...هرچه نگاه كردم كه چه گناهي كرده ام كه مستوجب نفرينم چيزي بجز بي ازاري نديدم و هرچه ظالم و بي درد بود را در خوشي و ارامش ديدم و يقين به كفرم اوردم...براي منكه از زندگي تنها دو دست همراه ميخواستم شكنجه گاهي از خداحافظ پديد اورد كه نه روزم روشن است و نه شبم صداي كسي را در خودش دارد...گلايه اگر به مقصدي منتهي بشود ارزش انتظار و خودخوري را دارد اما وقتي گلايه به بن بست ميرسد من نميدانم شب را چگونه و براي چه چيزي با انتظار و گلايه به صبح برسانم...منجمد شده ام...درهاي رابطه بسته است...من نميميرم و اين درد بزرگيست...من از ترس بالا انداختن يك طناب از سقف بايد در اين بن بست اخر منتظر خلاصي بمانم...من به ترسم ميبازم وگرنه براي من همه چيز تمام شده است...نه اين سيگارهاي تلخ و نه وسوسه هاي مستي و فراموشي منرا از خودم جدا نميكند...چقدر اين لحظه سنگين شده است انگار روح من ميخواهد بيرون بيايد...سكوت اتاقم تلختتر و من پكيده تر مثل چوب نشسته ام...كاش كسيرا پيدا ميكردم كه پس از خود به ماهيهايم رسيدگي كند...من بر باد رفتم...به فراموشي...اين دستهاي من نيست كه چيزي مينويسد اين روحيست كه برايش تحمل زندان بدون روزنه ميسر نيست...چقدر اين لحظه خالي و سرد است و من گرماي تابستان را احساس نميكنم...سرسام خاطره و وحشت تنهائي منرا تسخير كرده است...يخ زده ام...مفري نيست...دلم ميخواهد كه كسي فحشم بدهد...سكوت مرگزده اتاق را بشكند...اهاي كسي در اين قبرستان نيست!!! يكي با زنداني سلول مجاور چيزي بگويد!!! اهاي در اين دخمه كسي هنوز زنده است!!! يكي نامم را صدا بزند من درد زنده بودن گرفته ام...اهاي يكي حكم اعدامم را زودتر بخواند...يكبار بهتر از زجر هميگشيست...يكي براي رهائي يا مرگ نامم را صدا بزند...حميد

ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت

ميخواري و مستي ره و رسم دگري داشت

سرزمين نا شناخته...

سرزمين ناشناخته ادمهائي داشت كه هيچكدامشان به يك زبان سخن نميگفتند اما همگي حرف همديگر را ميفهميدند...در انجا كسي تنها نبود و هيچكس رخساره زردي نداشت...هيچ قانوني ميان مردها و زنهايش وجود نداشت كه انها را بهمديگر ممنوع كند...انها هر زمان كه ميخواستند ميتوانستند بدون هيچ ترسي شب و روز در كنار همديگر باشند...انها ادمها را بر حسب جنسيتشان تقسيم نكرده بودند...مردها و زنهايش مثل هم بودند...كسي دختري را براي بازي كردن با يك پسر نميترسانيد!!! انها ميدانستند كه مرد و زن براي همديگر امده اند و همديگر را كامل ميكنند...براي همين در سرزمين ناشناخته قصه هيچ عشقي ناتمام نميماند و هيچ مرد و زني بيخاطره نميشد...ادمها و حيوانات در انجا كنار همديگر روزمرگيهاي قشنگي داشتند...در انجا از هفت روز هفته چهار روزش هوا ابري و متراكم بود و بارانهاي تند و زيبائي ميباريد...سه روز افتابي را همه ادمهايش به كنار رودخانه اي ميرفتند و چادر ميزدند...پرندگان انجا خوشبخترين پرندگان عالم بودند زيرا در انجا هيچ كسي پرنده را در قفس نمي انداخت...هيچ حيوان درنده خوئي در انجا نبود و همه حيوانتاتش گياه ميخوردند و گاهي وقتها ادمها غذايشان را با انها تقسيم ميكردند...در انجا شبهايش صداي شبگيري را بياد نمياورد...هيچ كسي از بالاي ديوار ديگري وارد انجا نميشد...هيچ ادمي معني دروغ را نميدانست زيرا كسي بغير از راستي چيزي نگفته بود...انجا بهشت خداهم نبود فقط يك سرزمين ناشناخته بود...

اما كمي فكر كن!!! مگر ميشود در جائي فقط چند ادم باشند و فتنه گري نباشد!!! مگر ميشود به كسي فهمانيد كه با دوست داشتن ديگران خودش به ارامش خواهد رسيد...مگر ميشود روزي بيايد كه ادمها چشم ديدن همديگر را داشته باشند!!! مگر امكان پذير است تصور اينكه ادم با همه پيچيدگيش سر براه و با انسانيت تمام زندگي كند!!! حتي بچه ها هم ميدانند كه از همان كودكي بايد با حسادت زندگي كنند...اين ذات انسان است...هميشه ميگوئيم كودكي و پاكي و معصوميت!!! هميشه ميگوئيم ياد كودكي و معصوميتش بخير!!! يادت ميايد وقتي برادر كوچكترت متولد شده بود تو ميخواستي متكايش را روي صورتش فشار بدهي!!! يادت ميايد جيب بابا را دزدانه ميزدي فقط براي يك توپ پلاستيكي يا يك نوشابه و يا اسباب بازي!!! تو يادت ميايد وقتي عروسكت را برميداشتند فرياد ميكشيدي...چنگ ميزدي!!! يادت ميايد كه وقتي دور از چشم همه چيز با ارزشي را خراب ميكردي چقدر ذوقت ميگرفت!!! يادت ميايد وقتي ماشين همسايه را پنچر ميكردي چقدر با رفقايت ميخنديدي!!! يادت ميايد وقتي كچلي را ميديدي انقدر ميخنديدي كه او از خجالتش خودش را لعنت كند...يادت ميايد وقتي از پشت سر كسي را ميترساندي چه شعفي در تو پديد ميامد!!! وقتيكه زورت زياد بود و ميتوانستي همه را بزني و زورگوئي كني و نوشابه مفت بخوري و همه از تو بترسند يادت ميايد!!! مگر ميشود كسي اين چيزهارا بياد نياورد...مگر ميشود نبيند و لاي پر مرغابي بزرگ شود...اينها جزو اصلي ذات همه ادمهاست...ناخواسته لذت ميبرند...بي گناهند و گناهكاري كار عاديشان شده است...كسي راز خلقت را بدرستي نشناخته است...هركس اين مبهم عجيب را به اندازه عقلش تفسير ميكند...مگر ميشود سرزميني پيدا كرد كه در ان موجودي بنام ادم باشد و انهمه كه من تصور كردم امكان پذير بشود!!! بعضيها هم ميگويند تا گناه نباشد پاكي و زلالي معني پيدا نميكند!!! مگر ميشود حتي دو ادم همجنس را به يك قاعده هدايت كرد!!! هركسي دنياي خودش را دارد...حتي همكيشان و انهائيكه عقيده يكساني دارند بر سر جزئيات و كلياتش هميشه با همديگر مشكل داشته اند!!! چه رسد انهائيكه اصلا منكر همه چيز ميشوند...زبان ادمها يكي نيست...دلشان هم يكي نخواهد شد...فقط ميتوانند همزيستي كنند...همانطور كه در يك مرداب پشه ها و قورباغه ها و مارها و لاك پشتها و ماهيها در كنار هم زندگي ميكنند!!! و هيچكدام نميتوانند همديگر را بپذيرند...ماهيها تخم پشه ها را ميخورند...قورباغه ها خود پشه ها را شكار ميكنند...مارها قورباغه ها را كم ميكنند و لاك پشتها شر مارها را ميكنند!!! عقابها هم حساب لاك پشتها را ميرسند...و همه چيز در ظاهر همچنان ارام است!!! اما در وجود خود بكش تا زنده بماني را تداعي ميكند...پس كدام تخيل واهي ميتواند سرزميني باشد كه هيچكسي به ديگري ازاري نميرساند!!! حتي تفاوت مخلوقات خود موجب چرخه بكش و زندگي كن ميشود...عقاب گوشتخوار بايد گوشت بخورد...حيوان گياهخوار بايد علف پيدا كند...تفاوت گونه موجب تفاوت زندگي و شخصيت ميشود...تو هميشه پرنده را سنبل رهائي و بي گناهي ميداني!!! اما ذره بيني بر يك پرنده بگذار...پرنده شاپرك را ميكشد!!! چه فرق دارد بين كشتن؟!!! ادم ديگري را ميكشد و پرنده شاپرك را و در هر دو مورد قرباني جانش را دوست داشته است!!! پس سرزمينيكه همه چيزش با اينجا فرق داشته باشد افسانه اي بيش نيست مگر انكه همه موجوداتش از يكنوع و يك خصوصيت واحد باشند...و شايد در حالت رويا گونه بشود گفت همه موجوداتش جسمي نباشند...سه حالت ماده به انها تعلق نگيرد!!! قادر به ديده شدن هم نباشند چون ديدن عامل محركه است!!! به عبارتي ميشود گفت انها وجود نامرئي داشته باشند و با هيچ چيزي ديده و احساس نشوند...شايد چيزي شبيه اكسيژن!!! لازم و حياتيست اما قابل رويت و احساس نيست و بدون انكه حتي به تنفست فكر كني همواره انرا تكرار ميكني...وجود دارد اما مشخص نيست...حياتيست اما نميتواني اورا مشاهده كني و از شرمندگي محبتيكه بتو ميكند در بيائي!!! تنها در چنين شرايطي ميشود دنياي ديگري را تصور كرد...جائيكه من نامش را سرزمين ناشناخته گذاشته ام...نميتواني در انجا كت و شلوارت را بپوشي و ادكلنت را بزني و با ملائك عشق بازي كني!!! يا مرغ و ماهي و كباب سلطاني بخوري و شكر خدا بگوئي...ماده خصلتهاي مادي را دارد ولي در دنيائي كه بشود اينگونه نبود و نزيست بايد تمامي قوانينش تفاوت داشته باشد...نميتوان تصوري برايش ممكن شد...من هميشه فكر ميكنم انجا فضائي معلق از ذرات نامرئيست...هيچ چيزي احساس و ادراك نميشود...چيزي بصورت جسم ديده نميشود...هيچ چيز ملموسي نيست زيرا لمس موجب لذت و گناه ميشود...انجا فقط ميتواند لا يتناهي باشد...دنيائي با ميلياردها ميليارد ذره نا مشخص...كه مثل اكسيژن لازمند اما نا محسوس!!! من هميشه فكر ميكنم و وقتيكه بروي فكرهايم عميق ميشوم ميبينم كه ادم موجود خارق العاده ايست و يا بهتر بگويم خلقت اعجاب انگيزي داشته است...كنكاش در طبيعت و موجوداتش كاريست كه تنها از ادمها بر ميايد...پس اين ذره نميتواند فقط ظاهري باشد...بايد كه ذره اي خارق العاده و شگفت انگيز در بطن او زندگي كند...ذره اي متعلق به ميليارها ميليار ذرات نامحسوس اما لازم در دنيائي لا يتناهي كه من نامش را سرزمين نا شناخته گذاشته ام...حميد

زخم تو منرا شب پرست كرد...سالهاست شب را به صبح دوخته ام...

موش كور من... ترا در زباله هاي بيرون شهر جستجو ميكند...

براي رسيدن به شهوتي متعفن....

و تو به فاضلابهاي گنديده گوشه هاي تاريك ذهن من پيوست خورده اي...

پنج سال به خيال انكه تو يك ماهي قرمز بودي يك لجن خوار سياه در حوض افكارم نگه ميداشتم!!!

و من دانسته بودم كه روشني منرا نميفهمي...

و تو مثل همه كثافت خوارها زيستگاه ديگري داشتي و يك حوض تميز و پر احساس ترا به مرز خفگي رسانيد...

و من ديدم كه بروي اب امده اي و تنفست بوي كثافت گرفته است...

و ديگر حتي براي شبهاي شهوت و تنهائيم نخواستم كه بيشتر بماني...

زيرا حوض من به فاضلاب كوچكي از كرده هاي تو تبديل گشته بود...

در دشوارترين انتخاب سختترين راه حل را انتخاب كردم...

بايد كه ترا به فاضلابهاي حوالي شهر ميبردم...

تو انجا به ازادي ميرسيدي و من نيز كنار حوض خاليم جواني با تو سوخته را تماشا ميكردم...

و امروز حوض كوچك احساس با ديواره هميشه ابيش روبروي من در يك خالي غم انگيز بسر ميبرد...

انعكاس تنهائي من در ان شنا ميكند و ديگر لجن خواري نمانده است كه ذهنم را معطوف خود كند...

تو كثافتهايت را تنفس كن و من تنهائيم را...

ناگزير به سرنوشتيم...سرنوشتيكه از من يك دلقك بي اختيار ساخته است...يك مترسك زل زده...

امروز با همه نشدنها و شكستهايم ايستاده ام...

ترا بياد مياورم...توئيكه خاطره ام را مكدر كرده اي...

مثل درخت غرورم همواره قديمي با تنه اي پر از يادگاريها ايستاده تمام خواهم شد...

حقارت طناب گردن فرو مايگانست...

من با غرورم ايستاده ام...با غرورم تمام ميشوم....و ترا تا ابديت نخواهم بخشيد...زيراكه زخم تو التيمامي ندارد و درد من اينبار دردي كاري بود...حميد

گر بر فلكم دست بودي چون يزدان

برداشتمي من اين فلك را زميان

از نو فلك دگر چنان ساختمي

كازاده به كام خود رسيدي اسان

كه ميگويد خداوند عادل است؟!!! دروغ ميگويد زيرا شيطان را از خود ترد نمود...جرم شيطان فقط اين بود كه سجده به ادم نكرد...ادميكه دنيا را به كثافت كشيده است...بيزارم از خودم...از نامي كه برويم گذاشته اند...از يك دلقك بي اختيار بودن خسته ام...از اين روزهاي فلاكتي كه درست نميشوند بيزارم...انگار زنده نيستم و همه چيز را در كاووس ميبينم...من جرمم فقط بدنيا امدنم بود...مجرم كسي جز پدرم نبود و منرا در زنداني شكنجه ميدهند كه خدا زندانبانش شده است...

Elvis Costello

نشئه باراني...

باران تند تيرماه بيقراريم را شست...در هواي شب ميان تراس ايستاده ام...ابرهاي متراكم بحركت درامده اند...باران خوشي باريد و پيچك ديوار مجاور اب فراواني خورد...نسيمي خنكي همه گرماي كسالت اور تابستان را برده است...باغچه خيس از افكار اسمان ميشود...چه كسي ميتواند شوق را بربايد حتي در تابستان گرم!!!

جنبش اين ابرها تب تابستاني را تسخير ميكند...چه كسي ميتواند اميد را بربايد وقتيكه اسمان بغضش را بر زمين پر گناه شكسته است...و خيسي باران نويد لحظه هاي شكفتن گياهان است...فكر و خاطره را در شب باراني براي ساعتي شستم...مسخ تماشاي اسمان و خيس از نتي دل انگيز كه در ذهنم ميپيچد فضاي تاريك و خيس خورده را نگاه ميكنم...هواي دل انگيز باراني خاطرات مشوش را خيس ميكند...چند قطره باران بروي تنهائي من چكيد...خنك شدم...احساس ميكنم روزنه هائي در ان دورها سوسو ميكنند...و رهائي را به ارمغان مياورند...حتي اگر اين احساس خيس شبانه يك توهم هميشگي باشد اما هنوز انتظار خوشايندي را زنده نگه ميدارد...پيچكها براي پوشانديدن ديوارها با باران هم اوازي ميكنند...ستايش باران را بعهده برگها ميگذارم و خود تنها به نظاره مي ايستم...قطرات باران منرا از تمامي زواياي تاريكم جدا ميسازد...اگرچه اين احساس با خاتمه باران تمام خواهد شد اما فرصتي بدست امده است تا براي چندين ساعت از همه چيز فاصله بگيرم و دلتنگي را به دل ابرها بسپارم...باران ميبارد...حميد

پرسه اي تا باران...

گفتگوئي با در...گفتگوئي با ديوار...گفتگوئي با البوم....

گفتنيها كم نيست منو تو كم بوديم

خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم

گفتگوئي با سگ...گفتگوئي با گربه...گفتگوئي با ماهي....

سگ پرسه هاي بيهوده...ديدنهاي اجباري...نفس كشيدنهاي تار...خوردن و خوابيدنهاي كاووس گونه....بيمار...

از خدا هم مايوس شده ام...حرف امروزم نيست شايد امروز بيشتر از هميشه ميدانم كه غلطك زير پاي من همواره منرا به عقب ميكشد...

لعنتهاي بي بخار من نثار كثافت لحظه ها ميشود...و من در تعفن يادها ميگندم...مثل يك فاضلاب بيرون شهر كه در ان از لاستيك و قوطي روغن نباتي تا كفش نوزاد و دفترچه خاطرات بوي لجن گرفته است...

وقتيكه بوي عرق تند راننده در وسط بعدالظهر تابستان مشامم را به گند ميكشيد داشتم به روزهاي باران خورده وسط باغ اشنائي فكر ميكردم...بوي تعفن ميدهد خاطرات متروكه...

شش نفر مسافر با همديگر بداخل ماشين ميچپند و من وسط برهوت ادمها سعي ميكنم پياده تا خانه همه تصوراتم را از زندگي در يك پوشه بگذارم و انرا اتش بزنم!!!

صداي سرفه هاي خشك پيرمرد در توالت رو به كوچه منرا ياد خودم مياندازد...سير بيهوده اشتياقم در گنديدگي اينجا بسر ميايد....و يك بچه وسط كوچه بستني يخي ميك ميزند و دور لبهايش قرمز شده است!!!

تف سر بالا جائي جز افتادن بروي سرم ندارد...من اب دهان خري را ديدم كه بخار كرده بود و بوي يونجه كهنه ميداد...و گاويكه درست مثل من زمينش زده بودند و به انتظار پايانش گريه ميكرد!!!

و يك كلاغ روبروي من نشسته بود و پيپ ميكشيد!!! و من داشتم ادرس كوچه رهائي را از او سوال ميكردم و او پريد!!!

مگس مرده اندازه زندگيش ارزشي ندارد و من احساس ميكنم بايد سكوت كرد و خود را به بن بست كوچه جواني سپرد....انگشتهاي ضمخت كارگر بوي نيكوتين تازه ميداد و من سيگارم را تعارفش كردم و در يك لحظه با همديگر لبخند زديم!!! و او رفت اجرش را بالا بيندازد و منهم رفتم تا فراموشيم را تكميل كنم...تو تيشه ات را بر جان يك بيمار فرود اوردي و اه من دنباله دار خواهد بود...نفسم بوي سبزي اش ميدهد...اش نذري...اشي كه بايد نذر شفاي ديوانگان كنند و من مسرورم كه در ديوانگي خواهم مرد...پلكان را بالا ميروم...براي رسيدن به دفترخانه طلاق...براي رسيدن به اداره گذرنامه...براي رسيدن به خانه دوست بايد كه پلكانها را بالا رفت و من هر بار انها را بالا رفتم با سر به زمين افتادم...يك قطره شربت ابليمو بروي پاسپورتم چكيد...من در خانه خويش بيگانه ام...و عكس فوري روي گذرنامه بوي شكست ميدهد...بايد بگريزم...حميد

Jimi Hendrix

پشت راهها...

توله سگ سياه و سفيد چشمهاي درشتي داشت...دمش را از پشت ميچرخاند و دنبال بقيه توله سگها راه ميرفت...وقتيكه به اين بياباني ميايم ميتوانم ساعتي دور از همه با خودم و يا نزديكترين رفيقم باشم...تنهائي اينجا منظره قشنگي ندارد و فقط سكوت ممتدش انرا قابل تحمل ميكند زيرا هيچ صداي مزاحمي بگوشم نميرسد مگر نواي موسيقي كه از پخش ماشين بگوش ميرسد...جالبترين منظره اي كه ادم را متوجه خودش ميكند سوراخهاي پشت سر هميست كه موشهاي بزرگ در پاي ديواره طولاني و خراب شده كاهگلي درست كرده اند...

مينشينم و سيگارم را اتش ميزنم و ماتم ميبرد كه ناگاه يك موش بزرگ سرش را بيرون مياورد...اينطرف و انطرف را ديد ميزند و با سرعتي عجيب به سوراخ ديگري ميچپد!!! باخودم فكر ميكنم كه بايد اين حوالي مار هم داشته باشد زيرا با اين جمعيت موشها و اين خرابه ها مارها به اينجا كشيده ميشوند...شايد هم قاطي اين سوراخهاي متعدد لانه چند مار هم وجود داشته باشد...

سرم را كه بي اختيار چرخاندم يك پوست خشك شده مار انطرفتر افتاده بود كه دورش پر از خرمگس بود...قوطيهاي مصرف شده ودكا و ابجو له شده و مچاله در اطرافم به چشم ميخورد...انگار اين حوالي هم خيليها مثل من دنبال بيخبري ميروند!!! كاش يكي از انها اتفاقي سالم و پر از كار در ميامد...

ساعت5 عصر

مستي بي وحشت

پاكت سيگارهاي متعدد مچاله و كثيف در اطرافم ريخته است...انگار ادمهاي ديگري هر روز يا غروب به اينجا سرك ميكشند...اما از انجائيكه معمولا خيلي خلوت است انها هم زماني اينجا ميايند كه هيچ كسي نباشد درست مثل من...بياباني را راه ميروم و در فكرم خودم را جستجو ميكنم...از بالا به پائين و از پائين به بالا چندين بار طول معبر خاكي را ميروم و برميگردم...كنار ماشين ميتوانم بايستم و به ترانه اي از بونو گوش دهم...ترانه: ستاره باراني در خورشيد...ريتم ارام و نشئه كننده ان عجيب با بادي كه اينجا گرفته است همراه شده است...هيچكسي نيست...ميتوانم بلند داد بزنم!!! اما نه...ارامش موشها و كلاغهائيكه انطرف نشسته اند بهم ميخورد...بايد به همجواري با انها احترام گذاشت!!! ميتوانم براي خودم اشكي بريزم...اما نه...اينجا هرچقدر غريبه و خالي باشد غربت بودن كنار ادمها را ندارد!!! كاش الكل بهمراهم داشتم...اگرچه نوشيدنش بر حرارتم ميافزايد و در اين گرما چيز خوشايندي از كار در نميايد اما ميتوانستم با اين موسيقي بيشتر نشئه كنم...جوريكه چند ساعت مثل موشها و كلاغها مسخ بشوم...چه كسي ميداند انها به چه چيزهائي فكر ميكنند؟!!! ايا وجود منرا اينجا احساس ميكنند!!! و يا مثل منكه به انها نگاه ميكنم انها هم منرا دزدانه ميبينند!!! اينجا اگرچه يك بياباني متروكه است اما به اندازه يك جنگل تاريك و مرموز براي خودش رازهائي دارد...ميتوانم بدون راه رفتن از لا به لاي ادمها در اين خلوت تنها قدم بزنم و بيشتر فكر كنم...ميتوانم بدون ديدن فروشگاههاي لوكس و ادمهاي كسالت اور اينجا با خودم باشم...شايد اگر چند ساعتي بيشتر بمانم تحمل همينجا برايم سختتر باشد...دلم براي تنهائي اتاقم تنگ ميشود...كاش كسي پيدا ميشد و خبر خوبي را به من ميداد...انوقت ميتوانستم از اين انتظار كشنده خلاص بشوم...و طول اين جاده خاكي را با تمام قدرتم بدوم و فرياد خوشحالي بزنم!!! از بودن ميان اين ادمها...از تنهائي قدم زدن در اين متروكه ها...از اين چيزيكه ديوانه وار تكرار ميشود به تنگ امده ام...دلم ميخواهد ساكم را ببندم و پشتم را هم نگاه نكنم...بروم همانجا كه ادمهايش حتي زبانم را هم نميفهمند...يك اتاق محقر اجاره كنم...انطور كه دلم ميخواهد زندگي را ادامه دهم...شايد هم بتوانم بونو را براي يكبار از نزديك ببينم و به او دستي تكان بدهم...و شايد هم وسط خيابانهايش پليس شهري مقابلم قرار بگيرد!!!

هي تو!!! كارت شناسائي لطفا!!!

اكي...ميفهمم...من اينجا اقامت ندارم...دزدانه زندگي ميكنم...در يك خانه اجاره اي...خرجم را هم با سختي در مياورم اما اينجا را دوست دارم!!!

هي تو!!! بايد با من به اداره پليس بيائي...

ميدانم كه بايد برگردم...يك موش كوچك دوباره در تله ادمها افتاد...شايد هم براي همين باشد كه موشها هميشه فرار ميكنند!!! چيزي تغيير نكرده است...غروب هم از راه ميرسد...بايد كه به خانه برگردم...بايد كه نقشه اي براي فرار بكشم...جوريكه مثل يك موش در تله ادمها نيفتم...بايد راهي براي خلاصي وجود داشته باشد...بايد يكبار و براي هميشه بروم...دلم براي حوض و هندوانه و وق وق بچه هاي ولگرد كوچه تنگ ميشود...دلم براي خودم هم تنگ ميشود...خودي كه سالها سالست هيچ معنائي برايم ندارد...ستاره باراني در خورشيد...بونو...من...پاكت سيگارم...تنهائيم...من همه پوچيهايم را دوست دارم...لذت غم انگيزي از تكرارشان ميبرم...منرا به يك بوسه مهمان كن...حميد

برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سن ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزديكترم

your passport please
?Do You have anything to declare
I have a dream

I have a dream

  BONO-U2                                                            ELVIS COSTELLO                                     

نامه اي اب شده...

تو فكر ميكني كه بايد به روبرويم نگاه كنم...فكر ميكني اگر بيشتر بخوابم اتفاق خاصي ميفتد...من اين پيرمرد كور را كه سر چهار راه دكه دارد سالهاست كه ميبينم...ليف و كيسه حمام و تله موش و ابكش ميفروشد...خيليها چيزي نميخرند اما در كاسه اش پول مياندازند....يكبار وقتيكه لقمه نان و پنير و سبزي بزرگي را گاز ميزد تماشايش كردم...صورتش از ادمهائيكه بينائي دارند معصوم ترست...اينروزها خانه ها به جاي موش سوسك دارد...تله موشهايش بدرد اين حوالي نميخورد...بايد حشرات موذي را امشي كرد...

ان مرد كوتوله كه دكه روزنامه فروشي دارد هميشه با چهار پايه هم قد مشتريهايش ميشود...وقتيكه كوتوله باشي چشمهاي الكي خوش ادمها را نميبيني اما هر قدر كوچك هم باشي حتي اندازه يك انگشت پا بازهم نكبت فراوان به چشم ميخورد...

كنار چراغ راهنمائي يك دكه ابميوه گيريست...اب هويج و اب طالبي...اب طالبي تگريت را بنوش و با استينت دور لبت را پاك كن و اسكناس مچاله را از كنار جيب روغنيت بيرون بيار و روي دخلش بگذار و راهت را برو...اسفالتها انقدر كثيف هستند كه پيش كثافت هواي شهر كم نياورند!!!

يك ساك دستي دستش بود كه دو برابر وزن خودش ميشد...بابايش از ابگوشت نهار وسط راه تا شال گردن و زير پيراهني و زير شلواري ساكش را پر كرده بود...بابايش ميدانست در شهر پول پارو ميكنند اما خودش هنوز نديده بود...صورت ساده اش هنوز سرخي هواي شهرستان را داشت...حيف كه چند روز ديگر مثل من زرد خواهد شد!!!

كنار راه اهن منتظر ايستاده است...قطار ساعت فلان سوت كشان ارام ميگيرد...ساكش را بر داشت...ته سيگارش را زير كفشش له كرد...پشتش را هم نديد سوار شد و رفت!!!

قناري مش اكبر چند روزيست در لك فرو رفته است...اصغر اقا ميگفت تكه اي سيب برايش بگذار نطقش باز ميشود...قناري بيچاره جفت ميخواست...مش اكبر اما مرتب اب و دانه قفس را عوض ميكرد...يكروز اصغر اقا ديد مش اكبر خودش هم در لك فرو رفته است و نطقش باز نميشود...قناري مش اكبر مرده بود و او كنار قفس مثل قناري اواز دلتنگي ميخواند!!!

يك تكه نان سنگك تازه با يك نيمه پنير تبريزي...خوب شكمت را با ان ته بندي كن...بايد تا شب اجر بالا بيندازي...اين ساختمان كنترات است...اين كوچه ديگر جاي ساخت و ساز ندارد...ميخواهم اين ساختمان ده طبقه پوز همه را بزند...پس فردا كه ديوارش بالا رفت و تمام شد هر طبقه اش اب تمام ملك را ميكشد...اندازه همه زمينش ميارزد...راه يكشبه را كه نبايد صد ساله رفت!!!

دمپائي پاره...نان خشك داري بياور سبد و ابكش ببر...توي اين پلاستيكهاي مواد كهنه ابكش كردن برنج عجب لذتي دارد!!! طعم پلاستيك ميدهد...با نوشابه غير الكي خوردنش ميچسبد...صبح شده است...زود باش...معطل نكن...لنگه جورابت بالاي يخچال افتاده است...كفشت را هم وربكش بايد راه بيفتي...هميشه روز از نو روزي از نوست...هميشه بايد اميدوار باشي...به چيزهائي كه برايت تعريف كردم توجهي نكن...زندگي خيلي قشنگيها دارد...تو همه انها را سر فرصت تجربه خواهي كرد...انقدر كه فردا تو براي من همينها را تعريف كني تا وقتيكه ساندويچ همبرگر ميخوري معده ات مثل چوب شده باشد و سعي كني بزور نوشابه انچه را ميبيني حضم كني...همه چيز ادامه دارد...اما براي تو...من مدتهاست كنار نشسته ام و ترا مينويسم...پاسپورتتان لطفا!!! ايا چيزي در ساكت داري؟!!!

من فقط يك رويا دارم...من يك رويا دارم...حميد

چمداني بي شكل
جعبه ي يك دوربين
عكس يك بازيگر
جمعه هاي بي مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزديكترم

كناره تاريك...

ليموي سبز و ترش و تازه...چاي تازه دم...احساس دو نيمه كردن ليمو مشامم را تحريك ميكند...سيگار روشن و چكه چكه هاي ليموي ترش وسط چائي داغ...حرارت مطبوعي دارد حتي وسط تابستان گرم!!!

بوي ترش و تازه اش لحظه هاي ترشيده را از يادم ميبرد...انگار كه ميشود در نشئه يك چاي تلخ و ليمو لحظه اي از خود بيخود بود چيزيكه هميشه دوست ميدارم...

كاش ميشد روشنائي اين صفحه را براي مدتي تاريكتر كنم...انوقت شايد ميتوانستم با نورهاي زرد و قرمز و نارنجي از گوشه هاي اين رودخانه به صورت تو نوري بتابانم!!! نوري كه از اشفتگي ذهن من سرازير ميشود....انوقت ميتوانستم كلمات خشك را اهنگين بگويم...براي هر كلمه از تنهائيم يك سيم مسي مرتعش ميشد...و از ارتعاشهاي مكررش اهنگي عجيب اين رودخانه را پر ميكرد...شايد شبيه چيزيكه به ان گوش ميدهم...سمفوني مسخ كننده يك نت اشفته اما عميق...و نورهائيكه در تاريكي اينجا گوشه هاي تنهائي منرا روشن و خاموش ميكنند...براي نوشيدن يك فنجان چاي در اين تاريكي مرموز و دوست داشتني در فضائي تاريك ترا دعوت ميكردم...و يقين داشتم كه تو به چيز ديگري جر غريبگي اينجا فكر نميكردي...اما من ميتوانستم در سكوت و تاريكي ترا بدنياي اشفته و مرموز خودم هدايت كنم...رودخانه اي كه هميشه در شبهاي تاريك به جاهائي ميريزد...جاهائيكه متروكه اند...شايد بخار و مه غليظي بروي انها نشسته باشد...و شايد گاهي كنار گذاشته شده و ترسناك باشند اما بستر رودخانه همواره ناگزير به عبور است...در تاريكي مطلق اين صفحه از انعكاس نورهائي كه ترا روشن و خاموش ميكنند لحظه اي از انچه كه هستي جدا ميشوي...شايد اگر ميتوانستم كلمات را همراه كليدهاي جادوئي ساز همراه كنم تو بيشتر عمق تنهائي و تاريكي اينجا را درك ميكردي...چايت را بخور و ارام بگير...سيگاري با من اتش بزن...نگاه كن رودخانه ارام در مسير بسترش جريان دارد و در عمق كوچك ان غمهائي زير اب در حال جوشيدندند...به چيزهائيكه ديده اي و چيزهائيكه حقيقت دارند فكر نكن...اينجا براي اندكي ميتواني همراه من از حقايق ازار دهنده جدا باشي و در نشئه اي تاريك به ارامش اب فكر كني كه چطور همواره بي تعلق راه ميپمايد اگرچه هيچ ادمي نميداند يك رودخانه هم ميتواند كه عاشق باشد...تنهائي را احساس كند و شبها با دلتنگيهايش ادامه دهد...چشمهايت را ببند و تصور كن ابرهاي راه گم كرده اي كه در اين بزم تاريك بر ما ميبارند...اگرچه در اين گرماي تب كرده خنكي هيچ قطره اي با ما نيست اما تصور كن كه ما در اين تاريكي ارام خيس از هيچ شده ايم...نگاه كن...و ببين كه همه پوچي منرا فكرهاي عجيبي تسخير كرده است...ميتوانم بدور از دنياي ادمها در انزواي خويش فرو بروم...ميتوانم زهر اين تنهائي عميق را براي لحظاتي در فكر اشفته خويش بي اثرتر كنم و حتي بدون پرستش خداي تو ميتوانم براي انسانيت از ياد رفته اشكي بريزم...ارام باش اينجا چيزي ترا ازار نخواهد داد...به صداي جادوئي اين نت موسيقي كه در خودش اصوات پرندگان محبوس را زنداني دارد گوش كن...هر ضرب اهنگ با نفسهاي منو تو جان ميگيرند...صداي خوش رهائي ميدهند...همراه من كنار شب رودخانه به همه نورهاي رنگي پيرامونت بينديش...ميشود در سكوت و تاريكي بپرواز در امد...ميشود براي دقايقي از خود بيخود بود و با صداي همه اشفتگان كه سازشان را براي منوتو كوك كرده اند همراز شد...به صداي پيانوي اين موزيك قديمي بيشتر گوش كن...چكه...چكه..چكه هاي اب...قطره قطره بر فضاي تنهائي ما ميريزند...و مردي با چشمهاي بسته سيمهاي گيتارش را براي ما مرتعش ميكند...و از همان تنهائي نفس گير كه دچارش هستيم ميخواند...و ما ميتوانيم براي دقايقي دور از هر همهمه اي چاي ترش بنوشيم و همديگر را نگاه كنيم...و دستهايمان را براي اغوش تنهائي همديگر باز...ميتوانيم تا صبح در نشئه اين كناره تاريك در هوائي مرموز با چشمهايمان رد همديگر را دنبال كنيم...و همه گنگي اين دقايق را با ترانه و رويا معني ببخشيم...كناره تاريك من ترا به ارامشي عجيب ميرساند چيزيكه شايد در روشني و ازدحام صبح پيدا نيست...همچنان لحظه خوش بيخبري را در كنار من تكرار كن...من از تكرار نگاه تو سير نميشوم...ابرهاي ولگرد...قطرات اب...و حس مسخ كننده نورهاي رنگي وقتيكه در گوشه هاي تاريك روشن و خاموش ميشوند...حميد

مانده تا رسيدن باران...

ميبينيم...ميشنويم...ميخنديم...گاهي حوصله هيچكسي را نداريم...گاهي خيال ميكنيم پرنده ايم و درحال پرواز!!! ميخوابيم انگار كه نبوده ايم و وقتي صبح ميايد دوباره ميبينيم...ميشنويم...گاهي بي حوصله و گاهي در حالت پرواز انهم بخاطر شفعي كه از داشته هايمان داريم وگرنه ادم كجا و پرواز كجا!!!

در اين ميانه عده اي بسيار دارند و هميشه خوب و خوش و خرم و رضايتمند بطوريكه فكر جدا شدن از انهمه داشتنها تنها اندوه زندگيشان به حساب ميرود...عده اي كمتر دارند گاهي ميخندند و گاهي شكايت ميكنند و هر زمان كه به داشته هايشان اضافه شود مسرور ميشوند و هرزمان چيزي كمتر باشد صداي گلايه انها بلند ميشود...اين عده نيز در سايه روشنها بين خوشحالي و اندوه گير كرده اند...وقتيكه چيزي بدست مياورند در حال پروازند و زمانيكه ضرري ميرسد پرواز را هم دروغ ميپندارند زيراكه پروازي در كار نبوده است...شوق و شعفهاي روزمره كه براي ادمها بال نميشود!!! وانگهي بال مجازي به چه درد ادم ميخورد وقتيكه گاهي هست و گاهي نه....

حسادت به پرندگان هم عالمي دارد...وقتيكه يك ادم به خودش تلقين ميكند كه ميتواند اين سير بيهوده را با پروازهاي خيال انگيز دنبال كند...شايد بشود با داشته ها پريد اما اين پريدنها پرواز نميشوند...

و اما عده ديگر ميمانند كه هيچ ندارند...حتي بالهاي خيالي شوقشان هم براي پريدن انها باز نميشود...همواره هر چه سنگ است براي پاي لنگ باقي ميماند و چقدر غم انگيز است كه يك ادم نحيف و افتاده هر بار دوباره ميفتد و استخوانهايش زير فشار زندگي خرد ميشوند...و هيچكسي حتي براي دستگيري نميايد زيراكه يك ادم بي چيز فرقي با مردگان ندارد و حتي گاهي ميشود كه براي التيام دردهايش به اندازه نسخه اي كوچك اسكناسي در جيبش يافت نميشود...همواره دچار تكراري سير زندگي باقي ميماند تا همانگونه كه نا مشخص امده است نا معلوم بميرد و كتاب بي نقش و نگار زندگيش را تمام كند...شايد كتاب او فقط يك برگ داشته باشد و تنها كلمه اغازينش سرنوشت و پيشاني نوشت باشد و در انتها محكوم به بيچارگي...

از انجا كه اين ادمها كم هم نيستند هر كدام به طريقي اين سرنوشت بيخودي را دنبال ميكنند...گاهي با دله دزدي ميروند كه نداشته هايشان را بدست بياورند و وقتيكه از انها سوال ميكني كه چرا؟!!! خواهند گفت حقمان را از زندگي ميخواهيم...وقتيكه ادمهائي دارند و از سيري جفتك پرت ميكنند چرا بايد از گشنگي شكم ما به استخوانمان بچسبد!!! حقيكه با دله دزدي بدست بيايد حقارت و بيچارگي ادم را بيشتر ميكند...اما نميشود كه با شكم سير به كار گشنه ها قضاوت كرد زيرا شكم گرسنه انسانيت سرش نميشود...شايد بايد تهي دستان را با ان شكل زندگي كه در ان قرار گرفته اند نگاه كرد...اندرز و پند و خرده گيري به حال انها اثري نميكند...يك خانه استيجاري كه اتاق پذيرائي و حال و اتاق خوابش يكيست و در اشپزخانه اش هم درس ميخوانند و هم غذا ميپزند نه براي ادمهايش بال خيالات ميگذارد و نه شوقي براي رسيدن به اينده...و گاهيكه از پشت چنين خانه هائي عبور ميكنم بوي تلخ ترياك همه كوچه را برميدارد...انگار كه براي پريدن انها هم به شكل ديگري اداي پرندگان را در مياورند...و افيون دو بال سياه دارد كه ريشه ادمها را ميسوزاند و شايد التيماميست براي شبهاي بي كسيشان وقتيكه ادمهاي ديگر كنار زن و فرزند و داشته هايشان خوش ميگذرانند و التفاتي به پشت سرشان نميكنند زيراكه فايده اي هم ندارد!!!

گيريم كه چند نفري هم دلشان براي هيچ كاره هاي عالم بسوزد چه فايده؟!!! مگر يكي دوتا هستند كه با جمع اوري مبلغي زندگيشان تغيير كند...با اين حجمه زاد و ولد تنها چيزيكه اشكار است ازدياد بيچارگان عالم است...و همه هم حقشان را از اين زندگي طلب ميكنند...خواه با دزديدن خواه با ادم كشتن و خواه با هر كثافت كاري ديگري...و من نميدانم كه خداوند چرا انسان را اشرف مخلوقات ناميد!!! گاهي حسرت زندگي جانوران را ميخورم...و گاهي فكر ميكنم كه چه بهتر بود يك عقب مانده ذهني بدنيا ميامدم تا ادميكه هنوز در بن بستهايش ميتواند به اطرافش فكر كند...و هرچه بيشتر ميبينم اندوهم بيشتر ميشود...شايد ديدن مصيبتهاي اطراف براي ادمها عادي و روزمرگي به حساب بيايد...خيليها وقتيكه در كوي و برزني دعوا ميشود بدشان نميايد كه ساعتي وقت بي ارزش را صرف ديدن يك راند بوكس خياباني كنند!!! و خيليها شايد عادت داشته باشند كه پشت چراغ ممتد قرمز و ترافيكهاي سرسام اور روزنامه و اخبار را بخوانند و از راديو بازيهاي جام جهاني را دنبال كنند و سيگار بكشند!!! خيليها هم معشوقه دومشان همان تلفنهاي همراه را هميشه بر گردن و در دست دارند تا براي همديگر جوك و لطيفه بفرستند و يا به موزيكهاي ام پي تري گوش كنند و مرتب صداي زنگ موبايلشان را تغيير دهند و صداي گاو و خروس و خر بروي ان بگذارند!!! و خدا بركت بدهد به دختر خانمهاي اين شهر كه روزبروز با جراحي بيني و صورت و گونه و رنگ به رنگ ارايش خوشگلتر ميشوند و براي سركار گذاشتن جوانها و حتي ميان سالها همچنان چرخ روزمرگي بيهوده را ناخواسته ميچرخانند!!! و هركسي براي فردايش بالي دارد براي پريدن...همين بالهاي روزمرگي...موبايل و اتلاف وقت و دختر بازي و عشقهاي از روي هوس كه گاهي عجب اتش تندي دارند...به جاي قلب شلوار ادم گر ميگيرد!!!

و من هنوز نميدانم كه با اين اقبال بد به كجاي كهكشان برميخورد اگر تحفه اي مثل من بوجود نميامد!!! زندگي رنگارنگ و سياه و سفيد ادمها در كنار هم به همين منوال به جلو ميرود...و من هميشه از خودم ميپرسم كه چرا به اين سير بيهوده ملحق نميشوم و برخلاف جريان اب پارو ميزنم...و چه بيهوده است وقتي دلخوشيهاي ادم به باقالي پخته گوشه خيابان و اب هويج و بستني و سكسهاي مشروع و غير مشروع ختم نشود!!! و چه غم انگيز است كه يك ادم تحفه و حقيري همچون من بدنبال كمال باشد و نداند كه كمال يك مرد ميان سال بود كه سر بازارچه بقالي داشت و نسيه هم نميداد!!!

و من همچنان پلاسيده به زندگي ادامه ميدهم در حاليكه مثل خر در گل مانده ام و اندازه يك شتر هم نميتوانم بي اب زندگي كنم و صحراي زندگي را يورتمه بروم و زير سايه خيالات بيخودي ارام بگيرم...

روزگار غريبيست....

و شب بيپرواتر از راه ميرسد و تهي تر...و انعكاس هيچ نگاهي با من نيست فقط براي لحظه اي شهوت و دوري از اينهمه بيهودگي...شايد بشود در اندام خوش منظري براي يكساعت ترك افكار كرد و همانجا خوابيد و شايد از انچه بر دل مانده است ساعتها گريست و ارام گرفت...و من شهوتم را دوست دارم وقتيكه درست اندازه يك گاو ميتوانم به كسي نيازمند باشم و همچنان منتظر بمانم و خودم را يكشب ناگفته حلق اويز نكنم!!! نه كولر ابي و نه بادبزن دستي حرارت بيهودگي منرا پائين نياوردند...خيس از نگفته ها در اين شب گرم و بي روزنه يك گوشه همچنان تنفس ميكنم...و تو شايد نداني كه احتياج بي جواب چقدر ادم را خرد ميكند...و شايد نداني وقتيكه براي درد و دل كردن يك گوش هم پيدا نميشود چه دردي دارد اينهمه را شبانه نوشتن و شايد به مسخره ديگران بردن...و هيچ كسي نميتواند شب زيردستان را به نقد و انتقاد بكشاند زيراكه شب عشرت با شب بي روزن فاصله اي از زمين تا اسمان دارد...و من همچنان به گوشه هاي تاريك اين عبور نگاه ميكنم و بي تفاوت به نگاه خوشبينان هواي خودم را تنفس ميكنم...هوائيكه پر از تاريكي و سياهي اما صداقت است...و در بازدمهائي از ان هنوز ميشود كه شوق زندگي را تجربه كرد...و من همچنان تنها و منتظر به صداي كفشهاي بيهوده ادمها گوش ميدهم تا صداي اشناي كفش دوست هواي كوچه ام را تغيير دهد...و ادامه اين پوچي ممتد را فقط براي گذران زندگي و نه خود زندگي با او دنبال كنم...لحظه هاي گنديده و لعنتي كند ميگذرند و تا فصل باران انتظار و گلايه بسيار خواهد بود...حميد

بارونو دوست دارم هنوز

چون تورو يادم مياره

حس ميكنم كه با مني

وقتيكه بارون ميباره

ادمهاي كوچك...روياهاي متروك...

ادمها...ادمهاي كوچك با تخيلات بزرگ...ادمهاي تنها با چشمهائيكه بدنبال يك دوست ميگردند...ادمها...ادمهائيكه براي نشان دادن خودشان گاهي بيشتر از انچه هستند نشان ميدهند...و گاهي دچار خودبزرگ بيني ميشوند...ادمهائيكه هميشه كوچكند و ديگران گاهي موجبات بزرگي انها را فراهم ميكنند...و انها دچار تصور برتر بودن ميشوند...

همه چيز تصور است...همه چيز القائ چيزهائي بروي ذهن ماست...وقتيكه ميگويند تو پستي...تو اشغالي...تو بيمصرفي... به ادم القا ميشود كه هستم...انوقت همه چيز فرو ميريزد...ادم دچار كمبود ميشود...هيچ كسي از ذليل بودن خوشش نميايد...و هيچ كسي دوست نميدارد كه اورا اشغال و بيمصرف بدانند...وقتيكه ميگويند تو بزرگي ...همه چيز تمامي...تو لايق بهترينهائي... انوقت يك ادم تصور ميكند كه هست...شايد از قبال ان تصورات به چيزهاي بسياري دست پيدا كند...و شايد يادش برود كه يك ادم كوچك بوده با ارزوهاي بزرگ و با چشمهائيكه بدنبال يك دوست ميگشتند!!! ادمهاي كوچك كه ارزوهاي بزرگي دارند فكر نميكنند كه چيزي ابدي نخواهد ماند...شايد براي همين باشد كه اشتهايشان تمامي ندارد...و پول و دارائي و ثروت چيزهاي فريبنده اي هستند...انقدر كه قدرت و توانائي يك ادم بحساب ميايند...و هيچ ادمي بدون انها حتي براي نيازهاي كوچكش هم جوابي نخواهد داشت...و صحبت پول كه ميايد خيليها با همديگر برادر ميشوند!!! خيليها عاشق همديگر ميشوند...خيليها به قيمت تحمل بوي تعفن بعضيها حاضر به كرنش و ابراز چاكري ميشوند... مهم نيست كه باقي مانده غذاي ديشبت لاي دندانهايت باشد و حال ادم را بهم بزند...مهم انست كه تو جيب پر پولي داشته باشي انوقت ميشود حتي بوي گند عرقت را هم جاي عطر ياس استشمام كرد...ميتواني كفشهايت را در بياوري و حال همه را بهم بزني اما هيچكس از گل كمتر نخواهد گفت!!! زيرا ميتواني دهان همه را با برق سكه هايت ببندي...و حتي ميتواني وقتي مسن و از كار افتاده شدي دختر جواني را با برق پولهايت به عقد خود در بياوري و نگذاري جوانيكه استحقاق داشتن اورا دارد اورا تجربه كند...شايد بهتر باشد جوانهاي بي پول به همان پادوئي در خانه تو قناعت كنند و از پسمانده هاي پر روغن سفره خود انها را سير كني...

اينروزها عاطفه و محبت و دوستي در گرو سكه هاي طلائي رفته است...كسي به مهماني سفره هاي ساده و بي تكلف نميرود...كسي براي خوردن فالوده در بعدالظهرهاي داغ تابستان به كافه هاي پست جنوب شهر نميايد...خيلي وقتست كه فالوده فروشيهاي سنتي اطراف مارا به مغازه هاي شيك لوازم خانگي تبديل كرده اند...و جوانهاي ژيگولوي دختر باز اجناس لوكس صاحب مغازه هارا ميفروشند و با خانمها لاس خشكه ميزنند...روزگاري حوالي اينجا پر از بستني و فالوده فروشيهاي سنتي بود...حتي نان سنگك فروشيهاي قديمي را خريدند و پاساژهاي لوكس لوازم خانگي ساختند...عصرهاي داغ تابستان... انروزهاي نه چندان دور وسط كافه هاي قديمي شهرم پر بود از مردهاي جوان و ميان ساليكه گپ ميزدند و فالوده ميخوردند...كسي به پيشواز تابستان نيامد...و هيچكس مجذوب گپ زدنهاي صميمانه غروبهاي تابستان نشد...از خروس خوان صبح تا بوق سگ پائين و بالا كردن براي اسكناسي بيشتر...و اين حجمه ادم...و اينهمه مسخ شده...و ادمهائيكه حتي طاقت ديدن چشمهاي همديگر را ندارند...وقتيكه نگاهشان ميكني معذب ميشوند... صورتشان را ميگردانند و به انطرف بيخودانه نگاه ميكنند...ادمهاي كوچك با ارزوهاي بزرگ اينروزها به چيزهاي بسياري رسيده اند...و سطح زندگي خودشان را مدرنتر و لوكستر كرده اند...اما انقدر چيزهاي ارزشمند و دست نيافتني را بر باد داده اند كه حتي از ياداوري انها هم متعجب ميشوند...روزهاي خوش برباد رفته...فلاني زنگ ميزد...درب را كه باز ميكردي يك كيسه يك كيلوئي بستني سنتي در دستانش بود...وقتيكه كيسه را از او ميگرفتي خنكيش ترا مسرور ميكرد...چند كاسه چيني و چند قاشق فلزي...و مقابل هركسي يك كاسه بستني...و ان وسط پارچ اب يخ و ليوانهاي بلوري و نقش دار...بساط بستني كه تمام ميشد ميوه هاي نوبر تابستاني در وسط اتاق خودنمائي ميكردند...بچه هاي تخص فاميل و خيارهاي گاز زده و نصفه كه دور اتاق افتاده بودند...حياط پر ميشد از صداي بازي دختر پسرهاي خردسال...فواره بالا ميرفت...بوي خوشي در فضا به مشام ميرسيد...گاهي بوي كباب خانه مجاور كه بروي منقل زغالي اماده ميشد همراه دود فراوانش همه كوچه را ميگرفت...عجب اشتياقي داشت انروزهاي بياد ماندني...و گاهي همسايه ها ميوه نوبرانه درخت حياطشان را در بشقاب ميگذاشتند و به درب خانه ديگري ميبردند و انها را سهيم ميكردند...انروزها شايد ادمهاي كوچك ارزوهايشان هم كوچك بود اما انقدر صميمي و دلپاك كه ميشد عطر خداوند را در هر سجاده اي استنشاق كرد...مفري بود...براي دلتنگي ميشد دلبست...دلداده بود...ميشد ساده ترين دختر شهر را روياي هر روز كرد...ميشد با گلهاي چادرش به روياي يك باغ رفت...ميشد با گيسهاي بلند و مشكيش شب را به بند كشيد...هنوز مفري بود...دخترها از شرم نگاه غريبه ها ميلرزيدند...حجب و حيائي بود...كسي به پانزده نفر دل نميداد!!! هيچكس در باكس ايميلش هزار معشوقه قلابي نداشت...نامه هارا با دست مينوشتند...و انتظار رسيدن يك نامه چقدر لذت بخش بود...ادمهاي كوچك با ارزوهاي بزرك همه چيز را برباد دادند...شايد بهتر بود ادمهاي كوچك هميشه كوچك ميماندند...انوقت ميشد بعدالظهرهاي گنديده را بستني خورد و عاشق ماند و در معبر كوچه به انتظار دختر ساده شهر نشست...و ان دستهاي نازك و مرطوبش را وقتيكه كاسه اش نذري را به درب خانه مياورد همراه كاسه در دست گرفت و حرارتش را احساس كرد...عاشق شد...ساده زيست...در عشق باقي ماند و تكرار كرد همه انچه را پيشينه بود...شناسنامه بود...صداقت و درستي بود...و به اين مدرن سرگيجه اور مبدل نگشته بود...شايد روزهاي مدرن ادمهاي مدرن هم ميطلبيد...اما ما همان بستني خورهاي قديمي بوديم كه تنها اداي تجدد را در مياوريم...اينروزها ساعتي فراغت معنائي ندارد...براي سير كردن شكم يك خانواده صبح تا شب كاركردن هم اكتفا نميكند...اوغات بيخيالي و فالوده خوردن پيشكش بماند!!!

و اين خاصيت دنياست كه به عقب بازنميگردد...و در اين گذشت بي ترحمش هيچ چيز خوشايندي براي اينده باقي نميگذارد...شايد همه چيز هر روز و هر سال مدرنتر و شگفت انگيزتر و در جهت اسايش بيشتر ادمها باشد اما هيچوقت جايگزيني براي طراوت و صفاي گذشته نميشود...ادمهائيكه ارتباطاتشان در اندازه صفحه يك مونيتور محدود شده است...ادمهاي عصبي و پرخاشگر و ترسوئيكه با مخدر و نشئه خودشان را ارام ميكنند...ادمهاي بيگانه ايكه هيچ تصوري بجز بيخيالي در زندگي ندارند...پسرهائيكه زير ابرو بر ميدارند...دخترهائيكه مويشان را پسرانه ميزنند و لباس مردها را ميپوشند...و چيزهائيكه جايشان تغيير ميكند...در هيچ چشمي رفاقت و معرفت پيدا نميشود...و هيچ كس حتي به برادرش اعتماد نميكند...و اينها تخيلات نيستند و همه روزمرگيهاي بي سخاوت ما شده اند...و تو هنوز منرا اميدوار ميكني...

ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

فكر ميكنم...به همه چيزهائيكه به خاطر مياورم...و شبها در اين تنهائي مرموز همه تصاوير ذهنيم را دوباره از نو ميسازم و خودم را در وسعت خاطرات گم ميكنم...دفتر شبانه را با ياد كودكيم روشن نگاه داشتم و ترا به كافه هاي متروك بردم...تا اندكي گرماي تابستان را با احساس فالوده و بستني و ان صميميتهاي دور صفا ببخشي...

خاطره را بستم...سيگار تلخ التياميست بر تنهائي دلم...و پكهاي عميق همه روزگار منند كه دود ميشوند...منهم متروك مانده ام...و در فراموشي ان كافه هاي تنها بسر ميبرم...ملالي نيست مگر دوري دلبر...و مخمصه تنهائي...پدر حالم خوش نيست كمي برايم شعر بخوان كه هوايت به سرم زده است...و پدرم هميشه نجوا ميكرد:

نامه رسان نامه من دير شد

كودك ولگرد فلك پير شد

يادت روشن پيرمرد...اين بود انشاي تابستاني من...حميد

قطره اشكي دواي درد من بود

اين زمان ان اشك هم پايان گرفته

شوقي شبيه خيال...

روز كه اغاز ميشود بهتي قديمي بسراغم ميايد...بهتي كه صورت منرا ارام و خسته تر ميكند...ظهر كه ميايد دلم در سينه طاقت از كف ميدهد...ترانه ها را مرور ميكنم و گاهي چيزي به خاطرم ميرسد...خودم را كه ميبينم چيزي تغيير نكرده است تنها صورتك من گنگتر از گذشته اين پرسش را كه چه خواهد شد بي جواب تكرار ميكند...عصر كه ميايد دلتنگيهاي عالم همراه من ميشود...ساعت كندتر ميگذرد...صداي بچه هاي ولگرد كوچه منرا به گذشته ميبرد...افتاب و تابستان هيچ فرقي نكرده است و اين من هستم كه همه روزگارم را زير سوال برده ام كه چه خواهد شد...و گاهي به باغچه ابي ميدهم و نگاه ميكنم كه گياهان سبزي را از ياد نميبرند حتي زير سوزش افتاب اما من كم طاقتتر ميشوم...زردتر...و پلاسيدن را زير پوستم احساس ميكنم...

غروب كه ميايد انگار همه چيز ارام ميگيرد...دل مشغوليهاي اندك من...گوش دادن اخبار دنيا...چه ميگذرد...چه شده است...چه ميشود...كجاي دنيا از فرط گشنگي ميميرند...كجا صداي ادمها را در نطفه خفه ميكنند...كجا داروي دردهاي نا علاج را پيدا كرده اند...كجا طوفان امده است...كجا سيل...كجا از بمبهاي جا سازي شده در ماشينها دسته دسته ادم در خونشان تمام ميشوند...و كجا قانون دنيا را مينويسند و ديكته ميكنند...

هر شب همينها را ساعتها ميبينم...ميشنوم...گاهي اشكي ميريزم و گاهي نفرتم بيشتر ميشود و گاهي گوشهايم را ميگيرم و حواسم را به كثافتهاي ديگري پرت ميكنم...شب جاي امنيست براي مرور انچه گذشته است...كنج ارام و دنجي براي سيگار كشيدن و خاطره ديدن...و در ميان خاطرات گاهي چيزهائي ساعتها ادم را به گذشته ميبرند...سفرهائيكه همه ذهن را معطوف خود ميكنند...جاهائيكه هنوز رد پاهائي از منرا نگه داشته است و جواني من انجا هنوز زندگي ميكند...و تصاويري كه در حجم عكسها باقي مانده اند...و لبخندهائيكه نشان از همه چيز دارند اما انگار محو و نامعلومند...

كنار خاطره چادر ميزنم...جاده هائيكه انها را سالها پيموده ام و از پنجره ماشين همه مناظرشان را به خاطر سپرده ام...همه گرما...همه سرما...همه بي طاقتي و اشتياق رسيدن...و ان ساك دستي كه ملزومات منرا در خود جاي ميداد...و ان عينك افتابي كه گاهي ديدن صورتهاي پژمرده اطراف از پشتش اسانتر ميشد...و نگاههائي كه زير عينك مخفي ميكردم تا شايد نيازم را به بازار كسي نبرم و گرفتار نگاه مستقيمي نشوم...و ان دلواپسيها و ان خنده هاي بي وقفه...و ساعت پنج بعدالظهر ميان جاده كوهستاني وقتيكه در سربالائي نسيم خوشي به درون ماشين ميوزيد و ما مسرور از نشئه اي عجيب ميشديم...و لاك پشتهائي كه گهگاه كنار جاده مثل سنگي بزرگ جا خوش كرده بودند و ساعتي سرگرممان ميكردند...و ان جنگل فرو رفته در كوهپايه وقتي ميانش راه ميرفتيم و سيگار ميكشيديم...و ان درخت تنومند گردو كه ابهتي داشت ميان تمامي ان منظره...و لذت نوشيدن فنجاني چاي وقتيكه هيچ ادمي به چشم نميخورد و فضاي كوهپايه را سكوت مرموزي پر كرده بود...

تنفس ميكردم و در هر بازدمي زندگي را عاشقانه تر ميديدم...و با همه اندوهي كه در سينه داشتم باز مفري بود براي شب نشينيهاي صادقانه و بزم دوستانه اي كه در ان خاطرات مرور ميشدند و ما ميتوانستيم به اهنگهاي دلخواهمان تا پاسي از سپيده گوش دهيم و ستارگان شب را از ارزوهايمان خبردار كنيم...و دلتنگي هر بدرودي در خود اميدي به بازگشت دوباره داشت و ما ميتوانستيم بخاطر با همديگر بودن براي هفته هاي بعد دوباره قراري بگذاريم... و تكرار ميشديم...و تكرار ميشديم...و انقدر تنفس كرديم و باقي مانديم كه خاطرات به خاطره پيوستند و ما در فصل افول ادميت دوباره نفس كشيديم...اما اينبار چيز خوشايندي براي شب نشيني نمانده بود...جز نفسهاي پوسيده و نگاههاي پر شكايت و گلايه هائيكه هديه روزگارمان بود...و خاطره را بايد مرور كرد و گهگاهي به ان انديشيد و دانست كه سراسر خوابي بود و گذشت...انچنان كه ما مانديم اما اثري از ان شوق و اشتياق باقي نماند...خواب نما شديم...و گاهي بختك تنهائي روياي خوابهايمان را هم اشفته ميكند...اما امروز وقتيكه مثل هميشه از فرط خستگي گوشه اتاق خوابم برده بود روياي قشنگي دوباره منرا با خودش برد...در روياي من كسي دستهايم را در دستانش گرفته بود و انقدر شيرين نگاهم ميكرد كه انگار در من زيسته است...و در حاليكه ساعتها با او راه ميرفتم به صورتش نگاه ميكردم و راز اين اشنائي را ميپرسيدم...انقدر گرم و شيرين بود كه دلم نميخواست به اندازه يك خواب باشد...و او سرانجام لب به سخن گشود و نامش را گفت...و من ميدانستم كه او كسي جز تو نبود...خواب نيمه كاره سرانجام در اندازه يك رويا باقي ماند و تمام روز را به شيريني ان نگاه فكر ميكردم...اگرچه در اندازه يك تخيل بود اما همه پوچي منرا زير سايه اش خنك ميكرد...و نوازش ان رويا انگار التيامي بر چندين ساعت تنهائي دردناك بود...و من ميانديشيدم كه چطور يك تخيل ميتواند يك سير تكراري مشمئز كننده را پاره كند و منرا از تمامي اخبار دنيا و چون و چراها و روزمرگيهاي گنديده انچنان بيرون بياورد كه در تنهائي مطلق مثل يك پرنده اوج بگيرم و بدنبال ان نگاه شيرين همچنان منتظر و جستجوگر باقي بمانم...و چيزي برايم خوشتر از نشئه يك تخيل نبود وقتيكه مجبور بودم گنديدگي اطرافم را صبح تا شب با دهان مهر شده تحمل كنم و چيزي نگويم كه مبادا به قانون زندگي بربخورد...سخاوت يك خواب ساعتي با من بود تا دريابم همه واقعيتها روزي خواب ميشوند و همه خوابها روزي به واقعيت ميپيوندند...حميد

كنار شب...بدنبال خود...

تنگ غروب يا بهتر بگويم همان شب از فرط دلتنگي و تنهائي سيگاري اتش زدم و به پشت بام خانه رفتم...مثل مستها كه يك پايشان زير ان يكي ميرود بي حوصله و چكش خورده در انتهاي پشت بام نشستم و به پكهاي سيگار زل زدم....

چند ستاره ان بالا تك و توك به چشم ميخورد...شايد اسمان اينجا بدترين منظره را براي ديدن شب در تمام اين حوالي دارد!!! وقتيكه بطور اتفاقي و گهگاه به شهرهاي ديگر ميروم اسمانش مملو از ستارگان است...انقدر متراكمند كه ميشود با چشم انها را بهمديگر وصل كرد و گهگاه چيزي با ان نوشت!!! اگر خوشخيال باشي مثل اين بچه ها ميتواني نام دوست دختر يا پسرت را با انها ترسيم كني!!! اما اسمان شهر من انقدرها ستاره ندارد كه با انها بشود حتي تنهائي را نوشت!!!

در افكاريكه معلوم نبود به كجا ختم ميشدند در خودم فرو رفته بودم...ديوار خانه ها نسبت به چندين سال پيش انقدر بالا رفته است كه چشم اندازهاي دور دست نيافتني تر شده اند...يادم ميايد حوالي ما همه خانه ها دو يا سه طبقه بودند اما اينروزها نان در ساخت و ساز است و در يك كوچه شش متري يك ساختمان هشت طبقه را بالا ميبرند...انگار ميخواهد بر سر ادم هوار بشود!!!

جلو و عقب خانه ما كه روزي از بالاي پشت بامش ميشد كوههاي ان دوردست را براحتي ديد انقدر ساختمانهاي هفت و هشت طبقه بالا برده اند كه ادم دچار ديوارزدگي ميشود...چراغ روشن اشپزخانه و اتاقهاي خوابشان حاكي از خرسندي ساكنان انهاست...روزگار است ديگر...يك روز گاو و خر داري ميكني و روزي ديگر احشام گران ميشوند و ميائي در شهر پژو سوار ميشوي و هشت طبقه ميسازي!!! انوقت منكه جدو ابادم اهل اينجاست بايد ثابت كنم كه حقي دارم و دست اخر يكي از همان تازه واردها متلك مياندازد كه خودت مگر از كجا امده بودي!!!

دور شمسي و قمري ميچرخد و در جواب خيليها بايد چيزي نگفت و به گوشه پشت بام و سر در لاك خود اكتفا كرد...درد ادم مسببش موجودات فضائي نيستند...همين دور و اطراف را كه نگاه ميكنم همه چيز ملال اور تر شده است...ادمها خوب و بدشان با حساب بانكيشان مشخص ميشود...قديمترها اينطور نبود اما مدتهاست احترام را به جيب پر ميگذارند و نه به مغز پر!!! بر سر هر مجلسي اگر كسي جلوس كرده باشد فلان كله گنده بازار و يا فلان تاجر معروف است...يه لا قباهائي مثل منرا ادم هم حساب نميكنند...وانگهي منهم حوصله مجلس بزرگان و ازما بهتران را ندارم...ترجيح ميدهم گوشه اتاق كپك بزنم و فيل كالينزگوش بدهم...بعدهم با فيلترسيگارهائيكه ميكشم پازل بسازم...

گوشه پشت بام چيزي بجز منظره ديوار و چراغهاي روشن اشپزخانه ها نداشت...گاهي هم يك زن چاق از طبقات بالائي بيرون را سرك ميكشيد...خوبيت ندارد جوانها شبها روي پشت بام بچرند...خصوصا كه چيز بدردبخوري هم براي چشم چراني پيدا نميشود!!! هه هه...سيصد كانال كثافت ماهواره انقدر فيلم و پلي بوي نشان ميدهد كه ديدزدن بالاي پشت بام به درد فيلمهاي دهه پنجاه ميخورد...مثل سكه پنج ريالي كه كف دست گدا بيندازي فحش ناموسيت ميدهد پائين امدم...حكايت اشپزخانه مجردي گاهي خيلي غم انگيز ميشود...مخصوصا اگر حوصله نان خريدن را هم نداشته باشي و يخچالت هم چيز بدرد بخوري نداشته باشد...از بس اينروزها سوسيس و هاتداگ زهر مار كرده ام مزه خورشتهاي ايراني از ذهنم بيرون رفته است...ته فريزر را گشتم فقط يك تكه نان زنگ زده يا به قول شما خشكيده كه منجمد شده بود پيدا كردم...در حاليكه در هپروت افكار بي سر و ته سير ميكردم مقداري روغن ته ماهيتابه انداختم...نان خشكيده را با دست به اساني خرد كردم و به روغن اضافه كردم...مقداري هم از پنير صبحانه رنده كردم و رويش ريختم...به همين اساني و بدون هيچ مخارجي يك پيتزاي نان خشكيده اماده شد!!! يك پارچ نوشابه حرامش كردم تا در جشن خيالي كمبود غذا را با نوشابه جايگزين كنم!!!

خدا را شكر!!! اين شكم لا مصب را با نان خشكيده هم ميشود سير كرد اما مخ گنديده با اين كلكها ارام نميگيرد...تنهائي بد تركه اي دارد...دردش بياد ماندنيست...صحبت شكم و خورشت و ميوه نيست...هر حيواني هم يك همدم ميخواهد...ادم كه اشرف حيوانات است!!! اما با اينكه ما همزبان همديگريم حرف همديگر را نميفهميم...مقصر هم نيستيم...جاي اموزش زندگي چيزهاي ديگري به خورد مغزهايمان داده اند...اينروزها بايد ميان همزبانهايت تنها باشي...نگاه گوشه چشم را هم حرام كرده اند محبت بماند پيشكشمان!!!

پسرك خيال زده اينجا اروپا نيست...ان صفحه قديمي فيل كالينز را از روي ريلش بردار و سيگارت را خاموش كن و برو ارام بگير...شايد در خوابهايت به اندازه چند ساعت از تنهائي بيرون بيائي!!! اما دريغ كه انعكاس روزمرگيها همه خوابهايم را اشفته كرده است...اين ترانه قديمي منرا عجيب دچار عشق زدگي ميكند...نميدانم ميشود ديوار و پنجره را در اغوش گرفت و به ياد يك معشوقه قديمي حرف زد و بوسبد!!! شب كنار تنهائي من به صبح رسيد...و من پر بودم از حسرتهايم...نه گلايه و نه هيچ نق و ناله اي مرهم نبود...تنها يك حضور جاي همه اين هذيانها را ميگرفت...وقتيكه ميشد جاي نوشتن واژه ها انها را با دهان ازاد كرد و ارام گرفت...كاردشواري نبود اما در اين روزگار دشوارترين كار پيدا كردن يك هم غصه است كه جاي بزك كردن و وراجي دو كلام همزباني بداند و روي همه ديوارهاي سخت را با عاطفه بپوشاند...دفتر شبانه را ميبندم و در گوشه خويش به بيهودگيهايم فكر ميكنم...اينروزها چشمها بجز مقابل پاها را نميبينند و شنيدن بصرفه نيست و گوشها ناشنواتر از هميشه اند...نبايد گريست...بر اين بيهودگي بايد كه لعنتي فرستاد...حميد

کافه ها بی لبخند...

همه هياهوي صبح در شب تمام ميشود...انهمه ادم كه از سر و كول هم براي در اوردن يك لقمه نان بيش و كم بالا و پائين ميروند و گاهي يقه همرا سفت و شل ميگيرند مثل مارها به سوراخشان ميچپند تا بلكه خدا نفسي بكشد و از شر خلايقش كه دنيا را شلوغتر از قبل كرده اند كمي اسوده تر باشد...

عجيب است كه اين اشرف مخلوقات مريضيهايش هم بر حيوانات ارجعيت دارد...و مثل او هيچ حيواني دچار ماليخوليا و الزايمر و افسردگي نميشود...زيرا حيوانات با همه زير دستي خود نسبت به ادمها هنوز بهتر و طبيعيتر زيست ميكنند و دچار قانون زدگيهاي من در اوردي ادمها نميشوند...لا اقل خداوند انها را به حساب و كتاب نميكشد و يقه شان را براي كرده هايشان نميگيرد...

عجيب است كه ادم اينروزها به همه چيز شك ميكند و انگار برايش بهشت و جهنم خدا هم فرقي ندارد...وانگهي دنياي به اين شلوغي كه اتمسفرش پاره است و گرمايش ادم را به گه خوردن مياندازد دست كمي از جهنم ندارد...البته جهنم هم طبقاتي دارد كه از اقبال بد در ان قسمتهاي نفسگيرش ساكن شده ايم!!!

اين كولرهاي ابي زور ميزنند شايد كمي هواي اتاق را خنك كنند وانگهي قصه درد ما انقدرها به كولرهاي ابي و پنكه هاي قراضه مربوط نميشود...اما وقتيكه مثل ديشب بدون اعلام قبلي اب كوچه دوباره قطع شد همين كولرهاي لكنته هم ازكار افتادند و انجا بود كه ارزو كردم ايكاش در طبقات بهتري از جهنم زندگي ميكردم...از انجا كه جان ادم مفت است و انقدرها بهائي ندارد پارسال درست چله تابستان مرتبا برقمان قطع ميشد و با بادبزنهاي دستي و كتابچه مشغول رفع داستان گرما ميشديم كه عجب كار احمقانه اي بود و امسال هم انگار اب جايگزين برق شده است...

هر دم از اين باغ گلي ميرسد

البته همه لذت و كيف قطعي اب و برق در همين فصل تابستان است...چون وقتي در زمستان برق ميرود انقدرها به جائي بر نميخورد اما وقتيكه وسط تابستان با وجود كولر و پنكه از همه سوراخهايت اب ميچكد و همان زمان برق هم ميرود بيشتر معني عذاب و لذت زندگي را با همه شوقت احساس ميكني!!!

حالا وسط تنهائي و كپك زدگي خودت گه گيجه ميگيري و زير لب ميخواني:

با گرما چه كنم

با دلتنگي چه كنم

يا رب!!!

و يا رب ميگويد كه ارام بمير دنياي من همينست...ناراحتي هر غلطي خواستي بكن و با بادبزن دستي محكم بر مغزت بكوب شايد بهتر بشود!!! شايد قصه جهنم خدا با همه شاخ و برگهايش بهتر از زندگي كردني باشد كه خواب و بيداريش همه كسالت اور و بيچارگيست...تنها تهمت زندگي بر ما چسبانيده شده است...شايد براي رفع گرما در جهان سوم بهترين پيشنهاد بردن سر زير شلنگ اب باشد اما وقتيكه اب قطع ميشود اين علاج كودنانه هم بي فايده ميماند...ادمهاي بي امكانات گاهي حسرت حيوانات را ميكشند كه چطور بي تعلق هر گوشه اي جاي خوابشان ميشود و هر جائي تفريحگاه بي دردسرشان كه دو ريال هم پول گراف برايش نميدهند!!!

هوس كنار دريا اگر بسرت بزند نگاهي به ته جيبت بينداز اگر ياراي رسيدن به اخر ماه را داشتي انوقت ميتواني به جاي صداي موجها بنشني و در جستجوگر گوگل هرچه تصوير از ساحل و درياست را با چشمهايت بخوري!!!

وانگهي از ما بهتران جاي منو تو پولهاي مفتشان را در بهترين تفريحگاهها خرج ميكنند و سلام مارا حتما به همه زيبائيهاي دنيا ميرسانند!!! ادم وقتيكه اشباع ميشود...وقتيكه كپك ميزند و نميداند كدام طرف را درست كند ميانديشد كه راه خلاصي چيست...در اين وارونه به هركجايش كه بگريزي دردي ديگر خودنمائي ميكند...هميشه بايد حرف را ساده تر گفت...يك كلام: بيزار شده ام...انقدر كه صبح و شام خودم را دشنام ميدهم...تنهائي و احتياج روحم را خرد و داغان كرده است و اين زندگي وارونه جسمم را مشت و مال ميدهد!!! لحظه ها منحوس و كند ميگذرند و خواب و بيداريم را اشفته ميكنند...دفتر شبانه چيز بهتري نداشت...هرچه كه بود پيش تر از اينها گفته بود...حميد

بارون از ابرا سبكتر ميپره

هركسي سر بسوي خودش داره

مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچكس دلم و نميبره

روياي ماهيها...

انروزها كه من بچه بودم هر وقت از مقابل يك مغازه اكواريوم فروشي رد ميشدم مثل ميخ خشكم ميكرد...با يك حسرت كودكانه ماهيهاي رنگي داخل شيشه ها را تماشا ميكردم...همه پول توي جيبي انروزهاي ما ده تومان بود و اين چيز كمي نبود براي خوردن نوشابه و الوچه و پيراشكي و شايد مهمان كردن يك دوست به دوغ گازدار!!! وقتيكه يك دل سير ماهيها را نگاه ميكردم باز ميگشتم و تمام فكر انروز و انشب من ان مغازه اكواريوم فروشي ميشد...اما من نه پول داشتن انها را داشتم و نه نگهداري يك اكواريوم مجهز را بلد بودم!!! تنها به ديدنشان اكتفا ميكردم اما همه خوابهاي كودكي منرا همان ماهيها پر كرده بودند...عيدها هميشه با شوقي وصف ناشدني با بچه ها ميرفتيم سر خيابان ماهي قرمز ميخريديم...پدرم بيست تومان ميداد و من ميتوانستم با ان چهار تا ماهي قرمز خريداري كنم...اما همانروزها هم هميشه چشمم بدنبال بزرگترين ماهي قرمز توي لگن ماهي فروشها خشك ميشد...اما انها گرانتر بودند و با اندك پول من نميشد كه يكي از انها را خريداري كرد...روز قبل از تحويل سال كه رفتيم و با دوستم ماهي قرمز خريديم او يك ماهي حوضي خيلي بزرگ را به مبلغ پنجاه تومان انتخاب كرد و وقتي به خانه ميامديم من نگاهم به كيسه ان ماهي خشك شده بود...انقدر بزرگ و چاق و قرمز بود كه دلم ميخواست منهم يكي مثل همان را داشته باشم...ماهي ها را كه به خانه ميبردم دلم نميامد انها را در تنگ اب بيندازم...يك تشت بزرگ لباس را خالي ميكردم و خوب ميشستم و تهش را ماسه و سنگ پر ميكردم و بعد از انكه تا لب ابش ميكردم ماهي قرمزها را در ان مي انداختم...احساس ميكردم در انجا انها ازادانه تر شنا و تحرك ميكنند و منهم از تماشاي حركتشان بيشتر لذت ميبرم...كنار تشت اب مينشستم و با خودم زمزمه ميكردم: كه ما در اعماق اقيانوس ارام هستيم و اينجا پر از ماهيهائيست كه در قسمتهاي عميقتر اب زندگي ميكنند...بعد به ماهيها نگاه ميكردم كه چطور ارام حركت ميكردند و من ساعتها بالاي سرشان خيال پردازي ميكردم...پارك سر خيابان ما يك حوض خيلي بزرگ داشت كه درونش را گلدانهاي نيلوفر ابي گذاشته بودند...سطح اب پر بود از نيلوفرها و پائين پر از ماهيهاي قرمز چاق و بزرگ كه وقتي حركت ميكردند هوش از سرم ميپريد...رنگ در رنگ....سفيد....قرمز و سفيد...سياه و قرمز...نارنجي و سياه...چند تائيشان از همه بزرگتر بودند...هميشه ديدنشان منرا وسوسه ميكرد تا يكي از انها را براي خودم داشته باشم...انطرف پارك لوازم ماهيگيري ميفروختند...قلاي و نخ و ملزومات كامل...به سراغ ان مغازه رفتم و چند متر نخ نايلوني بهمراه يك قلاب خريداري كردم...قلاب را سر نخ بستم و يواشكي رفتم كنار حوض....ماهيهاي حوض انقدر گشنه بودند كه تا تكه ناني مي انداختي همه بالا ميامدند و سر خوردن ان دعوايشان ميشد!!! منهم خوب ميدانستم...يك تكه خمير نان سر قلاب چسباندم و انرا ارام و دور از چشم همه داخل حوض انداختم...كمي نگذشته بود كه بزرگترين ماهي حوض انرا به دهانش گرفت و به دام افتاد...همانكه نخ را بالا اوردم تا ماهي را از قلاب جدا كنم باغبان پارك از دور منرا ديد و با بيلچه اش فرياد زنان دنبالم كرد...منهم چابك و سريع بودم و از انجائيكه فاصله نسبتا زيادي با او داشتم موفق به فرار شدم...ماهي قرمز را داخل جيب شلوارم كردم و با تمام قدرتم در رفتم!!!پيرمرد كه توانائي دنبال كردنم را نداشت وسط راه منصرف شد و من بسرعت خودم را به منبع اب خوري بالاي پارك رسانيدم...زود كيسه نايلوني را كه از خانه اورده بودم از جيبم بيرون اوردم و درونش را پر از اب كردم...و ماهي حوضي چاق و بزرگ را به داخل ان انداختم....انقدر بزرگ بود كه در كيسه جايش نميشد و انقدر قرمز كه زير نور خورشيد ميدرخشيد...سر از پا نميشناختم و با شوقي عجيب بطرف خانه دويدم و ماهي را داخل تشت اب انداختم...پس از ان بارها به همان پارك ميرفتم و چند تائي ماهي ميگرفتم و تشت اب پر از ماهيهاي قرمز شده بود...و من ندانسته اينكار را ميان دوستانم باب كردم و انها هم تفعلي به حوض ميزندند اما سرعت عكس العمل و علاقه منرا نداشتند و بيشتر اوقات چيزي گيرشان نميامد....باغبان و مسئولين پارك كه از اين حركت تكراري خبردار شده بودند روي تمام سطح حوض يك توري ضخيم فلزي كشيدند و بعدها هم همه ماهيهايش را از ان در اوردند...شوق داشتن ماهيهاي قرمز كاري كرده بود كه من به هر پارك و منظره اي ميرفتم قلابم را همراهم ميبردم تا شايد دوباره براي تشت ابم ماهيگيري كنم...گاهي هم جك و جانورهاي ديگر ابي ميگرفتم و داخل شيشيه هاي مربائي نگهداري ميكردم...گذشت و من بزرگتر شدم و توانستم يك شيشه اكواريوم خريداري كنم...يادم نميرود كه بعدالظهرها همه بچه ها خانه ما جمع ميشدند تا ماهيهاي منرا ببينند...همه پول و پس اندازم را ماهي ميخرديم و هر سال كه بزرگتر ميشدم شيشه اكواريومم را بزرگتر ميكردم تا محيط زيباتر و طبيعي تري داشته باشم...كنار دريا و رودخانه سنگ و چوب فرسوده جمع ميكردم و براي تزئين اكواريومم از انها استفاده ميكردم...كودكيهاي من پشت مغازه اكواريوم فروشي گذشت و ان روياي داشتن چند ماهي رنگي... و امروز سالها سالست اكثر گونه هاي ابزيان را نگهداري و پرورش و بعضيها را هم تكثير كرده ام...اتاق تنهائي من دور تا دورش پر از شيشه هاي اكواريوم است كه من عاشقانه انها را جمع اوري و نگه داشته ام...و هركسي كه به اتاقم ميايد مجذوب انها ميشود...روزيكه پدرم بيست تومان ميداد و من با ان چهار تا ماهي ميخريدم فكرش را هم نميكردم كه روزي ماهيهاي پنجاه هزار توماني و بالاتر داشته باشم اما از درون تهي شده بمانم...امروز يك كلكسيونر انواع ماهي تزئيني هستم كه هنوز همان ماهي قرمزهاي پنج توماني را بياد دارم...خيليها به جاي افكار و كارهاي من با يك تماس معاملات چند ميليوني انجام ميدهند و سود سرشار ميكنند و خون ديگران را در شيشه!!! اما هنوز نتوانسته ام صد هزار تومان براي خودم پس اندازي داشته باشم...در يك حساب سر انگشتي نسبت به ادمهاي اين زمانه يك عقب مانده تمام عيار هستم...پدرم هم كه زنده بود هميشه ميگفت: بابا جان اين مسخره بازيها براي تو زندگي نميشود ميان ادمها برو و اين گوشه عمرت را تمام نكن...و هميشه اين شعر را ميخواند:

برو قوي شو اگر راحت جهان خواهي

كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است

و من هميشه جوابش را ميدادم مگر باغ وحش است!!! اما امروز خوب دريافته ام كه از باغ وحش هم بدتر شده است...حيوانات اندازه شكم ميدرند و ادمها دريدنشان اندازه اي ندارد!!! ماهيهايم...نوار كاستها و سيديهايم....دوربين فيلم برداري و عكاسيم...پاكت هميشه حاضر سيگارم و يك دنيا عشق به زندگي كه در من خاموش مانده است حضور دارند اما ان شوق دزديدن ماهي از حوض پارك ديگر نيست...نه من رنگ ادمها ميشوم و نه ادمها خوشرنگتر....ماهي قرمز همه كودكي من بود و داشتن اينهمه ماهي ارزشمند تنها مونس شبهاي گنديده كه حتي يك كلام با من حرف نميزنند...هميشه فكر ميكنم اگر روزي بميرم ميتوانم دوباره تعدادي ماهي داشته باشم...نه براي ادمها كه پس از نبودنم فقط براي ماهيهايم دلتنگ ميشوم...اخ كه اگر اين ادمها اندازه يك ماهي حوضي راست بودند....حميد

دلم از خيلي روزا با كسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرزه گياهي كه گلاش

پر پر دستاي خار و خسي نيست

مثل تو...

بابا من به ان مرد علاقه مندم...اومنرا بهتر از هركسي درك ميكند...

تو گه ميخوري...تو روي من ميايستي چشم در امده...ما عمري جلوي بابايمان پاهم دراز نكرديم...خود من ان وقتي كه داماد شدم هنوز دست چپ و راستم را نميشناختم...مثل ادم بوديم...حرف بالاي حرف بزرگترمان گه خوردن بود!!!

بابا من بزرگ شده ام...تحصيلات دارم...به دانشگاه ميروم...ارزو دارم...حق دارم مرديراكه انتخابش ميكنم با ديد و نگاه من به دنيا هماهنگي داشته باشد...

چه گه خوردنهاي زيادي...من پول دادم درس بخواني...من بزرگت كردم...بدبختي كشيدم تا اينقدي شدي...حالا براي من اداي درس خوانده ها را در مياوري...تو گه خوردي احساس داري...احساست به تو راست نميگويد و ان مرتيكه ترا تنها براي هوسش ميخواهد و شيرينيت كه از دهانش رفت مثل گه پرتت ميكند بيرون...انوقت مثل خر برميگردي اينجا نه راه پيش داري و نه پس و انموقع ميفهمي كه چه غلطي در سر داشتي و به حرف عالم و ادم گوش نميدادي!!!

بابا چطور اتفاقي نيفتاده تو اينهمه ميتواني اينده را اينطور خودخواهانه پيشگوئي كني!!! مگر ان مردي كه خواستگاري من ميايد نميتواند بد باشد...و يا حتما خواستگاري كردن ضامن بقاي زندگي اينده من است!!!

زر نزن دختر...ميزنم توي دهنت دندانهايت بريزه وسط اتاق...خانم بيا من حوصله اين گوساله را ندارم...زيادي محبت كردي دم در اورده است...واق واق بيخودي ميكند...تو بيجا كرده اي كه بدون توجه موقعيت خانواده ات كسي را دوست داري...فاميل چه ميگويند؟!!! ابرويمان ميرود...از فردا حرف دهن همه اشناها ميشويم...دختر فلاني كه رنگ افتاب مهتاب نديده بود حالا رفته با يك مرد انهم چند شهر دورتر از خودش رابطه برقرار كرده...عشق و عاشقي راه انداخته است!!!

بابا مگر من براي حرف فاميل زندگي ميكنم!!! اگر من خوشبخت بشوم مگر همان فاميل برايشان فرقي هم ميكند!!! مگر چند وقت پيش نبود زن دائي فلان بدگوئي دختر فلاني را ميكرد...انها نه چشم ديدن خوشبختي ديگران را دارند و نه دلشان براي بدبختي كسي ميسوزد...بيچارگي ديگران فقط سوژه اي براي نشستن و غيبت كردنهاي هميشگي انهاست...منتظرتند كسي زمين بخورد تا انقدر بدگوئي كنند تا روزشان شب بشود!!!

بسه...بر پدر پدر سگت لعنت...نميخواهم صدايت را بشنوم...گورت را گم كن توي همان اتاق پشتي انقدر بنشين برايش گريه زاري كن تا كور بشوي...من تا زنده ام نميگذارم كه پاي اين مرتيكه به اينجا برسد...

بابا ان مرديكه تو اينهمه فحشش ميدهي يكبار به تو بد نگفته است...حتي پشت سرت هم چيز بدي از او نشنيده ام...هميشه ميگفت: پدرت حق دارد اگر مخالفتي بكند...اما بابا مخالفت با زورگوئي فرق ميكند...

بابا...من ادم هستم...برده تو نيستم...حق دارم...زندگي اينده من براي منست...حق دارم تصميم بگيرم...و با گريه مرتب تكرار ميكرد: من حق دارم...حق دارم...

قديمها كه من بچه بودم و چيزي را درك نميكردم يك سينما راديو سيتي بود مقابل خيابان پهلوي تهران...فيلمهاي ايتاليائي نشان ميدادند...دختر و پسرها ساده و عاشقانه براي ديدن فيلمهايش جفت جفت و چندتائي ميرفتند و ساعتهائي را با همديگر ميگذراندند...اينروزها هر قرار ملاقاتي به پستوي خانه ها ميرسد...قرص و حشيش و سكس هاي دزدكي و از هركدامشان كه بپرسي ميگويند دنيا دوروز است و بايد خوشي كرد...ميگويند در لحظه بايد زندگي كرد و نه در غصه و نگاه به اينده...ميان اينهمه بي تفاوت و بيخودي خوش حالا كسي ميايد و ميخواهد عاشقانه زندگي كند...انقدر تمسخر و سركوفت و كلفت بارش ميكنند كه اگر راه ان بيخيالان عالم را نرود و به پستو كشيده نشود يك قلب گنديده و مريض روي دستش ميماند كه هميشه در ترس اينده خواهد بود...به كجا ميرويم مشخص نيست...نفس تنگتر ميايد...حوصله سر ميبرد ديدن اين هميشگيها...همينها هستند كه اين عمر كوتاه را تباه ميكنند...همينها كه نميگذارند دو ادم عاقل خودشان براي بودنشان تصميم بگيرند...حتما بايد هزار نفر تائيد كنند تا ادم در نظر همه خوب بيايد وگرنه فحش و تهمت و نارواست كه نثار ميشود...هيچكس از نق و ناله خوشش نميايد اما درد خيليها اصلا براي بعضيها ملموس نبوده است كه بخواهند خودشان را لحظه اي در شرايط مختلف قرار بدهند...اين شبهاي نق و ناله و گلايه را چه كسي ميسازد جز رفتار اين ادمها...تو اگر فاقد احساسات هستي و همه زندگيت پول و بدبختيهايت شده است ديگران كه برده تو نيستند...اگر دختر تو دلش جاي ديگري باشد و اورا بزور جاي ديگر بدهي خيال ميكني ان زندگي بدردش ميخورد!!! اسم خدا را صبح تا شب ميبري و راز و نياز هم ميكني اما به حق بنده خدا كه رسيد توي سرش ميزني!!! انقدر بر اين نادانيهايت پافشاري كن كه روزگار پس گردنت بزند كه ميدانم ميزند...شب گنديده ديگري در حال گذشتن است...هيچ ندارد مگر افكار پريشان و بيهوده كه طاقتم را برده اند...و تو نميداني گنديدن چيست وقتيكه يك ادم از فشار درونش خرد ميشود و هيچكس حتي مرهمي در زبان هم برايش ندارد...و تو نميداني تا امروز چقدر دنيا را زير فحش و ناسزا گرفته ام از بس گوشش سنگين است و همه چيز را وارونه ميشنود...اينگونه ميشود كه درهاي رابطه را ميبنديم وگرنه هيچكسي بدور خودش ديوار نميسازد مگر انكه از دست همه خسته شده باشد...وسط افكار درهم ريخته راديو اين همدم هميشگي من باز بود و مرتب اهنگهاي بند تنباني پخش ميكرد و عجب مضحكه اي شده بود حال خراب و موزيك راديو كه ميگفت:

گفتم و ميگم صد دفه اينجا

ميپرستمت بيشتر از اينها

من دوست دارم قد يه دنيا

اره قد يه دنيا

واقعا بشكن و دست زدن دارد و يك رقص باباكرمي خركي انهم وقتي ادم در حال عق زدن است...حميد

جاده ای به ماسوله

 

 در مسیر جاده رشت

 تنکابن

ديوار...

ديوار ابعاد ساده اي دارد اما بلند با اجرهاي فرسوده و كثيف...تمام منظره مقابل را مسدود كرده است...لا به لاي اجرهايش پر از اصواتيست كه در سكوت شب ناله ميزنند...گاهي ابرهاي مهاجر در عبور بيخودانه خود از بالاي ديوار بر حالت اجرها گريه ميكنند...

اجرهاي خيس...بي پاسخ...زير فشاريكه تقديرشان بوده است خرد ميمانند...اين اجرها از بيرون اجرند و از درون فرو ريخته اند...پيوندي ميان خشتهاي دروني انها نيست...اجرها درد و دلهاي بسياري دارند اما هيچ پرنده ازادي معني زمزمه هاي ديوار اجري را نميفهمد...حتي هيچ پرنده اي بروي ديوار تخمي نميگذارد...تنها مورچگان هستند كه مسير سر بالا و نفس گير ديوار را ازادانه ميپيمايند...مورچه ها هر روز بصورت منظمي در پشت همديگر از ديوار بالا ميروند...

سياه و كوچك و در حركتي موزون و مستقيم... انگار روي همه افكار منرا مورچه گرفته باشد!!!

مورچه ها تنها موجوداتي هستند كه سيمهاي خاردار بالاي ديوار را به اساني پشت سر ميگذارند و به انطرف عبور ميكنند...سيمهائي كه به جريان برق متصل شده اند تا كسي انطرف ديوار را مشاهده نكند!!!

ديوار ابعادي دارد به اندازه تنهائي همه ادمها...و حضور اجباري هر ادمي اجري از اين ديوار را بالا ميبرد...و چقدر غم انگيز بود وقتيكه اجري در ميان ديوار عاشق اجر ديگري شد...انها حتي راه گريختن را نميدانستند...اجرهاي پيرتر سيگار ميكشيدند و به جوانترها نيش خند ميزدند...انها هم روزي عاشق اجري بودند اما خلاصي از ميان ديوار ممكن نبود!!! انها بهتر ميدانستند كه عشق يك اجر انهم ميان سنگيني ديوار چيزي جز بيهودگي نيست...و چه غم انگيز است وقتيكه اجري قلب و احساس داشته باشد...وقتيكه باران ميباريد پروانه ها بروي خيسي ديوار مينشستند و شاخكهاي درازشان را در فرو رفتگي اجرها ميكردند و اب مينوشيدند...تن رنگي خود را به نمناكي اجرها ميسپردند تا از شر گرماي مرداد ماه خلاص شوند...روزي يكي از همان اجرهاي فرسوده و سوراخ از انعكاس اندام پروانه اي بخود لرزيد و احساس كرد عشقي در ميان تن خشتيش شعله گرفته است...لحظه عجيبي بود...شهوت يك خواستن وقتيكه تن سفت يك اجر به لطافت يك پروانه ميرسد...و هيچ پروانه اي نميداند كه يك اجر سفت هم ميتواند هوس داشته باشد...عاشق شود و درونش تهي و خالي گردد...پس از اندكي پروانه برخواست و اجر اه كشيد...قطرات اشكي در درونش جاري شد...خشتها خيس خوردند...از درون فرو ريختند و گوشه اي از اجر خرد شده از ميان ديوار بر زمين افتاد...لحظه عجيبي بود...ميان بهت همه اجرها سوراخي كوچك در تن ديوار پديدار شد...در پشت ان سوراخ چشم انداز سبزي بود...انقدر سبز كه در حسرت تماشاي ان همه اجرها از درون گريستند...انقدر كه همه درونشان فرو ريخت...ناگهان اجرها در درونشان خرد شدند و به يكباره ديوار فرو ريخت...لحظه اعجاب انگيزي بود...خرده اجرها بروي همديگر ريختند و چشم انداز شگفت انگيزي پديدار گشت...و يك سبزي عجيب و يك انعكاس مشخص از تلالو خورشيد كه زمين و زمان را احاطه كرده بود...و انطرف رودخانه اي ميان سبزه زار بي انتها جاري بود و ماهيها بدنبال همديگر مسيرش را دنبال ميكردند...و سوسكها ارام ارام راه ميرفتند و پر بود از پروانه هائيكه تشعشع خورشيد را بروي بالهايشان داشتند....ابرهائي در حال عبور بودند كه از مشاهده اين سرانجام رويا گونه به يكباره گريستند...انقدر كه اب همه سطح كره را گرفت...اجرها سبز شدند...اجرها به سبزه زار پيوستند...اجري پيدا نبود...ضربان زمين و سبزه در هم اميخته بود...خرده اجرها روئيده بودند و پروانه ها بروي سبزيشان پهن ميشدند و عشق بازي ميكردند...شهوت انگيز بود مالش پروانه ها بروي سبزه هائيكه روزي اجري بودند...براي هر اجر به مساوات پروانه اي بود...به تساوي عشقي تقسيم شده بود...و هر اجري توانست همدمي پيدا كند...هيچ اجري تنها نبود زيراكه اجري ديگر وجود نداشت...و من مسخ تماشاي افكارم بودم وقتيكه گوشه تنهاي اتاق سيگار ميكشيدم و به ديوار روبرو زل زده بودم...حميد

اوقاتي كه به هيچ ميرسند...

از خواب مثل سگ بيدار شدم...ساعت را ديدم سه و نیم بعدالظهر را نشان ميداد...چشمهايم را ماليدم...من اينهمه خوابيده بودم!!! تا شب نفهميدم كه ساعت ديواري خواب رفته بود...هرچه ميخواستم افكارم را از خودم جدا كنم نميتوانستم...حوصله سرخ كردن چند تا سوسيس را هم نداشتم...يك تكه نان و مقداري پنير برداشتم و همراه چائي سق زدم...تا غروب در كلافگي همه چيز ميگذشت...كسي هم زنگ خانه را بصدا در نياورد...انهم به جهنم....

قاطي اشغالهاي ذهنم يك ورق پاره كه چيز بهتري رويش نوشته شده باشد پيدا نميكنم...صداي وق وق بچه هائيكه بيرون بازي ميكنند و مرتب داد ميزنند اعصابم را خرابتر ميكند...كاش جائي زندگي ميكردم كه اين ادمها را نميديدم...حتي زق و زقشان حالم را خرابتر ميكند...مهماني رفتنشان...روابط و مراوداتشان...زرت و پرتشان تهوع اور شده است...از صبح تا حالا از بس فحش و دشنام داده ام معده ام ميسوزد...شب خواستم تلافي در بياورم...چند تا سوسيس در روغن انداختم و همراه زيتون و يك پارچ نوشابه انقدر خوردم كه شكمم ورم كرد....پشت بندش فرت و فرت سيگار و زير زبان تف و لعنت...

من هميشه درست در چند قدمي رسيدن نميرسم...طلسم ميمانم...قديميها ميگويند كه چشم و نظر در خيلي از گند كاريها تاثير داشته است...خرافاتي نيستم اما منهم مثل همه خرافه پرستها به چيزهائي عقيده دارم...اين چشم و نظر شتر را با بارش ته دره مياندازد...ادم كه از شترها كوچكتر و بيچاره ترست!!!

ياد گذشته تنها تاثيرش همين بي طاقتيهاي هاي امروز است اما چيزهاي خوبي هم در گذشته هنوز زندگي ميكنند...چيزهائيكه از يك خواب طولاني كوتاهتر بودند...انقدر دير امدند و زود رفتند كه وقتي به انها فكر ميكنم باورشان دشوارتر ميشود...خيال ميكنم كه در برزخ زندگي ميكنم...دچار حلال و حرامهاي بيهوده شده ايم...به كار خدا دخالت نميكنم زيراكه پس گردنيهاي ابداري ميزند اما نميدانم اين قوانينش را در كجاي عرش مبناي زندگي امروز من كرده است!!!

من ذره اي در هپروت و يا گياهي در دوردستهاي افلاك بودم...سرزمين بي نيازي... و تو منرا اوردي....تو...و حالا ضامن بدبختيهاي من نميشوي!!!

اگه ديوار كجيها رفته بالا تا ثريا

دست معمار خدا بود خشت اول منو ما

منهم حريف نيازهايم نميشوم...گردن كلفتتر از من بودند و ميمانند...و هرچه نيازم بيشتر ميشود و بي جواب ميماند پارس كردنهايم بلندتر ميشود....اين سگهاي ولگرد وسط بيابانيها را ديده اي!!! وق ميزنند...پارس ميكنند...دست اخر يكي با سنگ دنبالشان ميكند و فراري ميشوند...منهم هرچه صدا در مياورم تاثيري ندارد و گاهي تحط تاثير رفتار اين ادم نماها مجبور به سكوت ميشوم...حقيقت زندگي گاهي با چرندياتيكه توصيه ميكنند تفاوت بسيار دارد...دردهاي من براي تو شايد هذيانهائي باشد كه تو منرا مقصر انها ميداني...اما من هميشه به كوچترين درد ادمها احترام گذاشته ام...دل سوزي چيز بدي نيست...خيليها از دلسوزي ديگران خوششان نميايد!!!

اما دوست داشتن دلسوزي مياورد...همين كه كسي براي تو نگران باشد و دلسوزي كند در تو حس بودن و ارزش داشتن بيدار ميماند اما روزيكه هيچكس دلواپس و دلسوز ادم نباشد حكايت پارس كردنهاي ان سگهاي ولگرد خواهد بود...حكايت وق زدنهاي من...بيهوده بر ديوار چنگ انداختن...

كلام و دهان اين قديميها را طلا بايد گرفت...هرچه ميگفتند درست بود و تا امروز تعبير ميشود...همان ادمهاي عوام كه نه سواد داشتند و نه اگاهيهاي امروز حرفهائي ميزدند كه رندانه بود و عجيب بهمراه زمان به جلو ميرفت...پدر خدا بيامرزم هميشه ميگفت:

گليم بخت كسيرا كه بافتند سياه

به اب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد

هميشه منرا به اينده ام نهيب ميزد...انقدر دلواپس من بود كه لحظه اخرين وداع چيزي در چشمانش ديدم كه تا انروز نديده بودم...انگار ميخواست براي هميشه منرا روي اين گليم سياه تنها بگذارد...

در اين اتاق خاموشي گرفته بجز چند ماهي رنگي كه ميچرخند همه چيز افسرده و پلاسيده است...من روي خاطراتم نيم خيز افتاده ام و سيگار ميكشم...نفرتم نميگذارد كه اين بغض قديمي گريه شود اما گلويم را فشار ميدهد...تف ميكنم...بر زمين...بر زندگي...چيزيكه منرا به زانو در اورده است...روح من اينجا نيست...نميدانمكه در پشت اين خواب و بيداريها چيست و همين ندانستن ازارم ميدهد...هميشه وقتي بد مستي ميكنم حال بهتري دارم...انقدر سنيگن ميشوم كه قدرت بلند شدن ندارم...چند وقت پيش كنار دريا انقدر مست بودم كه متوجه بارش شديد باران نميشدم...انگار بالاي موجها پرواز ميكردم...تلو تلو خوران راه خانه را پيش گرفتم...دوست داشتم كسي همراهم باشد...دوست داشتم در ان حالت معاشقه كنم...خيلي چيزها دوست داشتم...خيلي چيزها دوست داري...از انهمه چيز كدامش را داريم!!! نق...ناله...گلايه...حسرت...تكرار...فحش...گريه...تنهائي...عقده...نياز...و اينها چيز كمي نيستند...اينهمه داشته را بايد شكر گزار بود...وقتي اينهمه زيبائي و خوبي هست چرا بد بيني!!! اينهمه تهوع هست و ما همچنان نا شكريم...جمعه پوسيده به زباله داني خاطرات من پيوست...ميشد كه خاطره انگيز باشد اما نگذاشتند...نفرت و كينه اين ادمها را از هم دورتر كرده است...از بس تعيين تكليف كرديد هيچ ادمي كنار هم نماند...اين رسم شماست كه بايد هميشه در دوري دوست داشت...وگرنه رسم دوست داشتن در نزديكي و اغوش است....به گند كشيديد رابطه و محبت را...بيزار كرديد...فراري...خلوت و انزوا هديه شما ادمها بود...انقدر تكراري كارهايتان را دوست داريد كه فرصتي به شكفتن نميدهيد...ندهيد...اين هم خواهد گذشت...اما اين گذشتن كدام درد وامانده را علاج خواهد كرد...حميد

فصلهاي گنديده...شايد ترسيده...

دلم هواي مردن كرده بود ياد پائيز افتادم...رنگارنگ برگهاي زرد و نارنجي و قرمز....كنار جوي پياده رو سيگار ميكشيدم و خش خش برگهاي افتاده كه هيچ عابري براي له كردن انها عبور نميكرد...

ياد خنديدن هايم افتادم وقتيكه بي بهانه و تلخ ميخنديدم....شكر شب ستاره پيداست!!!

وقتيكه بهار نامش بهار بود و رستنيها اگرچه پديدار شدند اما سبز انها طراوت نداشت...تابستان و ميوه هايش بوي كودكي نميدانند...گرم و عرق كرده و درختاني كه موريانه درونشان را فرسوده بود...و جير جيركها لا به لايشان به جاي خواندن زق زق ميكردند...ميوه ها همه نا تمام...كالك...يا از فرط رسيدن له شده و لكزده...

دلم براي تو لكزده است...

مرداد بي ابرو كه رحم بر تشنگي من نميكند...مثل خر جانكندن شده است...شهريور موذي...امتحانات تجديدي...شما مردود شدي!!!

اگرچه در رد اتهامات خود بارها با خدا حرف زدم و چيزي نشنيدم و سپس باورم را كنار گذاشتم اينبار نه با قلبم بلكه با چشمهاي باز ديدم...گرما بود...اشناها از شر پشه هاي شبهاي مرداد به زير پشه بند خزيده بودند و شربت ابليموي خنك ميخوردند و من كنار اتاق پشه ها را كيش ميكردم!!!

لحظه هاي بي تعقل...از بس گريسته ام ياد پستانك و شيرخوار گاه ها ميفتم...بچه هاي سر راهي...اين ممتد غم انگيز...اه بچه هاي ناخواسته...گناه اسمان كه بر زمين باريد...اه كه اگر اسمان گناه كند تكليف ما در زمين چيست!!!

دستمال خيس از عرق را از پنجره به بيرون انداختم...از شر اين صداهاي مختل كننده گوشم دپرس شده است...عجب سوزشي دارد استنشاق بوي دود...از دود برنج دم كشيده بروي هيزم حرف نميزنم...اينجا پر از اگزوزهاي تهوع اور دوديست كه تكرار ميشوند...

يك فيل در افريقا از خشكسالي جان داد!!!

وقتيكه فيلها با ان جثه از تشنگي ميميرند تكليف ادم تكيده اي مثل من چيست؟!!!

تشنه ماندم...اب...كجاست يك واحه در اين كوير پست...در اين بي شفقت هميشگي...

كجاست كسيكه چشم در چشم غمهايم را با او گريه كنم شايد سبك شوم...

بيا...بي تو نه از ان كوچه ميگذرم و نه مهتاب را دوست دارم...حتي جرات برگشتن ندارم...من هميشه روبه جلو فرار ميكنم...

هميشه فرار را دوست داشته ام...حتي در خوابهايم هميشه فرار ميكنم...شايد روزي از اين شهر هم گريختم به دورترها...

بهار و تابستان بي منظره و عرق كرده و دلگير ميگذرند تا برگها در هجوم بادهاي اواره نويد پائيز را بدهند...چقدر پائيز را كنار درختان لرزان دوست دارم...وقتيكه امتداد كوچه باغ را زير سايه رنگارنگ از برگ درختان قدم ميزنم و سيگار ميكشم...همه دلگيريش براي من زيباتر از فصلهاي دروغين شكفتن است زيرا من در پائيز روئيدن را فهميدم...درست وقتي به عمق تنهائيهايم فرو رفتم...انقدر دلتنگم كه غم پائيز در برابرم چيزي نيست...تنها همدردي ميكند با دستهاي خالي و افكاريكه معلوم نيست از كجا امدند و به كجا خواهند رفت!!!

و زمستان...فصليكه ادم برفيها با همديگر دوست ميشوند...بهمديگر سلام ميكنند...شال گردن كهنه نميگذارد كه ادم برفي سرما بخورد!!! ادم برفيها هميشه ميخندند...درست مخالف مترسكها كه هميشه گريه ميكنند... ادم برفي احساس دارد...ادم برفي سردش ميشود...شبها كه كسي در كوچه نميچرخد ادم برفيها با هم حرف ميزنند...

شبها كه كسي در كوچه نميچرخد من با خودم حرف ميزنم...

منهم احساس داشتم...سردم ميشد...سردم شده است...

دستم را بگير بلند شوم...اشكهايم را پاك كن بهتر ببينمت...در اين ناكجا دوستي سگ و گربه معنائي بجز بر سر و كول هم زدن ندارد...تو گربه روزگار خود باش و من سگ ولگرد ياغي...تو از اشپزخانه ها مرغ و ماهي بردار و فرار كن و من به نان سفت و در گوشه اي افتاده قناعت ميكنم...

وقتيكه نياز دارم از هميشه بدترم...از بد بدتر...وقتيكه دلم ميخواهد با كسي صحبت كنم و هيچكس نيست انگار ديواره هاي درونم ميريزد...خردم ميكند...و من همچنان بر خرابه خود نشسته ام...به هواي عبور پرنده اي...وشايد تركه تو...وقتيكه از پشت ميزني...حميد

كورت كوبين(سمت راست) شاعر سياه و خواننده گروه نيروانا و ستاره موزيك راك با گلوله اي در شقيقه اسمش را براي هميشه از صفحه دلتنگيهايش خط زد...

پول در برابر زندگي..كودكاني كه با پول تغيير كردند...كورت كوبين

تو به من خنديدي و ميدانستي...

تو به من خنديدي و نميدانستي....من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم!!!

اما منكه سيبي نداشتم مهربان...فكر دزديدن گل از باغچه همسايه و پارك بلوار روبروي خانه تان هم نبودم....هميشه بها دادم...براي خريدن گل...براي داشتن تو...براي از دست دادنت...براي نفس كشيدنم هميشه پول خرج كردم...بيشتر دادم و كمتر گرفتم....كدام سيب!!! كدام گل!!! من هيچوقت به عشقهاي رومانتيك نينديشيده ام...هيچوقت برخوردهاي رسمي را دوست نداشته ام...هيچوقت كت و شلوار بر تنم نكرده ام...من به همان شلوار جين كهنه و قديمي و يك جفت كتاني راحتي و يك تيشرت بيرنگ و رو و موهاي ژوليده اكتفا كرده ام...

براي داشتن يك شب امنيت از دلپيچه هاي بسيار برايت گفتم...براي بوسيدن بي وحشت زير فحش و ناسزاي اطراف ايستادم...سيب كجا و دستان تهي من كجا!!! يار دلربا و پريچهره كجا و صورت زرد و بيمار من كه از فرط سيگار پلاسيده است كجا!!!

من از هم اغوشي شب تيره با فحش و دشنامهايم حرف ميزنم...وگرنه من كجا و مهتاب عاشقي كجا...منكه يك شب معاشقه بي دردسر را تا صبح در حس نمناك يك اغوش نديده ام چطور براي تصرف شهر رويائي تو حرف از دلم بزنم....كدام دل؟!!! اين پاره اجر نمناك از اشك كه دل نبود...حتي تكه اي از يك ديوار اجري هم نشد...حتي اجرش همنشين پيچك ياس هم نگشت...من از طعم تلخ دشنام حرف ميزنم...از همه انچه منرا مثل يك خرمهره در اين روزگار نگه داشته است...بدون انعطاف...بدون قدرت انتخاب...بدون حتي يك خداي خيالي...من از يك پوچ حرف ميزنم كه جاي طعم شيرين سيبهاي دزدي باغ همسايه مزه نان كپك زده ميدهد...نه...من كجا و عشق كجا!!! من نه توشه اي اندوخته ام و نه ديگر پولي برايم مانده است كه بهائي بدهم...تو به من خنديدي و من هيچ نگفتم...اما تو نخنديدي ايكاش ميتوانستم نامش را خنده بگذارم...تو همه اعتقادات منرا حرام كردي...خدايم را هم ربودي...نه ديگر خدائي برايم مانده و نه اعتقادي كوچك و مثل يك كرم كوچك ابريشم تنها بدنبال تنيدن اين تارهاي فاصله هستم و نه روياي پروانه شدن...چگونه ميتوانستم برايت سيب بياورم...منكه قلبم را داده بودم و چه نياز به چيزي پستتر از ان كه در اشعار انچنان بزرگش كرده اند كه گوئي دل كوچك است و سيب بزرگ!!!

در خوابهايم رد پاي گريختن است...هميشه فرار ميكنم...و هميشه مقصد من در انطرف سيمهاي خاردار گنگ باقي ميماند و من همچنان در اسارت از خواب بيدار ميشوم و رد پريشاني ان در طول روز همراهم ميشود...به كجا بايد گريخت از دست سيبهاي سرخ...هوسهاي لك زده...بوهاي عجيب كه ادم را به شهوت مي اندازد...شهوت يك بوسيدن وقتيكه يك مرد زانو ميزند و التماس ميكند...

تف بر من!!!

سيبها ميخندند...سيبها زير تلالو افتاب برق ميزنند...لبهايشان قرمز است...تنشان زير يك بوسه نمناك ميشود...و تو نميدانستي كه من به عمرم سيبي را براي هوس گاز نزدم و هميشه از كنار انها ميگذشتم و در روياي خيالي عشق ميماندم تا شايد يك كدوي بيمزه را داشته باشم كه همه عمر با من بماند!!!

اما نه سيب را دستم دادند و نه توانستم با بيمزگيهاي يك كدوي سبز بي خاصيت همراهي كنم....تو راز شيريني عسل را ميداني؟!!!

وقتيكه زنبور همه گرده هارا برميدارد تا انها را در كندوها به قيمت در اورد و كام تلخ ادمها را شيرين كند...كاريكه زنبورها ميكنند شايد سرخي سيب ابدار را نداشته باشد اما شهدي دلنشين تر از همه سيبها دارد...

و من نميدانستم كه روزگار اينچنين خواهد بود...اينگونه خواهد كرد...حتي خداهم چيزي در ذهنيتهايم نازل نميكرد كه اندكي روشنتر چنين مسير هولناكي را بپيمايم...در اين فراز و نشيب كه مثل باد روز و شبش در عبور است همراه باد ولگرد اشفته تر جستجو ميكنم...همه فضاهائي را كه ميتواند مفري براي من باشد ميگردم...وقتيكه نگاه ميكنم ديشبم را ميبينم...قلم و كاغذ را برداشتم و همين گلايه ها را در قالب ديگري گفتم...به سالها كه مينگرم دوباره رد پاي همين افكار زياد و كم در انها پديدار است...به گذشته...به حال...حتي به اينده وقتي فكر ميكنم در يك سير بيهوده و مشمئز كننده در يك دايره تو خالي بدور مركز پوچي ان ميگردم...

سهراب در حسرت خوردن يك سيب تنها مانده بود و من در حسرت فهميدن يك كلمه از اينهمه گلايه دهان لا مصبم را بيش و كم باز ميكنم...

ملالي نيست...كسي به جستجوي خرابه ام نميايد...اگرچه در اين خرابه گنجيست كه حتي بر صاحبش هم وفائي نكرد...اينجا حتي درخت سيبي هم نمانده است و كودكانش گاهي از فرط گرسنگي سيب را از ميوه فروشي ميدزدند!!!

تنها ماندم...فكرم مسير مشخصي را نميپيمايد...هذيانهايم را دوست دارم اگرچه انزوايم را بيشتر كرده است...وقتيكه ادمها را نگاه ميكنم فكر ميكنم چه شباهت درداوري ميان همگي انها مشترك است...همه دوست ميدارند تا عاشق بمانند...و همه دچار نفرت ميشوند كه عشق را دروغ بپندارند!!!

سيب تو در چه احوال است؟!!! سرخ است يا زرد!!! شيرين يا گس!!! اويزان يا افتاده؟!!!

منكه مدتهاست بجاي خوردن يك سيب موز را ترجيح ميدهم زيراكه در هيچ شعري موز را از باغچه همسايه نميدزدند!!! حميد

سایه مردی که خوش خیاله

تو نارفیقو رفیق میبینه

درديكه علاجش پيش شب نبود...

تو اگر عاطفه داشتي...اه كه اگر ميدانستي...اگر ميدانستي وقتي ساعت يك نيمه شب ادم از خواب ناخواسته ميپرد و نگاه ميكند و مثل سنگ خشك ميشود چه دردي داردشنيدن بازدمهاي خود...تو اگر ميدانستي و ما اگر ميدانستيم كه ادم هنوز ادم بود و روزگار اينهمه تنها نميشد....اگر ميدانستي ادم با اينهمه اسم...رسم...روزي خاطره خواهد شد اينهمه بيرحمي بلد نبودي...همه اينها از همان سالها پيش شروع شد وقتيكه ستونهاي اعتماد پائين ريخت و خانه بدون ستون يعني هيچ...

وقتيكه ذهن پر از يادگاريهاي گذشته ميشود ديگر چطور بايد انرا شست...و شايد ميگوئي چشمها را بايد شست و يا جور ديگر بايد ديد كه ما انگونه هم ديديم ولي چيزي نداشت...مردم زندگي خودشان را ميكنند...هر شب نان و فسنجان و كشك خودشان را ميسابند...كسي دلش به حال تنهائي همسايه نميسوزد...اصلا كسي نميداند كه در اتاق پشتي چه ميگذرد...زن و مرد و چندين فرزند...تو و خواهرانت و برادرانت هر روز شايد چندبار همديگر را ميبينيد و براي همديگراز روزمرگيها صحبت ميكنيد تا ارام بشويد...همراه همين حرفها روز وشب نيز ميگذرد اما براي من كه چشم باز ميكنم و كسي نيست و حتي يك حرف... خانواده از خيلي پيشترها معني درستي پيدا نكرده است...كدام خانواده!!! وقتيكه برادرت چشم ديدن ترا ندارد و حتي تا تحويل سال يك حرف ميانتان رد و بدل نميشود چطور اسمش را برادري بايد گذاشت...و خواهر چيزيكه معني انرا نميدانم...زيراكه پدرم عهد بسته بود جز ما سه تحفه برادر به كار ديگري دست نزند...و تو ميدانستي قصه همه اين بي سامانيها را و دردهاي مرديكه ذهنش دستكاري شده خيلي چيزها شده بود...قصه اي ادمها بيائيد با هم مهربان باشيد را فقط گوينده هاي شبكه بلدند...ادمها كه خيلي وقتست سرشان بجز در لاكشان فرو نرفته است...حرف كودكانه محبت و عاطفه شايد هنوز سرمشقي براي جريمه هائيست كه روزگار براي تو معلوم كرده است اما من حتي جور ديگري جريمه اين روزگار را مينويسم...وقتيكه روزگار ميبيند كسي بيشتر از او ميداند و يا درك ميكند سرمشقهايش را نيز تغيير ميدهد...انچنان سخت ميگيرد كه اورا از پا بيندازد تا همواره قدرتش را نشانش دهد...قدرت نمائي خالق...همان هميشه مهربان كه گاهي عادت به ضعيف كشي دارد عجب حكايت غم انگيزيست...و موجود كه من باشم عجب بيچاره است در شب هوشياري پس از دقمرگ يك خواب پريشان...

درب تراس را باز كردم....اسمان با چند ستاره يك در ميان و هوائي كه انگار پراز شكايتهاست...نسيم اخرين روزهاي خرداد در شب بي روزنه تنهائي ارام چيزهائي در گوشم ميخواند:

زجر له شدن در لحظه مثل له كردن پوست موز لطيف و لغزنده است...مثل شفتالوي له شده زير پاي خر!!! مثل گردوي افتاده از درخت در هجوم مورچگان سوراخ سوراخ شده...مثل پرتغاليكه گير شغال ميفتد...مثل چوب دستي باغبان براي دزديدن يك خوشه انگور از تاكستان!!!

چقدر در تاكستان راه رفتم...مست كردم..كنار راه اهنش شعر خواندم...گريه كردم...بليط تاكستان امروز چند تومان شده است؟!!!

اهاي تو... روزيكه من از كوچه  هایت عبور ميكردم و تو نميدانستي كيستم ايا در مرور خاطراتت مردي را شبيه من ان حوالي ديده اي؟!!! ان شيشه شراب كه گفتي برايت كنار گذاشته ام را هنوز داري؟!!!

يادت باشد هنوز خاطرم هست قرار بود از شمال برايت سوغاتي بياورم...

مثل يك كرم كوچك زير هجوم گنجشكهاي گشنه به درون خاكها گريزان شده ام...اهاي... لحظه پوك بودن منرا خاموش كن...كرم بودن دشوار است...هميشه فرار...هميشه انزوا....من از سيب و كرم سيب حرف نميزنم...از دزد شيرينيها نميگويم...از كرم هميشه تنهاي خاكي حرف ميزنم...اهاي خدا اين كرم كوچك خاكي دلتنگ است...

كرميكه هنوز ماهيها را دوست دارد...همان ماهي رنگي خوشگل...ميدانم كه مرا ميبلعد اما مردن در دهان او منرا وسوسه ميكند...زندگي مثل هي هي چوپانان چوب بدست شده است...از دهان گرگ ميرهانند كه خود سر ببرند و نوش كنند...هيچ گربه اي براي رضاي خدا موش نميگيرد مگر سيري شكمش!!!

بيا برويم انجا كه ادمها نيستند...خبرم كن كه ساكم را بردارم...ساعت چند؟!!! كجا؟!!! براي فرار تو كجا را پيشنهاد ميدهي!!!

برگه خشك الوزرد همراه چائي و مرهم سيگارهاي ممتد...درب تراس را بستم و به داخل امدم...شايد چيزهائي را گفتم اما همه اينها لحظه اي از اين اتاق تنهاست و لحظه هاي ديگر خوش امد گوي افكار پريشان ديگرند كه به تنهائي با انها جدال ميكنم...شب در كنار كسي انقدرها هم تاريك نميشود اما اين نگاه تنهائيست كه روز را هم تاريكتر از شب ميكند...دفتر جريمه امشب را هم بستم و هنوز بسياري نگفته باقي ماند...و تو كشك خودت را ميسابي و دلشوره فرداي خودت را داري...كار و زندگي و هزار اما...هنوز در جاهائي شب را به شهوت عشق و همخوابگي روشن ميكنند و هنوز وامانده هائي حسرت كش ساده ترين دوستت دارمها ميمانند!!! و من هميشه در ساده ترين راه مردد ماندم...نامم را ميداني؟!!! حميد

Chris De Burgh

كمي گلايه...

راستش را بخواهي اينروزها نه خوابم مشخص است و نه بيداريم...نه نهارم معلوم است و نه شامم...گاهي جاي صبحانه و نهار به همان يك وعده غذا ساعت سه نيمه شب اكتفا ميكنم...حوصله غذا درست كردن در اشپزخانه مجردي را هم ندارم...گاهي روغن و چند همبرگر اماده كه رفع گرسنگي ميكند...رفت و امدهايم به حداقلش رسيده است و ديگر درهاي رابطه را چفت زده ام...سالهاي گذشته مرتب به شمال ميرفتيم...اگرچه بيحوصلگي بود اما هنوز يك قطره شوق در من زندگي ميكرد...حتي جواب تلفن پسر عمويم را هم نميدهم...هميشه با او به شمال ميرفتيم...دو رفيق صميمي كه زياد هذيان ميگويند اما هميشه هستند و لنگ كفشي در بيابان تنهائي من شده اند...يكبار هم زير ابي نرفته اند و شايد براي همين باشد كه رابطه را با انها حفظ كرده ام...شكست يك زندگي دل اشوبه خانوادگي و چندين ميليون تومان بدهكار شدن چيزي بود كه بر ارثيه پدر بيفتيم و هراج اين لا مصبهايش بكنيم...تا شايد قرضم را به يك بي عابرو ادا كنم و منزلي مجزا خريداري كرده و با ياس و پيچك و درختان اين خانه قديمي بدرود بگويم...برادرهائيكه چشم ديدن ندارند...منتظر سوتي دادنهاي من هستند تا زر و زر بگويند و تحقير كنند...اما تو دهني من اماده است برايشان هرچند خيلي از من بزرگترند!!! ساده بگويم گذشته خاطره شد...امروزم تهيست...و فردا بدهكاري و همين لحظه هاي تنهائي و فرسودگيست برايم...هنوز سي و يكي دو سال از عمرم نگذشته بيشتر از سنم بدبختي متحمل شده ام...روياهايم را خاك كردم...قشنگترين موجودي كه عاشقانه دوستش داشتم را به تقدير سپردم و او معلوم نيست امروز چه ميكند...خودم دچار اشتباه زندگي پس از او سالها باختم...خسارت معنوي و مادي دادم تا خلاص شدم...منكه عاشق طبيعت و زندگي بودم به جائي رسيدم كه همه درها را بستم...رفقائيكه از قبل منرا ميشناسند و از ابتداي شروع دستنوشته هاي منرا ميخواندند ميدانند كه انروزها نور اميد و رئاليسم در متنهاي من بيشتر از امرزوم بود...اگرچه در ميان فشار اندوه مينوشتم و از يك نگراني ممتد در زندگيم رنج ميبردم اما هنوز روشنتر از امروزم ميگفتم...اگرچه حتي امروز هم با تمام سياهيم در القاي طبيعت و ارامش در تصاوير زير متنهايم ميكوشم...هدف از نوشتن برايم پيدا كردن ادمهائي بود كه هم عقيده باشيم...ميدانستم كه با مراجعه به انديشه هاي يك ادم بهتر ميشود اورا شناخت...افسوس كه گاهي عده اي خودشان با نوشته هايشان تفاوت دارند...فريب حرفهايشان را ميخوريم اما انها انچيزي كه وانمود ميكنند نيستند...بيشتر شايد تظاهر ميكنند...از انجائيكه ادم بسيار دقيق و حساسي هستم روي هر حركت دوستانم ذره بين ميشوم...هركسي صاف و ساده باشد تا اخرش ميمانم اما كسيكه زير ابي ميرود برايم قابل تحمل نيست...در زندگي شخصي هم هركسي برايم زير ابي رفت طردش كردم حتي به قيمت تنهاتر شدنم...بيشتر از سنم بهاي زندگي را داده ام...پدريكه نوازشگر نبود و فقط سركوفتم ميزد...وقتيكه صبح بيدار شدم و در همين اتاق مجاور اتاقم ديدم خشك شده است كنارش خوابيدم...موهاي سفيدش را بوسيدم...كاش من جاي او مرده بودم...كاش...

جا دارد همينجا از رفقائيكه ميايند يادگاري برايم مينويسند تشكري كنم...رفقا لطفا احوال پرسي را كنار بگذاريد اگر هدفتان خواندن است جاي خواندن نظر خواهي من متن منرا بخوانيد...شماكه وقت كافي براي خواندن نظرخواهي منرا داريد و سر زدن به لينكهائيكه با من در تماس هستند و وقت نداريد انلاين متنم را بخوانيد اما ميتوانيد همه جا سركشي كنيد اينرا بگويم كه اگر قصد احوال پرسي داريد حال من خيلي خرابتر از گفتنش شده است...خدا ميداند تحمل اينروزها جز مرده وار زيستن برايم مقدور نيست...ماتم برده كنار پنجره...همه ميگويند ديوانه است...خانه نشين و بيمار است...اما:

تنها غروره عصاي دستم...

تا امروز يك لحظه از عقيده ام دست بر نداشته ام حتي به قيمت تنهائي...منكه روزي ميميرم چرا برنگ همه بشوم!!! از شادي مهربان كه روزانه متنهاي منرا ميخواند و يادگاري ميگذارد همينجا سپاسگذاري ميكنم...كسيكه بدون هياهو انچنان زيبا نظر ميدهد كه نه سرزنش است و نه نصيحت و نه حرفهاي زائد...واقعا از تو ممنونم كه اينقدر اگاه و روشن ميبيني و ميگوئي...يكنفر ديگر هم هست كه منرا بهتر ميشناسد...پاي نامردي يك نارفيق پايش از اينجا قطع شد اما ميدانم كه هر روز ميخواند و برايم ارزوي خوبي ميكند...فرشته خانم فكر نكن نميدانم...خوب ميدانم...حرفهايت را در وبلاگ رهسپار لحظه ها خواندم...اگرچه كمي بي مروتي كردي اما هنوز در ياد من مانده اي...اميدوارمكه سياهی  نفسهايت روشنتر بشود...ميدانم كه بابات نفس كشيدنت بها ميدهي...ميدانم...اما فقط همين را ميگويم: يادش بخير...

الهام عزيزم كه معلوم نيست كجاي دنيا هستي و ديگر خبري از كامنت و حضورت نيست...دلم تنگ است...هر شب براي سلامتيت دعا كرده ام... هنوز صداي ان گيتار اگرچه مبتديانه مينواختي در گوشم مانده است...اگر دوباره بدنيا امدي خبرم كن كه عجيب بيمارم...

مرضيه خانم كه خيلي با معرفتي هنوز وبلاگت را ميخوانم...گلايه هايت را...يادت باشد رسم رفاقت اين نبود...انهم پس از همراهي متنهايت و همچنين همراهي تو با متنهايم...اميدوارمكه به عشقت برسي...

گيس گلابتون گرامي كه روزگاري ميامدي و با نظرات افتابيت منرا روشن ميكردي...در اخرين صحبت فهميدم كه بيماري خطرناكي داري...رفتي براي مداوا...نميدانم المان هستي يا همينجا...هر شب براي يك معجزه كه بيماريت را درمان كند دعا كرده ام...فقط دلم ميخواهد زنده و سلامت باشي...

ليلي گرامي كه متونت را قبول دارم و استحکام ادبي دارد و گهگاهي قدم رنجه ميكني و ستاره ميگذاري از تو نيز سپاسگذارم...

و دوستان ديگري كه به خاطره پيوستند....اما روزگاري همراهم بودند...يادشان روشن...رفقا دلتنگ زندگي و اين عادتهاي بيهوده هستم...سعي كنيد به متنهاي يك ادم منصفانه نگاه كنيد...احوال پرسي جايش پشت خط تلفن است...اگر اهل خواندن هستيد خوب بخوانيد و بعد حرفي بزنيد...لطفا از نوشتن يا علي مدد و يا حق زير كامنتها يم صرف نظر كنيد...از نوشتن علائم مذهبي زيراكه من يك ادم ازاد هستم و بيشتر دنبال انديشه ميگردم تا سنت... روزي همين شادي خانم كامنتي اينجا گذاشتند كه از نظر من فوق العاده بود:

 

کاش میشد کسی را یافت که تنها گوش شنوا باشد...نه نظری روی افکارت بدهد نه بخواهد جهت زندگی ات را با کلامش تغییر دهد

بيائيم منصف باشيم با دوستانمان...مينويسيم كه دركمان بالا برود و نه اينكه فقط مشتري زياد كنيم...من معتقدم جاي صدنفر خواننده چند نفر دستچين شده بخوانند بهتر است چون لا اقل با پارازيت حال ادم را نميگيرند...سعي كنيد هيچوقت حال خراب كسيرا با موعظه و نصيحت در كامنتش نگيريد...همه ان موعظه هاي شمارا بلدند...پس بدانيد كه وقتي يك ادم به بدبختي رسيده است يا بايد همزباني را دانست و همدل شد و يا چيزي نگفت...توئيكه زهر جدا شدن و پاچيدن زندگي خانوادگي را نچشيده اي چطور ميائي اميدوارم ميكني كه با ياد خدا همه چيز بهتر ميشود!!! اين قصه ها را بهتر از تو ميدانم...كافيست برايم...سعي كنيم اگر از درك كسي عاجز ميمانيم خودمان را يكبار جاي او بگذاريم...شكست...بدهكاري...مرگ پدر...پاشيدن زندگي خانوادگي...چيزي نيست كه با يا حق و اميدوارمكه خوب باشي حل بشود...ديدمان را بالا ببريم...حيف است در زمانهاي دور متوقف بمانيم...اين رودخانه غمگين است...هرچه ميگويم دلم باز نميشود...كجا بروم كه حتي نوشتن دردهايم علاجشان نبود...دردي بجز درد رفاقت نيست...به خدا نيست...به پيغمبر نيست....باور كنيد ما از درك كوچكترين بدبختي عاجزيم و گاهي لاف را بهتر از واقعيت ميدانيم....خسته ام...دردي بالاتر از رفاقت نيست...حميد

به تو عادت كردم به تو عادت كردم

به تو و بودنت عادت كردم

روي پائيز رنگارنگ چشمات...

به وقت نوشيدن يك فنجان چاي از دهن افتاده وقتي قند در دهانم اب ميشود مي انديشم به ديروز به فردا و به اينده...اگرچه ميدانستم كه بيهوده خواهد امد اما هنوز شهوتي در نفسهايم بود كه تكرارش كنم...و تو نميدانستي كه شب عرق كرده هر دقيقه اش مثل جان كندن است و اين رودخانه به ريگهايش رسيده است...شايد به وقت خشكسالي دوباره از اينجا عبور كني...از كنار روديكه تنها نامش باقي مانده است...حميد

جاده پوسيدن...

چشمهايت را ببند و دستانت را به من بده ميخواهم ترا به شهر افكارم ببرم...جائيكه ديوارهايش باقيست و خودش از درون فرو ريخته است...جائيكه صداي فحش و پس گردنيهاي كودكي هنوز بر تخيلاتش باقي مانده است...شهريكه تضاد و بي قراري و بزور زندگي كردن را بيشتر از هر چيزي ميشناسد...شهريكه يك بركه و ابگير رويائي دارد كه دور تا دورش را حصار شنا كردن ممنوع كشيده اند!!! شهريكه ماهيگيري در ان قدغن است...بركه من پشت قدغن ها هنوز با نرمش پاي لاك پشتهاي خواب الوده كه دنبال ماهي هاي كوچكش ميكنند بيدار ميشود...بركه من همه صميميتش را به اجبار و دور از دستان من در دل خويش پنهان كرده است...چشمهايت را ببند ميخواهم كه زواياي تاريك فكرم را برايت روشن كنم...افكاري كه از كودكي منرا ازار ميدهند...نگاه كن كه پرواز يك گنجشك زير بالهاي عقاب مفهومي جز مرگ نميدهد...نگاه كن وقتيكه اين پيشاني نوشتها هيچگاه سفيد نميشوند...نگاه كن وقتيكه همه به ساحلهاي خيالي و واقعي ميرسند اما من ميان موجها هنوز با وحشت زندگي ميكنم...نگاه كن وقتيكه به زانو در ميايم و هيچ مفري برايم نمانده است...حتي گرمي الكل فقط چند ساعتي نجاتم ميدهد...نگاه كن من از تو هيچ نميخواهم...حتي يك فاتحه...ميدانم كه حوصله ات سر رفته است...ميدانم كه هم جنس من نميشوي و نيستي...همه را ميدانم...ميخواهم با تو از افكاري بگويم كه مثل خوره منرا فرسوده ميكند....از تو درك اين چيزها را نميخواهم....فقط به نوازشي ارام خوشنود ميشوم...ميدانم كه دستانت حتي نوازشگري را هم نميدانند اما ميتواني با ان چشمهاي خيره ات نگاهم كني و منرا يك احمق تمام عيار و بيمار لقب بدهي...همين برايم كافيست كه نفرتم را از زندگي بيشتر كند!!! ميدانم كه تو با وحشتهاي من اشنا نيستي...ميدانم كه هيچوقت سالها سال را يك گوشه از همه ادمها دل نبريده اي و هنوز براي خود درهائي را باز گذاشته اي...اما من سالها سال است تمامي درها را غفل كرده ام...ان پنجره ارتباط را كه هيچ نداشت جز رو كردن دستهايم را نيز بستم...اينجا دنيائي خارج از دنياي توست...دنيائيكه من هستم با افكار مزاحم و ازار دهنده و صبح تا شب متهم به تحمل انها...قصه كودكانه درك و فهميدن را نيز به اشغالداني سپرده ام....سعي ميكنم اينروزها چيزي بيشتر از دانسته هايم ندانم...سعي ميكنم يادم برود همه انهائيكه برايشان حرف زدم و حتي يكمرتبه جوابي ندادند...همه تلاشم بر انست كه خودم را فراموش كنم...ميدانم كه حتي اين حيله هم بي تاثير است اما وقتيكه همه چيز ساز مخالف كوك ميكند راهي جز فرار نميماند....من از همه باورها به بي باوري ميگريزم...سعي ميكنم هيچ چيز را قبول نكنم...حتي اگر معجزه اي اتفاق بيفتد انرا به حساب اشتباه و يك خواب ميگذارم...سعي ميكنم به جاي درد و دل انهم روي كاغذها بيشتر سكوت كنم درست مثل وقتي كه صبح تا شب دهانم را ميبندم و فكر ميكنم...اينها همه دنياي تاريك منست...مني كه عاشق زيبائيها بودم...هستم...اما نميتوانم حقايق زندگيم را ناديده بگيرم....نسخه و مرهمهاي كلامي علاج درد من نميشود....هيچ كس نميتواند لحظه اي منرا از خودم بيرون بياورد...انكسي كه فقط اندكي قادر به اين كار بود پشتش را كرد...خودش نميخواست اما بزور پس گردني راهش را جدا كردند...هر كجا كم مياوريد پس گردني بزنيد...خدا هم تا امروز زياد بر پس كله ام كوبيده است اما من همچنان اطاعت نميكنم...حوصله خودم را ندارم...دنبال يك هواي تازه ام كه اين حوالي يافت نميشود...بايد پاسپورت خاك خورده را بردارم...ساكم را ببندم...اگر مجالي بماند بروم...جائيكه هيچ چيز اشنائي نباشد...در و ديوارهاي غريب...ادمهاي نا اشنا...من ريشه اي ندارم...من خاك گرفته ام...ميان اين روزهاي شبيه هم گرد و غبار غليظي بروي افكارم نشسته است...ديگر اميدواريهاي كودكانه فريبم نميدهد...من همه انچه را در شصت سالگي بايد ميدانستم در سي سالگي دانستم...من ميان تاريكي محض بدنبال زندگي ميگردم...دنبال هم خوابگي...شهوت نمناك يك اغوش كه موجب بيخبري من ميشود...بايد كه كسي اغوشش را باز نگاه داشته باشد...بايد كه لطافت عجيبي براي يك ساعت هم كه شده منرا از خودم بيرون بكشاند...بايد كه هنوز بتوانم مثل يك مرغ دريائي بي خانه و مكان عشق بازي كنم...هنوز بوسيدن را به خاطر دارم...تنها چيزي كه از ياد نميبرم...هنوز شهوت يك اغوش منرا زنده نگه ميدارد...شايد تنها چيزي كه موجب ماندنم شده باشد همين باشد...من مرد عبادت نبودم اما معاشقه را خوب ميدانم...در اين پوچي بي منظره منتظر ميمانم...هركه رسيد و همراه شد غنيمت است...من چيزي براي باختن ندارم...دشت و جنگل و منظره را كنار اغوش معشوقه اي دوست دارم وگرنه هيچ جاي اين دخمه لذتي براي تكرارش ندارد...چگونه ميشود دلتنگيها را نوشت و از شرشان خلاص شد!!! چشمهايت را باز كن...حالا برو...ميخواهم تنها باشم...همه زمانيكه با تو حرف ميزدم انگار بيهوده سخن ميگفتم...حوصله ات را سر برده ام...برو و باكسيكه اميدوارانه به دنيا نگاه ميكند باش...اين شهر از درون ريخته هيچ جاذبه اي ندارد...ميخواهم تنها باشم...سيگار دود كنم...فحش بدهم...به ماهيها غذا بدهم...و ديگر هيچ نگويم....حميد

 

چشمهاي روشن عشق...

حس غريب غريبگي عجب حالت عجيبي دارد...وقتيكه احساس ميكني با مردمت غريبه اي و اما با ان دورترها كه زبانشان را خوب نميفهمي اشناتر!!! شايد همه ماندگاريم در اين روزهاي پوسيده روياي اهنگهائي باشد كه دوستشان دارم....كلام و موسيقي كه هنوز منرا بياد پيشترها به شوقي سرد و نمناك فرا ميخواند...وقتيكه سكوت اتاق و حياط و كوچه با صداي اهنگي ميشكند و من در نشئه رويائي و فريبگونه ان چند لحظه اي از خودم جدا ميشوم...ميتوانستم امروز را كنار روياهايم باشم اگر روزگار چشم شورش را به خوشبختي من تنگ نميكرد...ميتوانستم اين لحظه سرگراني و داغ و عرق كرده را در اغوش كسي باشم كه دوستش داشتم اما ديگر حتي تصاوير هم انچنان كه بايد هويتي از من و تو را بدرستي نشان نميدهند!!!

تو و من خشكمان زد در يك تصوير يادگاري و يك حلقه و تمام...راه ما جدا بود از همان لحظه كه چشمهاي سبزت به من خنديد....يادم نميرود شيريني اولين نگاه مقابل اموزشگاه را...انقدر سبز و شيرين بود كه تجسمش مثل مرور اين اهنگها نشئه كننده شده است...و من هرگز تصور نميكردم كه روزي ترا داشته باشم اما همواره دستانت را در دستانم گرفتم و ترا به تنهائي خودم اوردم...وقتي تن من بوي عطر نمناك تن تو را گرفت من خودم را در روياي شيرين چشمان تو گم كردم...انقدر ازاد و خوش باور كه يادم رفت هر سلامي را بدروديست...و تو انقدر دوستم داشتي كه منرا خدايت صدا ميزدي...خدائيكه تنها در اوهام جواني تو معني پيدا ميكرد...خدائيكه ميترسيد از فرداهايش و من با قدرتي عجيب همراه تو گشتم تا زندگيم را كه خرابه اي بيش نبود بسازم...و ساختم و ترا نگهداري كردم در گلدان شيشه اي تنهائيهايم...و لبخند تو زيباترين بود و گرماي اغوشت امنيت همه وحشتهايم...و موهاي مواجت جاي خوبي براي گم شدن صورت من ميان اشفتگيش ميشد...هر وقت امدي منرا مهمان سخاوت و دست و دلبازيت كردي...هميشه يادگارهاي تو را عاشقانه نگه داشتم و حتي خوردنيهايش را هم نخوردم و انقدر ماندند تا سفت شدند...ترا ميبخشم زيراكه تو خوب بودي و اين روزگار بود كه نتوانست خوشبختي منرا ببيند...اميدوارمكه هر كجا كه هستي تنت سلامت باشد اگرچه احساس اينكه امروز فرزندي داري و مرديكه جاي من قرار گرفته است برايم از هر اتشي سوزاننده تر است...اگر هنوز بتوانم گذشته را بياد بياورم از تو چيزي جز بزرگي و خوبي در يادم نخواهد امد...حسرت ترا با خودم به گور ميبرم كه در راهي كه من انتخابش كردم اسايش معني نداشت...اي قشنگترين بهانه كه زندگيم را روشن ميكردي امروز هركجا كه باشي روح سرگردان من با تو هم اغوش گشته است و ميدانم كه از انعكاس ناخوداگاه افكار من دوباره بيادم خواهي افتاد...كودكت را بزرگ كن و يادت باشد كه قرار بود ان كودك متعلق به هر دو ما باشد ولي....

بيگانه ام به هرانچه نامش زندگيست و تنها انرا در كنار نشدنها و حسرتهايم تكرار ميكنم...جمعه خالي هيچ نداشت جز يادهاي دور...خاطرات سوخته...و هواي تب كرده و داغ و صداي مدرن تاكينگ كه همه ديوارهاي اتاقم انرا بهتر از هر صداي اشنائي ميشناسند...نميدانم چگونه بايد اين لحظه را همانند سالها دوري بگذرانم...تنها ميدانم كه انگار زنده نيستم و فقط ميسوزم تا تمام شود...هنوز نامه هاي عاشقانه ات را مثل كتابچه اي نگه داشته ام...كاش ميشد متن فوق العاده يكي از انها را اينجا بنويسم اما جرات ديدن و خواندنشان را بدون تو ندارم چراكه يك مرده دوباره در من زنده ميشود كه دقايق حرامم را زهراگينتر ميسازد...پس بگذار در هيات مردگان زندگي كنم....هميشه و همواره...عاشقانه مردم...حميد

مسابقات جام جهاني فوتبال اغاز شده است...بزرگترين رويداد ورزشي جهان و داغترين اتفاق سال2006...همه ميايند كه ببرند...عده اي هم از پيش بازنده شناخته ميشوند درست مثل ادمهاي اين زمانه!!! به اميد قهرماني تيم انگلستان كشوريكه هميشه براي من رويائي مانده است...به شخصه تيمهاي انگلستان و المان را فيناليست اين جام پيشبيني ميكنم...

تو اگه رسيده اي مارو خبر كن...

اينهمه ادم...نياز و احتياج...سرگيجه و دعا...مثل مورچه هاي سياه تكثير شده ايم...از سر و وكول اين عالم بالا ميرويم...اينهمه ارزو...نياز...اينهمه بي جواب و بدبخت و بيچاره...انهمه همه چيز تمام و تا خرخره سير...سرگيجه...منرا به ارام بودن دعوت ميكني!!! به اينكه درست ميشود!!! مگر ادم از توليد مثل باز ميماند كه اين اشفته بازار روزي درست بشود!!! مگر چيزي تغيير خواهد كرد و يا يك معجزه!!! معجزه اي نيست مگر لرزش زمين كه انهمه ادم را يكجا فنا ميكند و سيل و ويراني و بدبختي...و هنوز تو ميخواهي من دعا كنم و براي روزهاي بهتر فردا ارزومند بمانم!!! منكه در نياز امشبم گيج مانده ام و تنهائي را با استخوانم احساس ميكنم و ردي از دوست نميبينم...دوري و تنهائي زهري دارد كه ادم را اهسته اهسته ميميراند و سرگيجه اين دنيا درديست كه تا مرگ همراه من خواهد بود...گاهي با خيال ماهيهايم به فكرهاي دور و بيخبرانه فرو ميروم...گاهي با شنيدن اهنگهائي كه دارم ديوارهاي رويائي براي خودم ميسازم و خودم را از وحشت اطراف دور ميكنم...گاهي همنشيني با يك دوست ساعتها منرا به دنياي گذشته ميبرد...گاهي از مرور ماجراي يك عشق خونم داغ ميشود...احساس عاشقي ميكنم...گاهي يك مسافرت كوتاه منرا به تنهائي طبيعت ميكشاند و ستايش خداوندي كه در شهر نشيني اورا فراموش كرده ام!!! گاهي زندگي را دوست ميدارم...فقط گاهي اين اتفاق ميفتد!!! اما هميشه بودن برايم جهنم سرگيجه اوريست كه پس از بيدار شدن از هر خواب نيمه كاره بسراغم ميايد...خاطرات مثل هوار بر سرم ميريزند...صداهاي مزاحم گوشم را پر كرده است...چيزي انچنان كه ميگويند زيبا و اميدوارانه نيست...در حقيقت اين عجوزه زندگي دردي كهنه باقيست كه همه را روزي به پوچي خواهد كشانيد...و من امروز پوچي را با پوست و استخوانهايم درك كرده ام...براي من خوابيدن و نا هوشياري علاجيست كه زمان كوتاهي را در بر ميگيرد...زيراكه در بيداري همچنان ترانه خوان اتاق محقر خويشم و كسي نميايد و كسي خبري نميدهد و در سكون و انجماد اين لحظات من با بهتي قديمي تنهاتر شده ام...

قصه ما مثل روز شب شده است...من ميايم تو ميگريزي و من ميروم تو ميائي!!! شده ايم روشني و سياهي...نميرسيم بهمديگر...مگر در كسوف...جائيكه خورشيد تو با حضور تاريكي من معني سياهي را درك ميكند...كجائيكه من بتو نرسيده ام...نميرسم...خيلي دويده ام...زياد تراز انچه فكرش را كسي بكند راه رفته ام...افتاده ام...هنوز افتاده راه ميروم...هنوز نفس من همان گفتنيهاي بيهوده ديروزمان است...هنوز مثل ديروزم تكرار ميشوم و تنهائي را بيشتر از هميشه درك ميكنم...در توهم زندگي ميان اينهمه مورچگان سيال راه ميروم..غذا ميخورم و هرانچه نامش را زندگي ميگذاريم بيهوده تر دنبال ميكنم...نميدانم پريدن از يك بلندي چقدر شهامت ميخواهد اما درك كرده ام كه اين زندگي بيهوده حتي ارزش انطور نابودي را هم برايم ندارد...منكه همينگونه هم مرده ام و نيازي به پريدن نيست...فقط گاهي زندگي را دوست دارم و ان بزنگاه نگاه كسيست كه شايد احساس ميكنم منرا ميفهمد...اما نه...اين افيون قدرت زيادي براي درمان هميشگي ندارد...اثرش موقتي و كوتاه است و دوباره من ميمانم و همه انچه داشته هاي من است...هميشه دير اتفاق ميفتد...درست وقتيكه كار از كار گذشته است...كسيكه يك عمر دوستش ميداشتم درست زماني پيدايش شد كه كار از كارم گذشته بود و امروز اگر كسي مانده باشد دوباره روزي ميرسد كه من ديگر وجود نخواهم داشت...در فهم يك كلمه كوچك وا مانده ايم...احساس ادمها براي خودشان است...زندگي ادمها به خودشان تعلق دارد...كسي نميتواند چيزي را القا كند اما ميكنند!!! هنوز بايد زير نظر بزرگترها زندگي كنيم...نادان و احمق حسابمان ميكنند...هميشه بايد انچه ميگويند باشد...اگر كسي به احساسش پاسخي بدهد گناهكار عالم است...اگر كسي بدون اجازه دوست داشته باشد محكوم به تنهائي و اجبار ميشود...پس كجاست ان انسانيتي كه ميگويند!!! اگر خداوند منرا براي برده بودن افريد ايكاش مرده بدنيا ميامدم...امروز هم فرقي با مردگان ندارم...همه ارزوها و شوقم را به فراموشي سپرده ام زيراكه با مرورشان تحمل اين تنهائي برايم دشوارتر خواهد شد...خودم را جزو مردگان محسوب ميكنم وگرنه نميشود اين اتاق را سالها سال اينگونه در سكوت و سكونش تحمل كرد...ميائيم كه ببينيم...بياموزيم...توي سرمان بزنند...توليد مثل كنيم...پير شويم...و اخر هيچ...نه قدرتي...نه ثروتي...نه حتي يك رفيق...و نه يك همخوابه و يك همدم و مونس...مثل ميخ بر ديوار سفت فرو رفته ام...خبري نيست...دنيا امن و امان است براي اهلش...من دارم گنديده ترميشوم...بوي تعفنم را گاهي احساس ميكنم اگرچه با عطر و ادكلن همواره به خودم تاكيد ميكنم كه هنوز براي زندگي خونم داغ است...روزي كه تفاوتم را با خيليها احساس كردم ميدانستم كه كار دستم ميدهد...اما شايد انروزها خوشخيال بودم...ديگر نه خيالي مانده است و نه خوشخيالي...منتظر هم نيستم...پيشاني نوشت منرا اينطور نوشته اند...به هركجا بروم نحسي ان با من خواهد بود...عينك خوشبينيم را گم كردم...من همه چيز را واقعي ميبينم و واقعيت چه تو بخواهي و چه انرا پنهان كني زشت است....حميد