لبهاي خيالاتي پوچي...

هواي بي بهانه تنهائي، نفسگيرست...قرارم را بردند...اينها نفس كشيدن نيست، نفس سوزاندنست! اينجا سايه خيالاتي من، روي پنجره با انگشت، طرحي به شكل يك بوسه ميكشد! حجمِ ساكتِ اين اتاقك را، سرزنش و اندوه پركرده است!خاطرات گوي سبقت را براي نابوديم، از همديگر برده اند! من با زجر حقيقت، و با مردِ خيالاتي درونم، زيست ميكنم...اين بركه ماهي ندارد...اين منظره، همه رنگ و روغنست...طبيعتي در ان نميبينم...تاريك است...تاريكست...ديگر به هذيان گوئي رسيده ام...اين سروده تنهائيم را به دقايق گنديده ام نثار ميكنم...

لبهاي خيالاتي پوچي

باران ميبارد
تلخ و غمناك
گاهي اوقات
روياها شكسته ميشوند!
بعضي وقتها
خنده شكست ميخورد!
گاهي در تصورات
همه چيز گنگ ميشود
گاهي بايد،
در فكر همخوابه بود!
گاهي بايد،
خيالاتي بوسيد!
و از اندام شهوت آور يك سايه،
سيراب شد!
گاهي بايد،
به چهره زني در خيال،
خيره ماند!
موهاي خرمائيش را بوسيد!
نرميش را تجسم كرد!
سر بروي پاهايش
خوابيد!
هم صدا با او،
تا انتها دويد!
چشم در چشم!
قلب در قلب!
آغوش در آغوش
لبهاي خيالاتي پوچي را
حس كرد!
رطوبتِ شهوت آور هيچ را،
بوئيد!
در اين احساساتِ بيخودانه،
زنده ماند!
سگ دو زد!
مثلِ چهارپايان،
جان كند!
از علفهاي سبزِ اين مرتع
سير شد!
دراز كشيد!
رو به آسمان خيره ماند!
سيگار دود كرد
مست بود
گاهي بايد،
خيالاتي نفس كشيد!
و بر اين ياسِ ممتد،
خنديد!
تلخ...تلخ....تلخ
گاهي بايد،
قاطرِ سرنوشت را
هي كرد!
از پشتش پياده شد!
و لنگ لنگان،
به واحه هاي خشكِ آرزو رسيد!
آب خورد
از هيچ سيراب شد!
در هيچ حمام كرد!
در پوچ دراز كشيد!
آفتاب گرفت!
در خيالات
سُر خورد!
به راههاي بي بازگشت
رسيد!
پاي برگشتن ندارم!
 نفسها عذاب آور شده اند
اندوهم را
يك آغوش نمانده است!
همه دنيا را،
با يك بوسه عوض ميكنم!
گاهي بايد،
خيالاتي زنده ماند!
و در واقعيت مُرد!
منرا از اينجا ببر
منرا ببر...
بطرفِ آزادي رهايم كن!
من دنيا را
بدون حصار ميخواهم!
من دنيا را
با بوسيدن دوست دارم!
من همه دارائيم را
با يك بغل فراموشي،
عوض ميكنم!
منرا از اينجا ببر...
اين ابركِ بي باران،
نفسگير شده است!
اين دلمردگيها،
قلبم را تاريك ميكنند!
من حسرتِ زندگي كردن دارم!
حتي يك روز،
يكساعت،
يكدقيقه!
حتي يك نفس!
منرا
در فراموشي يك آغوش
بميران...
حميد

I WANNA HEART YOUR HEART BEAT

I WILL BE AROUND

I TOTALLY MISS YOU

زندگي به شكل دو اسب...

درونياتم جملگي روياهاي نوستالژيك و عاشقانه ايست كه سبكِ عادي زندگي را از من دور ميكند! و ذهنِ روزمره ام،انعكاسي از درك دلتنگيهاست...درد سرزمينم...دردهاي بي درمان خود...آنچه كه سالهاست ديده ام و تكرار ميشوند و حوصله اي براي ادامه شان در من نمانده است...بيشتر از حوصله، قرارم رفته است...
هر بار پايم را در جاده ميگذارم چيزهائي را ميبينم كه گوئي از همه تنهائيهاي من، غم انگيزترند! غربتِ مسافران...كوچه و خيابانهاي گمنام و بي نشان كه زيرِ نور چراغ برق، منظره محوي از بودن را ترسيم ميكنند! دوره گردهائي كه در وسط راه، به داخل اتوبوسها  ميايند و براي فروش تخمه و لواشك و موز و هر زهرِ مارِ ديگري، ساعتها در بين جاده ها معطل ميمانند! آدمهائيكه خودشان را در نقطه 
مبهمِ زندگي جا گذاشته اند! و تقديرهاي متفاوتي كه اختلافِ سطح زيستن، ميانِ دو انسان را گاهي از زمين تا آسمان فاصله مياندازند!
من زندگي را نفي نميكنم...كلامِ من تنها، سياهي جلوه اي از زندگانيست...حرفِ من فاصله دورِ آدمهاست...درد من، درد توست...جدا از اين نبوده ام...اين دو سروده ام را با اين پيش در آمد تقديم ميكنم...يكي عوالم روياگونه دروني منست و آن ديگري نفرتِ نگاهم كه كاري جز تحمل ندارد...

افسانه ها براي من، شبيه داستانهاي كودكي گنگند...پيكر پوسيده ام را به هر كجا كشيده ام... به تمام بي پايانها كه آغازشان با ترديد و اما بودند...و من بهت روزگارم را در چمدانهاي مسافرتي، پنهان كردم...چند پُكِ تلخ سيگار، آدمهائيكه هستند، بوده اند، ميبينمشان و گم ميشوند...و صندليهاي  انتظار ترمينالهاي مسافربري، كه به اندازه تمامي سفرها، خاكِ كهنگي بر تن دارند...

زندگي شبيه اسبها

در پهنه اي عجيب!
دو اسب زندگي ميكردند
يكي سياه
ديگري سفيد!
اسب سفيد را بر پشتش
دو بالِ باز بود!
اسبِ سياه اما
به سرعتِ قدمهايش مينازيد!
روزيكه از آسمان
اسبِ سفيدِ بالدار
به زمين نشست،
اسبِ سياه،
در مرتعي سبز
چرا ميكرد!
در لحظه اي عجيب،
انعكاسي از عشق
در تمناي چشمهاي اسبِ سياه
نشست!
غافل از اينكه او
بالي نداشت!
هر دو،
با نگاهي از جنسِ يكديگر،
اما با تفاوت آسمان و زمين،
به همديگر خيره ماندند!
اسبِ سفيد از آسمان سرود!
اسبِ سياه از زمين گلايه كرد!
اسب سفيد نزديكتر آمد!
اسب سياه آه كشيد!
اسبِ سفيد بالهايش را
بر شانه اسبِ سياه
پهن كرد!
اسبِ سياه بازدمش را
شبيه يك بوسه،
به اسبِ سفيد سپرد!
در لحظه اي كه تبلورِ دلدادگي شد،
هر دو با يكديگر دويدند!
در فضائي عجيب،
زيرِ سمهايشان،
زندگي چرخيد!
تنهائي شكست خورد!
اما...
به رسمِ عادت،
اسب سفيد در ميانِ دويدن،
بالهايش را گشود!
و ناگهان
به هوا بلند شد!
و اسبِ سياه مبهوت ماند!
خاطره اي از عشق،
از چشمش چكيد!
اسبِ سفيد به زمين نشست!
اسبِ سياه گريست!
اسبِ سفيد با بالهايش ميدويد!
پاهايِ زمينيش،
قدرتي براي همواره دويدن
نداشتند!
اسبِ سياه با پاهايش ميدويد!
بالهاي آسمانيش،
باز نميشدند!
حادثه اي از عشق...
حسرتِ پرواز كردن،
اشكهاي نتوانستن!
در آخرين وداع،
اسبِ سفيد پَري از بالش را
به اسبِ سياه سپرد!
و اسبِ سياه موئي از يالش را
به او داد!
در نگاهِ اخرين،
اسبِ سفيد بالش را گشود
پَر كشيد
و اسبِ سياه تا آخرين نفس
چراگاه را دويد!
در انتهاي زمين!
بالاي پرتگاهِ كهكشان،
پَر سفيد را بر يالهايش
گذاشت!
چشمهايش را بست،
بجز عاشقي به چيزي نينديشيد!
پريد...
صداي ملكوتي فرشته اي،
بر بالاي جنازه اش!
نويدِ آوردنِ
دو بالِ گسترده برايش داشت!
بالها به وسعتِ جاودانگي،
باز بودند...


___________________


بغضِ من

مردي را ديدم،
بروي مچ دستش
با خالكوبي سياه
عشق را نوشته بود!
و چشمانش از شدت تزريق
گُر گرفته بود!
آه عشق...
و مسترابِ وسطِ راه!
روي كاشيهاي ديوارش،
يادگاري از يك ادم،
مورخه...
فلان ساعت!
و بوي تعفنِ زندگي،
روي سنگِ كثافتِ مستراح
ماسيده بود!
دو حب ترياك
التيامِ درد هاي چه كسي شد؟!
پرسه هاي عابران،
به كجا رسيد؟
روي ردِ پاها،
چه كسي بيهودگي را نوشت؟!
كجا كرور كرور آرزو،
در سينه زنداني ماند!
كجا تقدير را،
با تفاوت رقم زدند؟!
كجا كسي در سرما يخ زد!
تا ديگري در كنارِ آتشدان،
تسبيح بيندازد!
كجا شعر من به گِل نشست؟!
چه كسي گريه را يادم داد؟!
در اين بي خانگي،
اتاقكي دلباز نمانده!
خودم را نا تمام،
باقي گذاشته ام...

حميد

مبهوتم اي روزگار...در كناره تو ماتم برده است

تلی از ته سیگار...


هزار و نوزده كيلومتر راه...هفده ساعت در جاده...عذاب لحظه هايم كم نبودند كه بغضم را بي دوا اينهمه بكشانم و شكست خورده باز گردم؟!!!
زحمت گلايه نويسي را ديگر نميكشم...تحقير برايم كافيست...سكوت ميكنم...حميد

چمدانی بی شکل

جعبه یک دوربین

عکس یک بازیگر

جمعه های بی مشق

تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده!
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزديكترم

ش ه ی ا ر   ق ن ب ر ی

جاده به...

دوباره راه...دوباره جاده و سفر...انگار كه دلم دوباره همچون گذشته ها اضطراب رسيدن را دارد...انگار كه گوشه غريب آژانسهاي مسافرتي با آن ازدحام رفت و آمدش،چشمهايم را بروي اينهمه آدم خشك ميكند و پُكهاي مشوش سيگار...و مقصد در پشتِ شب به انتظار نشسته است...جاده را براي انتظارِ چشمها،بايد رفت...
اگر بازگشتي نبود به هر كسيكه درشتي كردم منرا با بديها ياد نكند و ديگر هيچ...

جاده به...

شب شد!
تاريكي، ممتد!
من بيتاب!
يا به يك بوسه خرابم كن!
يا براي عبورت
منرا اتش بزن!
التفاتي به زمين،
در اين ابركِ بي باران
نيست!
خشكست مسيرِ نگاهها!
يقيني از خدا،
چاره ساز نبود!
اين خيمه شب بازيها
منرا سرگرم نميكند!
از گريه ها لبريزم
پايِ برگشتن نيست!
در پشتِ روز،
بن بستِ شبانه بود!
منرا افسانه خوبيها،
به خواب نميبرد!
بيداري چشمهايم،
از دردِ ممتدِ روزست!
ديگر اعتمادي
به سخاوتِ زمين نيست!
آسمان هم بي دليلتر
بيزارم از چنين زيستني!
به اندازه صد سال،
حسِ نيستي
در عين بودن را
احساس كرده ام!
شراب هم
دردي داشت
به قدِ همه گريه هايم!
ديگر از انديشه
دليل،آدم،اجتماع
ديگر از اين بازجوئي زمانه
بتنگ امده ام!
تهِ كفشم
از فرسايش تنهائي
چاك خورده است!
نفيرِ نفرتهايم
شب شكن نشدند!
ديگر از اين عجوزه رنگارنگ
دنياي هزار داماد،
جلوهِ خوبي در چشمانم نيست!
خوبي را تا حدِ مرگ
شكنجه دادند!
خوبي ترسيد از آدمها
رفت از روزگارشان!
مرا به فراموشي دچار كن!
دلتنگم...
دوباره همه مسير را
متفكرانه قدم زدم!
خودم را ديدم!
از پشتِ بن بستهاي روز
تا امتدادِ دلتنگيهاي شب
فقط خودم را ديدم!
كه بر ايوانِ هيچ
ايستاده بود!
كنارِ حسرتيكه
هميشه با من بود!
من بودم!
بدون ذره اي ترحم!
خدا...
حس غم انگيزِ بي جوابيهايم شد!
از صداي من،
جز بغضي گلوگير
بيرون نميزند!
تنگناهايم،
عذابِ لحظه هاست!
اميدي به اين افقِ دلگير
نمانده است!
شب آماده شكارِ قناريهاست!
منظره را بايد
در روياها ديد
گريست!
با حسرت چشمها را بست!
زيرِ لب زمزمه كنان!
پس كجاست معجزه روز!
در شبزدگي جان سپردن
هراسناكست!
اين دردها بي درمانند!
منرا به جادوي آغوشت ببر!
به خوابِ فراموشيها!
كه مخدري كارسازتر از
يك بوسه نيست!
مسافرِ خسته
از عمقِ شب ميرسد
نگاهت را
به جاده بينداز...

حميد

ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته

من از شب دلتنگي آمده ام

در يك گوشه...

سي و سه سال مثلِ چرخدنده هاي فرسوده يك ساعت شماطه دار بدور خودم چرخيدم...حاصل، يك اتاق تنهائي، كوله پشتي سنگيني از خاطره،و بهت چشماني خيس و غمزده بود...كاش كه گورِ اين چرخدنده ها، يك درياچه پُر از مرغابي باشد...
اين سروده تنهائيم را به توئيكه از گوشه ها به دورها خيره ميشوي تقديم ميكنم...

در يك گوشه


با خود
با درختان كاج
با صداي شب
عمق حسرت آورِ زندگي
با پُك تلخِ يك سيگار
رويائي كه
فراتر از اين ديوارهاست!
خلوت كرده ام...
صداي جاري شدنِ خورشيد!
بارشِ  شهاب سنگهاي دور!
كهكشاني از يك آدم!
تنهائي
وسطِ اينهمه سياره!
ستاره
آدم
...
با خود
خلوت كرده ام...
مثل هميشه
مثل گذشته!
مثل هنوز
در خودم جاري گشته ام!
مثلِ اشكها
مثلِ دردها
مثلِ هيچ...
در يخ زدگيِ پنجره ها،
نگاهم به كوچه افتاد!
ماتم برد!
روياها مثل شبپره ها،
زيرِ نورِ چراغ برق
ميچرخند!
اشكم را پاك ميكنم
بغض اما ماندنيست!
 آتشِ فندك،
گوشه تاريكِ اتاق را
روشن كرد
دودِ سفيد و خاكستري،
دورم پيچيد!
نشستم
به عكس روبرويم خيره!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
فاصله دورم را از زندگي
ديدم!
هر روز،دورتر...
شك كردم!
آيا زنده ام!
پس چگونه...
به كدام جهت!
دوباره در كنارِ پنجره،
شبپره ها به دور چراغ برق
چرخش روياها!
دوباره ديدمشان!
شهر خوشبختي،
شهريكه در وسطِ نور يك چراغ برق
جاريست...
شبپره ها تا مرگشان،
عاشقانه ميچرخند!
در گوشه ديگر...
دوباره مي ايستم!
اتاقهاي خالي...
صداي نفسهاي سكوت!
دود خاكستري
بويِ تلخِ الكل
و من
خمارِ يك جرعه از تو
نشسته ام!
مثلِ كاجها...
كلاغها
اشكها
خواهشها
شبها
كتابچه شعرهايم
نگاهم
مثل وجودم
تنها...
دلگرفته تر از
اين سكوتِ هميشگي!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
رويا
منظره
تنهائي
باد
بوي چوب سوخته
نفسهاي تنگم
آه...

حميد

آدمك برفي...

برودتِ وجودم، به دهانم رسيد و گفت كه هوا سردست...منهم جز اين كلماتِ پراكنده، هيزمي براي آتشدانِ شبم ندارم!من همه گريه هايم را در چمداني ريختم!
و خنده هائي را كه نبودند، به جستجو سفر كردم...آدم برفيها، قصه فراواني تنهائيها هستند...سروده آدمك برفيم براي توئي كه آدم برفيها را دوست داري...


آدمك برفي

سردُ تنها و فرو نشسته در برفها!
شالِ گردنِ بافتنيش را،
دور دهانش انداخت!
بغضِ آدمك برفي
يخ زده بود!
و چشمهايش،
معصومانه ترين بهار را
نا اميدانه جستجو ميكرد!
شبها جملگي،
زمزمه سوز با تنِ برفيش شده بود!
و دگمه هاي لباسش،
يكي در ميان افتاده بر زمين!
كلاه پشميِ آبي،
حجمِ يخ زده سرش را
داغ ميكرد!
و زيرِ نورِ چراغ برق
صورتكِ ادمك برفي،
خنده اي كودنانه بر دهانش داشت!
لبخنديكه كودكان را به شادي وا ميداشت!
كسي غمِ بي نهايتِ آدم برفي را نميفهميد!
كسي حتي براي سرماي دستانش،
هيمه اي روشن نميكرد!
همگي،
از پشتِ شيشه هاي گرمِ كلبه ها،
كنارِ شومينه هاي پُر از عطرِ چاي
نگاهش ميكردند!
كسي يَاس ممتدِ آدمك برفي را نميدانست!
كسي حتي نينديشيده بود
كه آدمك برفيها هم
يخ ميكنند!
لبخندشان از روي رضايت نيست!
اجبار به لبخندشان كرده اند!
آدمك برفي،
در نافهمي اطرافش
يخ زده بود!
كلاغها
چشمانش را كور كرده بودند!
و بچه هاي خانه هاي مجاور،
بر كمرش لگد ميزدند!
آدم برفي زيرِ هجوم نا فهمِ اطرافش،
در فريادِ بي صدايش يخ زده بود!
و مردمان،
بيمِ آن داشتند كه با پايانِ فصلِ سرد
آدمك برفي ناپديد ميشود
ميميرد!
اما آدمك برفي خوب ميدانست
زمستان، پايانِ كار او نميشود!
او در بهار جاري خواهد شد!
و يخهاي منقبض شده اش
و آن سرمايِ اندوهگينش
به نهرها،بركه ها،آبگيرها
به كنارِ ماهيها
خواهد رسيد!
و هيچ كسي هنوز اينرا ندانسته است،
كه زمستان شروعِ حياتِ آدمك برفيها نيست!
آنها در بهار زندگاني ميكنند...
آنها همه قطراتِ زلال و آزادگونه آبهايند!
آنها كرور كرود
در آب درياچه ها
زيست ميكنند!

حميد

اين صورتِ مضحك، همه درهاي منست!

فردا ترانه هاي رسيدنهاست...به خوشرنگترين طلوع

حجم سرد زمستان...

پرسه اي در اين روز تعطيل زمستاني در حوالي مناظر بكرِ افجه در منطقه لواسانات، موجب اين خرده كلمات كه اين سروده برفيم را تكميل كردند، شد...در هوائي كه مطلوب بود جاي تو خالي...اين سروده زمستاني و برفيم را به توئي كه زمستان را در چشم اندازها ديده اي تقديم ميكنم...

حجم سرد زمستان

من از سفيدي برف،
من از ابهت كوه،
من از رد پاهاي گنگ،
من از وسعت خيال انگيز سكوت،
من از زمستان ميگويم!
من از نجواي زمستاني رودخانه
با يخها سخن ميگويم!
من از كوچه باغهاي سردِ
آدمهاي گمشده
زمستانهاي تنهائي
بن بستهاي پر از اقاقيا
من از رد پاي چشمم
بروي منظره سخن ميگويم!
من از حجم سرد زمستان،
كه شقايقها اسير برفند،
من از سنگيني تنهائي
كه مسير كوچه باغ را،
تنها ميپيمايد،
من از انزواي برفيم ميگويم!
من از خوشبختي آدم برفيها،
من از غم عابران نا معلوم!
من از انگشتانم،
كه با آتش سيگار گرم ميشوند،
من از زمستان ميگويم!
من از غمِ درياچه
كه در زير برفها،
يخ بسته بود
من از تمامي اندوهي كه با من بود!
من از نگاه سگهاي ولگرد،
من از پرسه هاي سگ مانند،
من از دلم ميگويم!
من از تاريكي روز،
از روشنائي رويا،
از حجم سفيد و خاكستري ذهنم،
من از رد پاهاي يخ زده
ميان كوچه باغ غريبي،
من از اشكي كه پائين نيفتاد،
من از تمامي غمها كه منقبض بودند!
من از صداي قدمهايم بروي برفها
من از خرد شدن سكوت در رد پاها
من از پيمودن خاليها!
من از زمستانِ گوشه نشين دلم ميگويم!
از تمامي ادمهاي جفت جفت
از همه دستهاي آشنا به عشق
از همه بوسه هاي داغ جنگل
از همه ادمها،
من از انزواي تلخ قدمهايم
بروي زمستان ميگويم
من از دلم ميگويم
كه دلداده است

حميد

 

براي ديدن تصاويري كه از افجه انداخته ام، بروي جملاتشان كليك كن

تصويري از كناره جاده

تصويري از خود جاده

تصويري از درياچه سد لتيان بزير برفها

تصويري از كوهستان مجاور سد لتيان

تصويري از برف پاكيزه

رد پاهائي گنگ

It Is A Dream

Touch Me Now

كسي را ديدم...

ابرها را با چوب دستي ميزدند!غافل از اين كه اين ابرها باران ندارند...خشكست مزرعه...

كسي را ديدم

كسي را ديدم كه هيچ نداشت!
ميخواست بميرد!
كسي را ديدم كه همه چيز داشت!
ميخواست بماند!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه ميخنديد!
با او بيخودانه خنديدم!
كسي را ديدم كه ميگريست!
بي اختيار برايش گريستم!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه آب ميكوبيد!
كسي را ديدم كه برف ميروبيد!
كسي را ديدم كه رويا ميبافت!
كسي را ديدم كه بدنبال خودش ميگشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه تنهائي را دوست نداشت!
كسي را ديدم كه با خودش حرف ميزد!
كسي را ديدم كه دنبالِ پاهايش ميگشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه در فحشهايش،
بدنبال يك ذره مهرباني ميگشت!
كسي را ديدم كه در نفرتهايش،
يك دنيا عشق زندگي ميكرد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه مست كرده بود!
كسي را ديدم كه يخ كرده بود!
كسي را ديدم كه دق كرده بود!
كسي را ديدم كه بغض كرده بود!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه دستانش پينه بسته بود!
كسي را ديدم كه چشمانش پُف كرده بود!
كسي را ديدم كه كمرش خميده بود!
كسي را ديدم كه پشتش شكسته بود!
چرا من نميدانم؟! چرا!
كسي را ديدم كه خواب نداشت!
كسي را ديدم كه نان نداشت!
كسي را ديدم كه نا نداشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه يك جفت ياكريم داشت!
كسي را ديدم كه براي قمريها نان مي ريخت!
كسي را ديدم كه روي تنش مينوشت!
كسي را ديدم كه سُرنگ ميزد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه رگ نداشت!
كسي را ديدم كه خونش رفته بود!
كسي را ديدم...چه كسي بود!
كسي را ديدم كه ظالمانه ميخنديد!
كسي را ديدم كه بيخودانه ميزد!
كسي را ديدم كه بي اختيار ميخورد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه به من زُل زده بود!
كسي را ديدم كه به ديوار تف مي انداخت!
كسي را ديدم كه دلتنگ نشسته بود!
كسي را ديدم كه با آشغالها بازي ميكرد!
كسي را ديدم كه پروانه ها را ميكشت!
كسي را ديدم كه براي قناريها اشك ميريخت!
كسي را ديدم كه با آتش سيگار،
 روي تنش يادگاري ميگذاشت!
كسي را ديدم كه دلش زندانيش كرده بود!
كسي را ديدم كه خودش زندانبانش شده بود!
كسي را ديدم...چه كسي بود!
كسي را ديدم كه براي خنده هايش،
زار زار گريه ميكرد!
كسي را ديدم كه به گريه هايش ميخنديد!
كسي را ديدم كه فقط راه ميرفت
نفس ميكشيد!
اما خودش هم كسي را مثل خود نديده بود!
چرا من نميدانم؟!
چرا!

حمید

مزرعه دزديني نيست...فردا ميلاد بهاره

زحمت كشان خوش باوران در خوابند!

منو صدا بزن...صدا

خيابانها دلتنگ...

من از دلتنگي خانگي مينويسم، خيابانها پر از دلتنگيست...انگار كه تا ابديت مسخ خواهيم ماند!
در مسير راهم، دو خانم سالدار را سوار كردم، تا چهار راه بعدي يكيشان گريه ميكرد و صلوات ميفرستاد!آنيكي هم براي جواني و روزگارم دعا ميكرد! ميگفت: در اين زمانه خرما را هم بيجهت دهان آدم نميگذارند! توي دلم گفتم: چه كرده ايد با مردم كه كوچكترين محبت آنقدر بنظرشان ميايد كه سرتا پاي آدم را با دعا قاب ميگيرند! روزي اين خيابانها پر از مردانگي بود! چه شد كه كمترين خوبيها امروز ناياب بنظر ميايد! كجا اينهمه كنار خيابانها از كوچك گرفته تا بزرگش دنبال فاحشه گري معطل بودند! كجا دستي اگر دستي را ميگرفت براي منظوري بود! كجا اينهمه آدم بود اما بيگانه تر از هميشه تنفس ميكرد! كجا پيرمردها مي ايستادند كه جوانها بنشينند! از بس كه بيتفاوت بوديم،همه گمان ميبرند كه همگي بي تفاوتند! اما نه...هركس كه همنوعش را مثل خانواده اش ببيند نميتواند در مقابل بيچارگي و استيصال او سكوت كند! هر كس ديگران را مثل خودش ببيند،به وقت نياز دستگير هم ميشود...وگرنه تفاوت آدمها با حيوانات فقط در تكلم كردن نيست..چه بسا حيوانات براي جانِ گله از جان خود ميگذرند اما آدمها براي منفعت خود،نام آدميت را به گند ميكشند...كوچكترين محبتي به همنوع، عين محبتست به خود...تو اگر معني انسانيت را بداني، بجاي هزار ركعت بي خاصيت و عمل،دست يك بيچاره را ميگيري كه رضاي خدا اگر وجود داشته باشد، در رضاي خلق اوست....افسوس كه دلم تنگ و چشمم پر از نامردميهاست...وگرنه گاهي سكوت بهتر از هر گلايه اي اثر دارد...حيف كه دل، سكوت را طاقت نمياورد...و دلتنگي فقط در خانه ها نيست...خيابانها پر از دلتنگيهاست...

زير تابش خورشيد
يا كه  در ظلمتِ ترديد!
همنفس با آتش يك سيگار
يا  كه محوِ تماشاي ديوار!
در انديشه فردا
يا كه بيخيالِ هر خيال!
محوِ خاطره بودن
يا كه فراموشي اوقات!
هم گريه با يك ساز
يا كه در حسرتِ پرواز!
در وقتِ هر طلوع
يا كه پُشتِ هر غروب!
زير همه علامتهاي ممنوع!
دلتنگ ميشوم
با يادِ هر شروع!

حميد

رُز برفي...

در اين تاريكي ممتد چه مانده برايم بجز رويا! اين سروده ام را بمناسبت ميلاد عيسي مسيح در زمستان جاري ميكنم...

رُز برفي...
در سرزمينهائي دورتر از اين حوالي!
كه به اندازه ژرفايِ درونِ هر آدمي
خيال انگيزند!
در زيرِ برفي كه زير نورِ چراغ برق
باريدن گرفته است،
از پشت شيشه هاي بخار كرده يك كلبه!
كه از انعكاس نورش
ابعادي از اين شبِ سرد،
 روشن شده است
گلداني از گلهاي رُز
به روي نيمكت چوبيِ كلبه
عطرِ سرخي را در زمستان
به هواي خانه سپرده است!
و يك مرد و يك زن
روبروي همديگر
چشم در چشم!
زُل زده اند...
و دستانشان حاميِ چشمانشان شده است!
دست در دست همديگر
به انتظارِ صداي سورتمهِ برفي!
كه شبِ زمستاني را
با زمزمه زنگوله هايش
بپيمايد!
و دقايقي نه چندان دور
و عاشقانه
سورتمه بروي برفها سُر ميخورد
و پيرمردي دربِ كلبه را مينوازد!
و آن مرد و زن خوشحال،
رو در روي پيرمرد
هداياي زمستانيشان را با چشمانيكه
از شادي خيس شده است
ميگيرند!
و شاخه رُزي را
به دستانِ پيرمرد ميدهند
و سورتمه ميرود تا همه خانه هاي شهر
تا هر جا كلبه اي
و كودكي
چشم انتظار اوست،
برق شادي را
مهمانِ قلبشان كند
حميد

به حق نام مقدس عيسي مسيح،روزگارتان به از اين باد

يا عيسي مسيح پسر خلف خداوند يا عيسي مسيح پاكيزه

شب ميلاد مسيح مبارك باد حاجتتان در اين شبها بر آورده باد

به اميد روزگاراني خوش براي ما به اميد آزادي

بادبادکها...

براي توئيكه بادبادكها را دوست داري...

بادبادكها...

وسطِ آبي آسمان
روي بالِ بادي كه ميوزد
تنِ حصيري بادبادكها
خودش را بدستِ باد سپرده است!
بادبادكها هم عالمي دارند
آن بالاها دور از خيال من
تو
سبك ميپرند!
بادبادكها آن بالا
با اشكاليكه آدمها با همه رويايشان
بر انها كشيده اند!
دور از گريه ها،غصه ها،دردها
سبك ميپرند!
آن بالا نزديكتر به خدائيكه
از زمين دورتر شده است!
تنِ حصيريشان را
به نوازش بادها سپرده اند!
و از رقصِ پُر كشاكش آنها
كودكانِ تنهاي روي زمين
لب را به خنده وا ميكنند
و نخِ اتصالشان را
به رويا
سفت ميچسبند!
كه مسير بادبادك
در اختيارشان باشد!
اما
بادبادكها حتي
از قلب صادقانه كودكها هم رهاترند!
و در لحظه اي
اتصالشان
...
نه، بادبادكها هميشه در دست بچه ها
ميمانند!
حتي اگر دلشان بتنگ بيايد
از دستِ كوچكِ بچه ها جدا نميشوند!
بادبادكها ،همه روياهاي دورِ آدمها هستند
آدمي اگر نبود
رويائي نبود
بادبادكي نبود!
بادبادكها برميگردند!
به قلبِ كوچك بچه ها
تا دوباره در بعدالظهري دلتنگ
با نخي كه اتصال آنها
به دنياي بچه هاست
به هوا بروند
دور از غصه ها،دردها،اشكها
بادبادكها هم عالمي دارند...
حميد

شبا...

اين سروده ام را به جاده سپردم ببرد تا خانه...همانجا كه شمشادهايش پُشتِ ميله ها اسيرند...

شبا
من شبا خوابِ سقفُ ميبينم
من شبا خوابِ زندان ميبينم
من شبا تو بيداريام خواب ميبينم
من توي خوابام بيداري ميبينم
من توي فاصله هام دوتا دست ميبينم
من توي جاده يه راه ميبينم!
من توُ خودم يه مرد ميبينم
تو قلبش يه پنجرست!
تو پنجرش دو تا كاجه!
رو كاجاش يه قُمري
آواز ميخونه
تو آوازش پُره درده
توُ دردش يه صداست
توُ صداش يه زمزمست
توُ زمزش يه سواله!
توُ سوالش دو تا چشم
توُ چشماش يه آسمون
توُ آسمونش پُره دلتنگي
توُ دلتنگياش يه عطره
توُ عطرش يه ياده
توُ يادش يه بُغضه
توُ بغضش يه صداست
كه انگار
دلكنده از همه
داره ميميره
اما تورو ميخواد
صدام كن
منو صدا كن!
من شبا خوابِ سقف ميبينم!
من شبا...
تورو ميبينم
حميد

شب يلدا در هجومِ شب...

شايد بيايد روزيكه دوباره بجاي مُرده پرستان،ترانه بازان و غزل بدستان كنارمان باشند...شايد بيايد هوائي كه ديگر هيچ مردي شرمنده خانواده اش نباشد و هيچ زني از آشغالهاي پُشتِ درب خانه ها بدنبالِ رزقش نگردد...
شايد...
و ديگر انكه خبر بازگشتِ ابدي اقاي ناصر عبدالهي و فقدانشان بسيار ناراحت كننده بود...اگرچه به شخصه آثارشان را انچنان گوش نميدادم و كلا رابطه اي با آثارداخلي ندارم اما بخاطر آشنائي با سبك موسيقيائيشان و شنيدن اتفاقي آثارشان در گذشته،بسيار غمگين شدم...ايكاش بود و در اين شب يلدا سايه امني براي همسر و فرزندانش ميشد...بي شك غم انگيز تر از همه دوستدارن آثار ايشان، خانواده محترم اوست كه فقدانشان را سخت متحمل خواهند شد...زيرا ناصر عبداللهي مرد ترانه و ساز، انسان ارزشمند و صادقي بود...نميشود با يك تسليت تمامش كرد...نميشود بعضيها را به خاك سپرد زيرا: ناصر عبداللهي در دل دوستدارانش همواره زنده و پوياست و او نمرده است...او هرگز نميميرد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ناصر خان عبداللهي تو هميشه در قلب دوستدارانت زندگي خواهي كرد...زندگي تازه و جاودانه ات را در عرش خداوندي شادباش ميگوئيم...مرد ترانه و ساز و هميشه عاشق...يادت هميشه روشن باد...

و اين شب مصادف شده با سومين سالگرد پدر بزرگوارم كه او هم از جمله ادمهاي نيكي بود كه در زمان و قلب خانواده اش همواره زندگي ميكند...مرديكه بزرگ خاندانمان بود و جز نيكي و درويش مسلكي راهي نپيمود...درويش بود و تا توانست به مستحقان كمك كرد و وقتيكه به ملكوت بازگشت، هيچكسي نگفت كه او مُرد...جملگي و يكصدا گفتند پدرمان رفت...حتي همكارانش او را پدر صدا ميزدند! و من در اين شب باستاني و كُهن براي شادي روحش تا صبح زمزمه خواهم كرد...مردِ صميمي هنوز هم صداي صوتِ حافظ خواندنت در گوش و خيال اين خانه ميپيچد...تو زنده اي و تا نام تو بر لبهاي ما جاري باشد زندگي خواهي كرد...از دردِ بي درمان روزگار خلاص شدي...كاش دستانت بر سرمان بود...خوبترين جلوه صادقانه ايثار و غريبترين پدر...همواره در قلب خانواده ات ميتابي...افتابِ بي نهايت...يادت گرامي

 و هنوز در ارزوي خوش ترين هوا دلتنگ نشسته ايم...هنوز خاطره و خاطر به تاراج نامردميها ميرود! هنوز كوچه هاي شهرم از غربت خانگي بغض ها دارند...هنوز در بيدادِ سياهي،خاطرِ دردمندان مكدر و دستهاي پدران خاليست...كاش در اين يلداي باستاني...كاش همه داشتند...كاش هيچ مردي شرمنده يك سفره خالي نميشد! كاش هيچ زني از روي نداري دست به هر كاري نميزد...كاش جلوه اي اينگونه خاكستري، آسمان روزگارمان را نپوشانده بود...كاش ديوار سختِ اين ايكاشها بشكند و جلوه اي از روشنائي و آزادي محقق شود...كه ترا...كه ترا اي واژه مقدس، در هر نفس ارزو منديم...

اين شب باستاني و كُهن كه در پيشينه ما ايرانيان تاريخچه اي عظيم و فلسفي دارد و شبيست كه پس از ان عُمر روشنائي بسيار ميشود و شب به وسعتِ روز ميبازد، را خدمت همه دوستان شادباش ميگويم و بلندترين ارزوها و عُمر طولاني بهمراه شادماني را برايتان ارزومندم...به حق خداوند ايران زمين،هيچ آدمي از اين ديار در اين شبِ باستاني غمگين نباشد...كه ايرانيان مهربانترين در تاريخ بودند...دريغ كه پيشينه اي چنين پر افتخار به تاراج رفته است...به حق آتش زرتشت، زردي روي مستحقان به سرخي گرايد...به حق اهورا مزداي پاك، امشب هيچ چشمي از دريغ و غم، نبارد...كه يلدا از آن همگي ماست...و فقرا به يقين مستحقترين مردم در اين شبند...تو اگر ميتواني با پاكتي انار و يا يك هندوانه و يا پاكتي آجيل مشكل گشا، در خانه مستمندي را بزن و خنده را به لبان كودكانش حتي براي چند لحظه بياور...تو اگر ميتواني فراموش نكن:
كه زرتشت با سرود اين سرزمين را خواند
و با مهرباني ايران زمين خواندش...شب يلدايتان آفتابي و روشن از عشق باشد...تا صد شب يلدا به شادماني پاينده باشيد...حميد

و در خاتمه صفحه را با نام بزرگان ترانه هاي اسير: ايرج جنتي عطائي،شهيار قنبري،اردلان سرفراز، فريد زولاند،بيژن سمندر روشن ميكنم...پاينده باد نفسهاي پر صميميتشان كه شب را همواره دريده اند...

تنهاتر از انسان!
در لحظه مرگ!
ساده تر از شبنم!
رو سفره برگ...
اي اسم تو جواب همه سوالا!
از پشت اين كندوي شب
منو صدا كن!صدا!
ايرج جنتي عطائي

 

يك بغل خواب كجاست...

به مناسبت شب يلدا دو سروده كوتاهم را به باد ميسپارم...ببرد با خود به هر كجا كه خواست...

شاید

خورشيد هم حريفِ شب نشد
و روز بي روزن ماند
شايد كه از دلِ كمسوي ستاره
جرقه اي شب را به آتش بكشد
شايد ستاره اي كوچكتر از خورشيد
شب را حريف باشد!
شايد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواب

با تو اگر بگويم كه همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
سرماي ديماه را گوشه خيابان
و مرديكه با شكمِ گُرسنه،سير از دنيا رفت
با تو وقتيكه ميگويم
همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
كه شب گُسترده است
شايد اگر بداني يلدا براي تهيدستان
چه دردي دارد
اينهمه از يلدا برايم نگوئي
بگذار به آتش تلخِ اين سيگار
يلدا را به كوچه هاي سرد
و كنارِ پيتهاي حلبي افروخته
در كنارِ بي ستاره ها
جا بگذارم
تا تو ديگر نه برايم از يلدا بگوئي
نه از هندوانه و انار
بگذار بخوابم
كه بيداري عذابم ميدهد
بگذار بخوابم

حمید

 

انگار كه...

ما كم هستيم و يا تو زياد!
در همه جاي عالم طلوع كرده اي اما همچون شب كه از روز ميگريزد، از ما گريزاني! به گردت هم نرسيده ايم...اينهمه سالها كه گذشتند و تو تنها آرزوي مانده بر دلها ماندي! انگار كه بايد همان هميشگيها را دوباره نوشت، انگار كه بايد هميشگيها را هميشه نوشت! انگار كه بايد بي جهت خنديد، و ترا فقط در دوردستها با اشاره نشان داد!
انگار كه بايد تن داد به همينها كه هست! انگار كه بايد همين هميشگيها را پذيرفت! و انگار كه آسمان بجز اين قلم نميزند!
اين ابرِ بي باران مرا دچار تشويش ميكند...اين شبهاي پوسيده منرا بيگانه تر ميكنند...اين خلوتهاي اجباري، صدايم را به حبس ميكِشند...در اين چشم انتظاريها، يك لحظه چشمم را از خيال بر نداشتم...و لحظه اي از خيالِ تو بيرون نبودم...و تو همچنان بر مركبِ ناز نشسته اي! اي آزادي، ديگر حتي باورهايم هم ناباورانه شكست خورده اند...ديگر حتي همچون گذشته ترا نزديكتر نميبينم...انگار كه ما ميزبانِ خوبي براي تو نبوديم! انگار كه ما ترا نفهميديم و تو براي هميشه ما را مبتلا باقي گذاشتي! انگار كه حنجره ترا مرغانِ مهاجر از اينجا بردند! انگار كه تو با اينجا بيگانه تر از هر جائي! اما چنين قهري،شايسته باغستاني چنين خشكيده نبود...كه قهرِ تو، باغستان را بسوگ بُرد...كه هوا مشوش شد و اين ابركِ بي باران هنوز مرا دچار تشويش ميكند...دستانم خالي تر از اين شبِ سرد پائيزيست كه سرما را به وجودم ميريزد...كنارِ گوشه خود، بدون همزبان و تنها با يادي دوردست تنها نشسته ام...صداي مناجاتم نيست...خدا را صدا نميزنم! كه او چشمانش را سالهاست كه بسته است! منرا ديگر صدائي بجز خلوتِ قلم با كاغذهايم نيست...من چيزي نميگويم...دهانم را بسته ام و قلم را در دشتِ بي فايده كاغذها رها كرده ام... و تمامِ لحظاتِ بي مقدارم را براي خودم بازخواني ميكنم...براي خودم و روي اين كاغذهاي مهربان، حرف ميزنم...شعر مينويسم...گريه ميكنم و يا ورقها را بي تفاوت تنها ميگذارم و به تراس ميروم و بي بهانه زمزمه ميكنم:

نه زمين خاکِ قديمی نه هوا همون هواست
تاچشام کار ميکنه هرچی که مونده نا بجاست
مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره
شيشهء نازک دل منتظرِه تلنگره
و هواي شب، پُر از خاطره شب بوهاست...و هواي شب پُر از دلتنگي لحظه هاست...و من دلم در كنارِ ايوان ميگيرد و آهم را با پُكهاي خاكستري سيگارم به آسمان روانه ميكنم...كه اي آزادي پس طلوع تو در كجاست...اي واژه مقدس...تو در كدامين افق خواب مانده اي...حميد


طاقت من طاقت دل ٫طاقت سنگ است


غزل پريده رنگ است ٫دل ترانه تنگ است

ماهیهایم

هزاران بار مارا سوخت...

سالِ قحطي بود، شكستِ ترانه ها و صدا...سالهاي قحطي آمدند...سازها شكست...سال،سالِ خشكسالي شاعران بود...و شعر در گلوي آزادي محبوس...سال،سالِ قحطي بود...

هزاران بار مارا سوخت
حريقِ حادثه تا مرزِ خاكستر
ولي ما نسلِ سيمرغيم
كه از خاكسترِ خود ميگُشايد پَر

طلوع تازهِ سيمرغ در راهست
همين فردا كه ميايد
سحر پايانِ تاريكيست
و اين ديري نميپايد

سال،سال سوختنِ پروانه در شعله هاي ديوانه شمعها بود...آه شمعها...كه بر بزمِ سياهي تا سحر در خود تنيدند و روشن جان سپردند...سال،سالِ گريه بود...و من در پستوهاي نمناكِ گذشته نگاه ميكردم،فكر ميكردم كه كدامين طلوع، دوباره اين دشتِ بي خبر را پيغام ميدهد...و كدامين ابركِ پاره پاره دوباره سفيري از بهار ميشود و سالِ قحطي را نويد شكفتن ميدهد...و شعر،شعور خاموشان شد و نوشتن، واژه ها را آزاد ميكرد...و من خيال ميكردم كه شايد دوباره اين شام،به سحر برسد...آه همه نا تمامها روزي تمام خواهند شد...و اين جنگل دوباره با انعكاس نور، به پرندگانِ بي آشيانه خوش آمد ميگويد...كه اگر هزاران بار تبرها تنِ درختان را شكسته اند، ولي هنوز جوانه ها در اين سوگواري ها نمُرده اند! و جنگل با جوانه هايش دوباره سبز خواهد شد...
سالِ قحطي،عُمرم را سوخت...و من تشنه، همه آبها را سلام ميگفتم و دريغ از يكي جواب! و هرچه فريادم پُر صداتر ميشد، رهگذران نگاهي نميكردند و راهِ خاكستري خود را همچنان راهوار بودند...و من انديشيدم كه شعور به كدامين بيغوله تبعيد شده است! و مي انديشيدم عاطفه كجا بايد باشد! و چرا در چشمِ يكي انعكاسي از هزاران خورشيد نميدرخشد و چرا در قدمهاي يكي، تحكم نيست...و من تمامِ سالهاي قحطي را در همين كوچه بن بست به انتظارِ باران، لحظه به لحظه مرگِ آرزوهايم را ديدم...و خاطرِ باغ مكدر بود...و قُمريها پريشان... و دالانها تنگتر...و سقفها بر ذهنِ پُرسشگر،آوار ميشدند...و من از دهليزِ نمناكِ خاطرم،پُلي از نگاه بسوي آسمان روانه ميكردم...كه فردا عبورِ شاديهاست...كه فردا صحبتي از سازست...كه فردا،همين فردا ترانه بارانِ غزلهاي مانده بر دلهاست...كه فردا طلوعِ دستها بر افقِ روشنا ئيهاست...
چنين اميدوارانه بر گور، هنوز هم به تو مي انديشم...اي واژه بزرگ...ترا در نفسهاي خسته ام،ترا در نگاهِ تبعيديم يكنفس صدا ميزنم...هنوز هم سوختنِ اين شمعِ خاموش تُرا بس نيست؟! حميد

دلتنگيهاي غربت...


من از غربتِ خانگي حرف ميزنم،اينرا درك كن...غربت آنطرفِ آبها نيست...همينجاست...كنار اين منظره خاكستري و پنجره اي رو به كوچه و خيابان و همين زير سيگاري پُر از ته سيگار كه علامتِ همه ممنوعه هاست...

از اين چراغ مُردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كُشتنُ
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگُسار نيست
مرا به خانه ام ببر
اگرچه خانه،خانه نيست

نميدانم كه چرا آتشِ اين سيگارها هميشه دوست داشتني مانده اند! عمر را بر باد ميدهند و نفس را بتنگ مياورند و هزار مرض،تحفه پُكهاي خاكستريشان ميشود اما اگرچه ميدانم اما باز با ولعي تلخ سراغشان را ميگيرم،وانگهي زيستن گاهي مرگ تدريجيست وقتي هر لحظه با يادآوري و يا ديدن،دردي مشترك به سراغم ميايد...دردِ ديدن و نگفتن...اما از بس از كوچه هاي خاكستري نوشته ام و صدايش را در گوشِ اين رودخانه پُر كرده ام،دستانم از اين تكراري نوشتنها نهيبم ميزنند و ذهنم خسته ميشود كه مگر زندگي فقط همينها بود!
شايد نه...شايد زندگي زيباتر از اينها باشد اما به چشمِ آن كودكِ مبهوت كه آبِ دماغش را با هر تنفس خشك با لا ميكشيد، شايد زندگي همان اتاقِ استيجاري باشد و يك توالتِ مخروبه در كنارِ حياطش كه از شدتِ تعفن يا كريمها را هم ميتاراند! قصه يكي دوتا نيست كه همچون هزار و يكشب به هزارُ يكمين شب تمام بشود! قصه جاريست...تا درد باشد، دوا لازمُ الوجودست...اما بعضي از دردها دوايشان به وقتِ زيستن يافت نميشود...و زندگي زيباست اگر تو استخر آبي منزلت را با خونِ دلِ بيچارگان پُر آب نكني! و بداني كه در لحظه وفات،همگي به يك صورت جان ميدهيم و از همه نكبتها و داشته هايمان فقط يك كفن ميبريم كه چه خوبست نجس نباشد! و آه بيچارگان زير نعشمان اتش بپا نكند...خوشا پيكري كه نه با صلوات كه با ابديت تشييع گردد...وانگهي صحبت از مُردن زيبا نيست...زندگي را عشقست...اما براي دركِ اين مفهوم بايد كه وجدان داشت! زندگي را نه با خونِ جگرِ مُفلسان، كه با مهربانيها عشقست...در اينجا اكبر آقا(اكبر آقاي ذهنِ من) رو به مرغِ عشقهايش ميكند و با دلي تنگ و با زبانِ بيزباني سوتي ميكِشَد:
قفس به اين بزرگي
كاشكي پرنده بودم
مهم نبود پريدن
اما برنده بودم
بعدالظهرِ ابري آذر ماه، كنار ميزِ كهنه گوشه اتاق كه پيكره اين كامپوترِ حرّاف را بغل كرده است، با خَشابي از پاكت سيگار بيادت تنها نشسته ام! يك پُك ميزنم و چند پاراگراف زِر و حرافي! دلتنگيهايم همه براي من...اين ابرِ خاكستري خيالِ باريدن هم ندارد! من بغضم لبريز ميشود و با هق هقي نه از سرِ بيچارگي، كه با عشق...كه با عشق، نامت را صدا ميزنم...كه كوچه ها دلتنگند، كه ادمها خواب آلوده، و تو هنوز خوبي...صدايم بزن كه من از گذشته هاي خالي و فرداهاي گنگ ميترسم! نامه ام را كه گشودي، چشمهايم را ببين كه ترا با همه تاريكي روشنهايش ديد ميزند...و عاشقانه ترا ارزو دارد...در اين كوچه هاي تلخ، خوابم نميرود و به بيداري دچارم...آغوشت براي بقيه عمر جاي خوبي براي زنده ماندنست...كه سالهاي بي تو همه در مُرده وار زيستن گذشتند...شهرِ خاكستري و مرديكه در ديارِ خودش غريبه بود...حميد


پاكتِ بي تمبرُ تاريخ


نامه بي اسمُ امضا
كوچه دلواپسيها


برسه بدست بابا


با سلام خدمتِ بابا
عرض كنم كه غُربتِ ما


اونقدا بد نيست كه ميگن
راضيم الحمدالله


يادمون دادن كه يادِ
سوختنِ خونه نيفتيم
خواب بود هرچي كه ديديم
باد بود هرچي شنُفتيم


راستي چندوقته كه رفتم
بي غمو غزل سرِكار
روزگارم اي بدك نيست
شُكرِ غربت گرمه بازار


قلمو دفترِ شعرم
توي گنجه كنج ديوار
عكسِ سهراب روي تاقچه
غزلش گوشه انبار

 

ایرج جنتی عطائی و بهروز به نژاد

آرام و رام...

هنوز ميبينم و مي انديشم...و نگاه كردن گاهي دردِ بزرگيست...

آرام و رام
چِرا ميكند دشتهاي ندانم كاري را
و گاهي گرگي
و گهگاه چوپاني
از لذتِ گوشتش سير ميشود!
و هربار كه يكي را سر ميبُرند
آن ديگران سر به كارِ خويش دارند!
بيخبر
روزي ميشود نوبتشان!
و تازه در ميابند
هيچ چوپاني
براي خوشحالي گلّه
به چرايشان نميبرد!
و هيچ گربه اي
براي رضاي خدا
موش نميگيرد!
آرام و رام
من دلم
گرفته است
حميد

نميدانم يلدا يك شب بود يا يك عمر...

تو وقتي نبودي همه شبهايم يلدا بود...و تمامِ لحظه ها را به بافتنِ گيسوي شب پرداختم...انقدر تاريك بود كه در روياي ديروز خوابم رفت! سالهاست كه خوابيده ام!
از آنهمه هندوانه هاي شيرين، انارهاي دانه دانه با گُلپر، اجيلهاي مُشكل گشا كه مشكلي از منرا باز نكردند! پسته هاي خندان، و آنهمه غزل و شعرِ حافظِ شيراز، سهمِ من فقط گوشه ايوان بود با دو پيك عرقيات نا مشروع! كه خودم را از ياد ببرم...
تو كه نبودي، يلداها را تا سپيده صبح گريستم...و با كبريت، لحظه به لحظه هايم را آتش زدم تا شايد شعله اي در شبهاي يلدائيم باشد! تو كه نبودي، يلدا خانم با من رفيق شده بود! همه شبها برايم قصه ميگفت و من موهايش را شانه ميزدم! توكه نبودي من نميدانستم كه يلدا اولين شبِ زمستانست...حتي در بهار هم شبها يلدائي بودند! فقط انار نبود! هندوانه نبود! اجيل مشگل گُشا نبود...من بودم،ديوار بود،بن بست بود،پنجره بود، و مرديكه خودش را در گذشته جا گذاشت!
تو كه نبودي، تابستانها بجاي خوابيدن در پشه بند قديميمان، روي گيسهاي يلدا ميخوابيدم! تا صبح سقفِ بالاي سرم را نگاه ميكردم! و پدرم هنوز در آن اتاق تا سپيده دعا ميخواند و يا خدا ميگفت! و من اشكهاي درشتش را از لاي درب ميديدم و خدا را نهيب ميزدم كه چرا! و خدا حرفي به من نميگفت و تنها نگاهم ميكرد...تو كه نبودي مردِ گذشته هاي من با سايه اش عشق بازي ميكرد و صورتش را در گنگيش از ياد ميبُرد...ديگر حتي به آينه ها هم اعتماد نميكرد...لا به لا موهاي سياه را در يلداهاي بدونِ تو سفيد كردم...و يلدا خانم برايم از ليلي و مجنون قصه ميخواند! و من خوب گوش ميدادم...و به يلدا خانم ميگفتم كه: منهم يكروز مجنون بودم! و او اخم ميكرد: تو هنوز هم مجنوني! و من ميدانستم...ميدانستم...اما تو كه نبودي عشق را هم با نيشخند و گريه راهي ميكردم، زيرا غم انگيزتر از قصه بودنم، عاشق نبودنم شده بود! تو كه نبودي پدرم هنوز بود...و شبهاي يلدا به حافظ تفعلي ميزد و با ان دستهاي مهربانش مُشتي انجير به من ميداد و ميگفت: بابا نَكش...رنگت مثل زرداب شده است! تو كه نبودي...تو كه نبودي...انگار در نوشته هاي من چيزي بدنبالت ميگشت! و شبهاي يلدا...آه شبهاي يلدا...من هنوز هم مثلِ ادم، در شبهاي يلدا آرام و قرار ندارم...سالِ گذشته اميرهوشنگ برادرم، بجاي پدر براي همه فال حافظ گرفت! استادِ ادبياتست و اهلِ دل...معلمست به نانِ بخور نميري...من اما فالم را نديدم! حوصله اي براي بودن با فاميل برايم نبود! پسته و ابنبات و هندوانه را بالا اوردند،دمِ درب اتاق در زدند...منهم با چشمهاي بي حال رفتم و تازه يادم افتاد كه شبِ يلداست!
گريستم...گريستم...فايده اي هم نداشت...پسته ها را با ولع پوست گرفتم...وسطِ هر پُكِ سيگار در دهانم گذاشتم...آه...تلخ بود همه نبودنهايت...تلخ بودند...تلختر از فيلترِ همه سيگارها!
تو كه نبودي...من بودم اما كم بودم...شُكر...امسال ميدانمكه شبِ يلدا چه شبيست! هنوز فاصله آزارم ميدهد...اما يلدا را با يادت هندوانه ميخورم و يك در ميان اشكم را با سر آستينم پاك ميكنم...و تا صبح برايت مينويسم...يلداي سالِ ديگر تنهايم نگذار...دلم براي موهاي بلندت و موجِ بيقرارنگاهت تنگ شده است...يلدايم را به رنگين كمانِ دوست داشتن، بلندترين شبِ آغوشت كن...من يلدا را در آغوشِ تو دوست دارم...طولانيترين عاشقي در بلندترين يلدا...حميد

بُغض فرداي مرا ميشنوي


هم نفس با شبُ اشكم تو بخند

درتو،با خود...

من به مردي مي انديشم كه در مقابلِ چشمانم تا انتهاي آن كوچه خيس رفت...نميدانم چه كسي بود، حتي برايم مهم نيست كه چه كسي باشد...من در او خودم را ديدم كه سالهاست ميروم و تمام اين كوچه هاي لعنت گرفته را قدم ميزنم...با تمامي زيرُ زبَرهايش آشنا هستم و تمامي نگاههاي سرد و بي تفاوتش را از حفظ...مي شناسمشان ! خوب ميشناسم...زيرِ چهره اي بظاهر آرام و در خويش، سالهاست كه در هر رفت و امدي در ميانشان از اشتياق خالي ميشوم...و وقتي بيشتر ميبينم كمتر تحمل ميكنم...من هرگز از احساساتي كه لمسشان نكرده ام حرفي نميزنم...و هميشه معتقد بوده ام كه بزرگنمائي كردن و نگاشتنِ چيزهائي كه از آنِ ما نيست كار كثيفيست! اما زندگي در ميانِ اين ادمها برايم درد بزرگي شده است....من هميشه از تنهائي و گوشه اتاقم وحشت داشتم و هميشه و تا به امروز گريبانگيرم بوده است، اما اينروزها همين گوشه تنهائي برايم بهتر از پرسه زدنهائيست كه وقتي ميبينم و نميتوانم بي تفاوت باشم و از انجائيكه قادر به تغييرِ چيزي نيستم،بيشتر پريشان ميشوم...من مدتهاست كه از ازارِ اين غمكده دلگرفته ام و با ادمهايش احساسِ بيگانگي ميكنم اگرچه قادر به تحمل تماميشان هستم! من هميشه معتقد بوده ام كه بايد شاديها را تقسيم كرد و در غمها شريك شد،اما خيليها اين ساده انديشيها را مختص به اين زمانه نميبينند! در نگاهِ اين مردمان محبتي نيست و اگر با محبت به انها نگاه كني،رويشان را بر ميگردانند زيرا دوره، دوره:
كبوتر با كبوتر
باز با باز
شده است...تخمِ مهرباني را ملخ خورده است!
بادِ شبگردِ سخن چين
پُشتِ گوشِ پرده ها
تا جهان آگه شود
بي پرده از ياران بگو
من به غمهاي سنگين شده و مانده بر وجودم مي انديشم كه صبح يكجور و شب جورِ ديگري اتش بپا ميكنند!من پُر از خلسه ام،پُر از نا اميدي،پُر از اميدواري...سالهاست كه نا اميدانه اميدوار مانده ام! سگ جاني كرده ام تا به امروز رسيده ام...هميشه ادمها از نگاه و ديدشان به هدايتِ ديگران دست ميزنند! اما ضرب المثليست كه ميگويد: يك سوزن به خود بزن و يك جوالدوز به ديگران! يعني توئيكه با جوالدوزِ به آن بزرگي بر تنِ مردم فرو ميكني، ايا دردِ يك سوزنِ كوچك را بر تنت تحمل ميكني؟!
هوا پُر از بارانست...پُر از موسيقي...پُر از حرارت چاي...پُر از پكهاي تلخ و دوستداشتني سيگار...پُر از اشتياق مست كردن...و فراموشي!
تُرا نه...با مستي ترا بيشتر بيادم مياورم...ميخواهم كه قبيله ام را فراموش كنم! اين خلسه غم انگيز كه از صداي باران و بوي تنهائي لبريزست،تُرا كم دارد...كنارِ اين پنجره ماندن و بيهوده نگاشتن،چيزي جز هدر دادن نيست! من پيچيده تر از اين برگه هاي سفيدم و چيزهائيكه هرگز نميتوانم بگويمشان اگرچه قدرتِ نوشتنشان را دارم...چيزهائيكه در من وجود دارند بيش از اين نوشته ها تحرك و زندگي ميكنند وگرنه اينهمه از دل نوشتن و هر شب نوشتن تمام ميشد...من از نوشتن خسته نميشوم زيرا بدنبالِ مخاطب نميگردم...من نوشتن را به اندازه نفس كشيدنم دوست دارم اما اينروزها با اينكه مينويسم اما ارضايم نميكند...انگار ناگفته هاي من بيش از اين كلمات روزانه و شبانه اند...من براي نوشتن،آغوشت را ميخواهم كه بهترين جولانگاه براي گريه هاي هميشگي منست،براي ديوانه بازيهايم،بيقراريهايم،از دنيا گسستنهايم، كودكيهايم، خستگيهايم، دلتنگيهايم،همه بغضهايم، زيراكه گاهي فقط يك آغوش پناه من ميشود...پناهم باش كه از شبانه نوشتن و بروي كاغذها خيز رفتن و سيگار كشيدن و گريستن به تنگ آمده ام...دستانم را بگير كه من بجاي كلمات،ترا ميخواهم...براي من كشفِ بوسه تو از هزار دستنوشته پُر مغز گرانبهاترست...كه يك بوسه به هزار شب ادبياتِ پُر دود و دَم مي ارزد...چه فايده دارد نفس كشيدن، چه فايده دارد كه موهايم خاكستري شدند و هنوز من بروي خاكسترِ سيگارم نقشِ جاده ها را ميكشم! اگر بوسه اي نباشد چه فايده دارد هزار غزل از عاشقي سرودن! اگر آغوشي نباشد چه فايده دارد در بي اغوشي ترسيم كردن،كلمه بالا و پائين كردن، درد را نوشتن،درمان را نجُستن! ميداني؟ بايد كه دستانمان را پُل كنيم...ميداني بايد كه قبل از اين پيري زود رس بخود بيائيم! براي گُرگم به هوا دارد دير ميشود...براي قايم موشك براي پريدن از روي آتشِ چهارشنبه سوريها،براي كشفِ بوسه ها نبايد كه وقت را هدر داد...كنار اين پنجره ها چيزي نمانده است...براي شكست دادنِ اين اتش سيگار بايد كه اتش تو در ميانه باشد! بايد كه تو باشي...دلتنگم...براي تو دلتنگم...به اينه نگاه ميكردم...چيزي از ان غرورِ جوانيها در آن نبود و مردِ روبروي من چشمانش پُف كرده بود و خاكستري موهايش بيشتر...حميد

از آن تبارِ خود شكن

تو مانده اي ُ بغضِ من

 

بويِ خيسِ برگ...

جان لِنون شاعر آزادي...ميداني چه كسي اورا از معشوقه ژاپنيش جدا كرد؟!
فقط چندين گلوله كه قلبش را دريد!
وگرنه لنون كجا و بي وفائي كجا!

و دوباره همين واژه ها را دارم كه منرا بدوششان گرفته اند...و در هواي تو پَر ميدهند...

حياطِ خانه پُر ميشود از باران
من پُرم از دلتنگي
پُر از رسيدن
وگرنه اشتياقِ نفسهايم
حرام خواهد شد!
حياطِ خانه پُر ميشود از باران
من پُرم از صداي نفسهايم
كه در ايوانِ تنهائي
ترا تكرار ميكند
من پُرم از بوي خيسِ برگ
كه زيرِ بارشِ باران
عشق را در آغوش ميكِشد
من پُرم از لحظه دلتنگي
و با هر تلنگُرِ خيس
يادم ميفتد
كه عاشقم
پُرم از دقيقه هاي بي تو
پُرم از وسوسه نگاهم
و چشمي كه براي تو ميچكد
پُرم از خالي اين دقايق
پُرم از خيالِ خوبت

حميد

گوشه ها خوبند...

مثه خارم رو زمين توي صحرا
تو مثه بارونِ تُندي داري سبزم ميكني
اي عشق
اگه تنهام رو زمين توي شبها
تو مثه ماهِ بزرگي كه نگاهم ميكني
اي عشق
توي شِنزاراي خالي اگه بارون نگيره
نميمونه خارِ تنها توي خشكي ميميره
چي بگم من تكُ تنها وقتي تاريكي مياد
توي تاريكي ميترسم اگه مهتاب بميره

من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند...آن بيرون خبري جز اندوه و دود نيست...آن بيرون همان هميشگيست...حتي بارشِ برف و باران يك ذره از غمِ روزگارِ زردِ مردمان، كم نكرده است...آن بيرون خبري جز همهمه نيست...آن بيرون همان هميشگيست
آن بيرون نميخواهد كه از هميشگيها بيرون بيايد! آن بيرون نميخواهد كه زرديش را از ياد ببرد...آن بيرون مهربان نخواهد شد...من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند
زيرِ بارِ دنيائي تحميلي، كه تحميلش كردند، زيرِ باري چنين سنگين، خميده ام
خميده تا بروي زمين...از اشتياق پُرم و از وحشت لبريز...اگرچه هرگز از اين ادمها نترسيده ام اما گاهي ميترسم!
گاهي كه ميبينم فاصله ام با آنها زيادتر شده است، و هيچ دركِ متقابلي وجود ندارد،ميترسم...وانگهي، من هميشه براي خودم زندگي كرده ام نه براي ادمها
گوشه ها خوبند...آن زن آمد...آن زن خوبست...خيلي خوب
مثلِ گوشه هاي من نجيب و صميميست
آن زن زير باران آمد
باران را دوست دارم...به صداي غمهايم احترام ميگذارم...زيراكه از من جدا نبوده اند...
اما غم خوبست،شيرينست، اگر بشناسيش تلخي ندارد! غم، دستهاي ادم را با سخاوت ميكند و صورتش را مهربانتر...غم، نگاه ادم را عميق ميكند و لبانش را پُر واژه تر...غم اگر نبود، كجا بچه ها به شوقِ يك همبازي گريه سر ميدادند! غم اگر نبود، كجا پدر تا صبح كار ميكرد! غم اگر نبود...چه آتشي از روي كاغذهايم شعله ميكشيد
انچه تحملش ممكن نيست، غمها نيستند، دردها هستند...دردست كه تحمل نميشود...دردست كه ميماند...و دردي بدتر از انچه كه به ما تحميل شد نبود...دردِ زندگي نكردن، شاد نبودن، اواز نخواندن، نگاه نكردن، حرام شدن، حرام بودن، دردِ همان بودن كه انها گفتند! دردِ خود نبودن، يكي نبودن، دور بودن...بگذريم...دردم بيشتر ميشود وقتيكه يادم ميفتد از اين قبيله ام
گوشه ها خوبند و آن بيرون همچنان بي خبر از خوبيهاست و من هنوز هم نگاه ميكنم و نميتوانم كه بي تفاوت بمانم و اين درد دارد...دردِ فهميدن جائيكه سرها زيرِ برفست...
آن زن آمد...آن زن خوبست...آن زن زير باران آمد...
شبها
جيرجيركها
روزها
قُمريها
باغ در آغوشِ باران
ميخواند ترانه اي
پُرتغالها خيسند
نارنجها خوش عطر
عشق پيداست

حميد

كُلبه اي زيرِ باران...

سردمه...
و انگار سُستي زانوانم را دوست دارم!
سرم را در برگه هايم كرده ام و بدون توجه به پيرامونم،لغات را بروي كاغذ مياورم...نميدانم چرا گاهي سُست بودن را دوست دارم! وقتيكه هيچ احساسي ندارم و رنگم پريده است و خاكستر سيگارم از لاي دستم بروي ميز مي افتد
و من بي توجه به اشفتگي ظاهرم، كه امروز رنگ پريده تر از هميشه است،در افكاري دور غوطه ور ميشوم...و چيزهائي را در تصوراتم ميبينم...دستانم يخ كرده...و من سرمايش را به پيشانيم ميكِشم...اتاق تاريكست...صداي موسيقي وَهم انگيزي گوشم را پُر كرده است...انگار كه در اين خلسه منرا با خود ميبرد...تا عشق...تا عشق...و ميرساند به خانه تو...به خانه تو...و مينشاند بروي ارزوهايم، در كنارِ تو مينشاند
ديشب بارانِ تندي ميباريد و چيزي لذت انگيزتر از صداي نواختنِ باران برايم نيست! اما من حالِ خوشي نداشتم و تمام بدنم سست و خسته بود، انقدر كه وقتي از جايم بلند ميشدم زانوهايم خم ميشد و بزور خودم را در طولِ اتاق جابجا ميكردم...
هوا روشنست، اما اتاقِ من سايه روشنهايش بيشتر شده است...بويِ كسي را ميدهد، و من اين عطرِ دل انگيزش را دوست دارم...
چائي نباتم را سر ميكِشم...فشارم را بالا مياورد و سردي انگشتانم گرمتر ميشوند
گاهي اوقات به يك خانه فكر ميكنم! خانه اي كه در آسمان مُعلقست! و حياطش را با ابرهاي سفيد و خاكستري،چمن كاري كرده اند! وقتيكه درش را باز ميكني، ميتواني به اندازه پرندگان خوشبخت باشي و بروي ابرها قدم بزني
در آرامشِ سكوت
در وَهمي خيال انگيز
و شبها، ستارگان را با دستانت بگيري و بطرفِ بي ستاره هايِ روي زمين پرتابشان كني
و وقتيكه دلت ميگيرد، با خداوند پوكِر بازي كني!
آه چه وَهمِ خيال انگيزي ميشود اگر كه خدا بداند هنوز هم صدايش را دوست دارم!
كنارِ شومينه اي كه گُُلهاي آتشش از تركشهاي خورشيد است بنشيني و چشم در چشم با معشوقه ات به خيال فرو بروي
و با هم ديگر نان و پنير و چايِ هِل بنوشيد!
گاهي اوقات به بركه اي مي انديشم بروي سينه تو! و من در كنارش با موجِ موهايت عشق بازي ميكنم! و ماهيهاي كوچكِ لبانت را كه قرمزند، ميبوسم
گاهي اوقات به مردي مي انديشم كه به اندازه همه اين اوقات تنها بوده است و كَسي نخواست كه دنيايش را باور كند و همه فقط آتشِ سيگارش را ديدند و توهم چشمانش را
گاهي براي خودم گريه ميكنم! وقتيكه احساساتم قويتر از واقعيتهاي منند!
و گاهي تصور ميكنم كه خوشبختم و فاصله اي دردناك با ديگران دارم!
گاهي به نگاهِ مردي مي انديشم، كه در گوشه خيابان پس از تزريق در حالِ جان دادن بود، و بخودش ميلرزيد! و مثلِ كِرم به رهائيش زُل زده بود!
براي معتادهاي خيابان گَرد دلم ميسوزد، براي نگاهِ غريبشان كه كسي حاضر نيست يك لحظه انها را به اندازه يك موجود زنده باور كند!
من گاهي تصور ميكنم كه همه اينها فقط يك توهم بوده است
من گاهي خيال ميكنم كه دوباره دچارِ عشق شده ام!
من دوباره به عاشقي مبتلا شده ام
 و حسِ غم انگيزِ نبودنت آزارم ميدهد...روبروي نامه تو تنها نشسته ام و رايحه اي خوش، تمام اتاقم را پُر كرده است
براي يك لحظه مرا در آغوشت بگير
سردمه

آرام آرام
به شيشه ميزد
سَر انگشتانِ باران!
وتو خوابت برده بود
و باران
زير بارشهايش
خيس شد!
و تَب كرد!
از عشق
از عشق

حمید

طلوعِ سبز...

و انتظار دامنگيرِ منست...دامنِ سبزِ يقينم كجاست كه مرا از اين ديوانه خانه رها كند...واژه ها عصاي دستِ منند...ميكِشند مرا بر خيابانِ كاغذهايم...

سكوت ميكنم، اختيارِ لحظه ها در دستانِ من نيست...
من اگر اختياري داشتم،يك دقيقه نميماندم...
من در قاموسِ اينجا، جز يك ماشين،چيزِ بيشتري نيستم
چيزيكه هرگز نميخواستم باشم
كسي نمي انديشد كه چرا هر روز بايد اسمان همين رنگِ خاكستريش باشد!
و چرا آبي معلوم نيست! و چرا بايد به خاكستريها تن داد!
كسي نمي انديشد كه چرا يك عاشق،هميشه بايد تنها بماند!
و چرا زيرِ اين خاكستريها، عشق هميشه تنهاست!!!
و من نميخواهم كه عشق تنها بماند
و من نميخواهم كه احساساتم گوشه تنهائي جان بدهند
كسي نمي انديشد كه اينروزها چرا انديشيدن اينهمه تنهاست
چرا نبايد پرسيد؟!
چرا بايد تن داد؟!
و من خسته تر از جواب اينها هستم
به خوابِ تلخِ خويش ديدم كه ميميرم
و تعبير به عمرِ دراز بود
ولي عمرِ بدونِ تو به چه كارم ميايد؟!
بيتو اي آبيترين هوا،به چه كارم ميايد خاكستري گردي؟!
من بيتو اي آبي مقدس به چه كارم ميايد نفس؟!
پرندگان مسير اسمان را هر روز در گذارِ خويش به خورشيد ميرسند!
و من در قفسي به اندازه يك اتاق در كناره خويش ميمانم
كليد كجاست؟!!
اين زنداني خسته از ديوارهاست!
و قلبِ من در اين سياه چاله زندگي، بي عشق ميميرد
اتاقِ من پُر شده از زمزمه هاي ميز،گلدان،پنجره،ديوار،زير سيگار
من پُر از شهوتِ رسيدنم
من پُر از سكوت
پُر از همهمه هاي پيچيده
من پُر از دلتنگيم
من پُر از دردم،كنارِ پنجره ميمانم
پنجره اي كه سالهاست از رابطه خاليست
و آبي اسمان را نميشناسد
جز قفس چه در تقدير من بود، جز ميله ها به چه دلخوش كردم!
جز زنجير به چه نگاهم افتاد؟!
جز خيال به كجا رسيده ام
و تو اي طلوعِ سبز،ايا هنوز مارا لايق نيافته اي!
و تو...توئي كه ميشناسمت، ايا هنوز لايقِ رسيدن نيستم؟!
به معجزه باران، به تاق رنگين كمان، بشكن سكوتِ سرد مرا
بشكن كه مردِ آبي من، خاكستري نشد
اگرچه سي سال به خاكستر عادت كرد!
و خودش را در ارزوهايش شبانه بدار اويخت
و روزانه در عينِ زندگي كردن مُرد
بشكن حريمِ اين وحشت را
بشكن
حميد

دنیای دیوونه...

شاعر دنيا من اگر بودم
اغاز شعرم با كلامِ پدرم بود
پدر جونه پدر روحه
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره پدر اميد
پدر عشقه كه ميمونه
پدر خندون ولي گريون
از اين دنياي ديوونه
و زندگي گاهي تنگتر ميشود...واژه ها بيخودي تر ميگردند و بودن بزيرِ علامت سوال ميرود! و قفس گاهي طاقت از پرنده ميبرد...و قفس گاهي ادم را در انتظارِ ازادي ميكُشد...مثلِ قناريِ زردِ احساسم كه در انتظار،روزي تا دمِ مردن رفت...رفت كه تمامش كند...رفت كه اگر خلاصي نميايد،او بسراغش برود!
اما نشد...قصه هنوز باقي ماند...اگرچه دلتنگ اما بودن يعني بودن...و من هنوز خُرده نفسهائي ميكشم و شُكر...كه همين تنهائيها در عمقش واژه اي از روشني هويدا شد! كه همين اشكها،كه چشمانم را به خود عادت داده اند،انقدر بيقرار شدند تا مرهمي رسيد...اگرچه دوردست...اگرچه دلتنگيم را با عطرش بيشتر كرد...اگرچه در واژه هايش مدهوش ماندم...و خودم را ديدم كه روي نامه اش تا صبح ميگريستم...و من هنوز به اتشِ سرِ سيگارم زُل ميزنم كه تا بكجا بايد سفر كنم!
امروز كبوترِ دلم آوازِ تازه داره
اسير ولي، عشق به پروازِ دوباره داره
نگاش به سقفِ اسمون بال و پرش تو بنده
چشاش غمگين از اين زمون اما لباش ميخنده
بهش ميگم توُ زندوني اما سرش نميشه
ميگه كه تو نميدوني كه اخرش چي ميشه
پدرم كه رفت،نيمي از من را با خودش بگور كرد...پدرم كه رفت،سقفِ پروازم، اسمان اين اتاق شد...و من در خيالِ بهترين نگاه، انقدر ماندم،گنديدم،دود كردم،مست كردم،شكستم،تا از همين پلاسيدگيها دوباره جوانه اي پيدا شود... و دوباره كسي در گوشم چيزي گفت...مهربانم، مهربانم...و تكرار ميكرد...
و من در پيچا پيچِ اين كوچه هاي بيخودي،انقدر رفتم،سفر كردم،پوسيدم،فحش دادم، تا نامه اي رسيد...كه من بروي واژه هايش دوباره آرام گرفتم...
نامه اي آب شده
ونگوگِ گوش بدست
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم
اما نه...وقتيكه دورم را شهيار سرود...من هميشه به اين مردِ صميمي علاقه داشتم...اما در اينجا دلم نميخواهد كه در دوري نزديك باشم...ميخواهم كه در آغوشت،بيادت باشم...ميخواهم كه در كنارت، با تو باشم، و نه در خيال و نه در دوريها...ميخواهم كه بيپرده با تو باشم...در اغوش و در درد...در گريه و لبخند...ميخواهم...ميخواهمت...ميخواهي...ميدانم
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
يادت نرود وقتي بر مزارش ميرويم، بگوئي كه به عهدِ خود وفا كردي...ميشنود...ميفهمد...مردگان بهتر از ما ميدانند اينجا چه خبرست...و در انتها واژه اي براي پدرم: ترا من به قد اشكهايم دوست دارم...
واي اگه گندم پوستِ تنم بود
اون كه با دستاش منو ميكاشت
پدرم بود
هنوز هم كوچه ها خوابند،خيابانها تاريكتر،فقرا فقيرتر، من بيمارتر،ديوانه تر...مي انديشم...مي انديشم...به رهائي...به تك تكِ دلتنگيهاي خاكم مي انديشم...خاكِ دلتنگ، رنگين كماني شو از سعادت...كه ديوانه تر از هميشه ام...كه مجنون تر از هر زمان...كه دلتنگم...كه دلتنگم...حميد
واي
گريَمون هيچ خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها اغوش تو مونده غير از اون هيچ
اي مثه من تك و تنها
دستامو بگير كه عمرم
همه چيم توئي
زمين و اسمون هيچ

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

چشات گفتن كه بشكن
من شكستم شك نكردم
هزاربار مُردَمو مي ميرَمو
باز تَرك نكردم
چشات رنگش لُعاب داره
رو موجاش التهاب داره
ولي بي دينِ لامذهب
زيارتش ثواب داره

هميشگي...

چه دارم جز این واژه ها...


چه مانده برايم!
جُز قلبيكه تكه هايش
سالهاست
كه در هر گوشه اي
خودش راجا گذاشته است!
چه مانده برايم؟
جز شرمُ خاطره!
و هنوز
چه دارم بجز
همين قلب!
من از صداي خنديدنها
من از گريه هاي آخر
من از شكست
من از پايان
من از اخر
شروع كردم!
چه دارم بجز
همين قلب!
من در واديِ بدنامي
چه دارم بجز
همين قلب!
چه مانده برايم
جُز قلبيكه هنوز
تكه تكه ميتپد
چه دارم!
من جُز اين زخمِ هميشگي
چه مانده برايم؟
من جُز اين قلب
اين ياغيِ رسوا
پريشان شده در خاطره
جُز اين چه دارم؟
آنهم براي تو
قلبم براي تو
حميد

 

ستاره بارانی در خورشید...

تقديم به گرمترين خيال...

خورشيد درچشمان توست
و من زائرِ سياهيها
سالهاست كه ميگردم
نگاهم كن
آتشي از اشعه خورشيد
ظلمتُ ترديدها را ميسوزاند
و من در سفري
به داغترين ستاره كهكشان
حياتِ نا ممكن بروي خورشيد را
ممكن ميكنم!
آتش، آتش را نميسوزاند
آتش عاطفه تو
از جنسِ آتش قلبم بود
نا ممكن ترين خيال
در خيالِ تو ممكن شد

حمید

كلاسِ آخرِ تبعيد...

پنج و سي دقيقه صبح،هوا همچنان تاريك است و تاريكي بروي همه روابط سايه انداخته است! و من هنوز در حلِ معادله بودنم،بيدار نشسته ام...و اين خلوتها وقتي كه هميشگي باشد ديگر لذتي در انها برايم نيست...در اين گوشه قانونِ زندگي به شكلِ ديگري جريان دارد...ديگر حتي حوصله اي براي گلايه كردن ندارم...و شايد فقط براي انكه بيدار نشسته ام جريمه نويسي ميكنم...هزار مرتبه اين متنهاي ورق ورق شده را بپاي نمره هاي مردودي از كلاسِ زندگي،جريمه نوشته ام...و من هنوز نميدانم تا كجا در اين كلاسِ بيخودي بايد بمانم،بنويسم،مردود شوم و دوباره سالِ ديگر روي همين صندلي بنشينم و هزار باره همه چيزهائي كه ديده ام،ميدانم را بخوانم،بنويسم،زندگي كنم...ديگر حتي نميخواهم كه پرنده باشم! از كجا معلوم كه پرنده ها خوشبختند؟! مگر كسي زبانِ دلشان را ميداند؟ و يا وقتيكه از سرما روي شيرواني خانه مجاور يخ ميبندند،ايا كسي هنوز دلش ميخواهد كه پرنده باشد؟! در اينجا نه ادمهايش معنا دارند و نه پرندگانش! هر دوتا حسرتِ هم را ميخورند و هيچكدامشان يك لحظه جراتِ بجاي ديگري بودن را ندارد...
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده ها هم مثلِ ادمها مردنيند!
تو فقط بخاطر بسپار! كاري نداشته باش به بقيه اش...سالهاست كه با استعاره ها،اشعار،متنها،سرِكاريها زندگي ميكنيم...سهراب هم كه بشويم باز:
آش كشكِ عمته
بخوري پاته
نخوري پاته!
بناممان نامِ زندگي را ثبت كرده اند،كاري ندارند به بدبختي بگذرد و يا به رفاه! تهمتيست كه ميزنند! بلا نسبتِ زندگان...ما كه بچه بوديم،خرمان ميكردند به بازيچه ها،حالا ديگر صاحب فن شده ايم،اگرچه خريت سن و سال بر نميدارد! گوشِ دراز هم نميخواهد...بيچاره خرها! بيچاره من! شاگرد آخرِ كلاسِ تبعيد...تبعيدگاهي بنامِ خانه! و تنفسي پُر از دودِ سيگار...مُرديم از خوشي...خدايا مددي...كه انهم پيشكشت باشد،نميخواهيمش....فقط مقابلِ بهشت،حالِ مارا بيشتر از اينها نگير و يكسره روانه مان كن...حال و حوصله به صف شدن نداريم! گير و پيچ هم نده كه بي گناهيم! و صبح ميايد و روشني روابط را توُ در توُ ميكند! و دوباره...چرخ دنده هايم روغن كاري ميخواهد، به صدا در امده است...زن موجود قشنگيست...زن ميتواند كه براي اين توهمات دستي مهربان باشد...قبلي كه نبود،شايد بعدي باشد! اين حكايت ازدواج اول ما هم عجب حكايت دراماتيكي از اب درامد! لبِ دريا برويم،آفتابه لازم ميشويم مبادا دريا هم خشك باشد! بيخوابي هم درد بديست...باور نميكني؟ حق داري...حميد

به قولِ يه ادمِ دربُ داغوني: يه عمر عشقه فرانسه داشتيم،اخرش شديم تسبيح فروش دمِ مسجد شاه...اينه زندگي

كوچه اي بنامِ من...

اين سروده ام را تقديمت ميكنم...در پائيز جوانه زدم...فصلِ لختُ عورِ خاطره ها،فصلِ رويش ما...

آيا هزار سال زنده بوده ام!
يا اينكه هزار سالست مرده ام؟
ميترسم از خودم
با اينكه سالهاست بدوشش گرفته ام
تو در درونِ خسته من زنده اي هنوز
نورِ قشنگِ تو
ظلمتِ تشويش را ويرانه ميكند
ميترسم از توهمات
و بن بست
وقتي كه روبروي دل
علامتِ ممنوع ميزند
ميترسم ازشبي كه نوري نباشدَش
بي تو ميترسم
در زمهريرِ نفسهاي به پوچي رسيده ام
مرا به صدائي صدا بزن
كه كودك قلبم، در اين يتيم خانه دنيا
بشوقِ يك همبازي
دوباره گريه رها كرده در هوا
زمستان به ناكجا نخواهد رفت
مسيرِ بهار همچنان پيداست
مرا به صدائي صدا بزن
جوانه خواهم كرد
روزي شبيه همين روزهاي سرد
در كوچه اي بنامِ من
ديوارِ خانه اي كه سبزست با يقين
اين شوق كودكانه را به هوا پَرت ميكند
و روبروي تو من،به تلافي سي سال
ميخندم به زندگي
حميد

عاطفه در مُشت تو بود...

بعد از سي و سه سال دست كردن در هر سوراخي و نگاه كردن از پشتِ هر سوراخِ كليدي،فهميده ام كه پدرم هشتاد و يك سال زندگيش را وصله پينه كرد تا بعد از خود،تحفه تركه  هايش مثلِ ادم زندگي كنند...و براي ادامه راه با همديگر باشند و متحد كه نبوده اند،كه نيستند و هر كدام سازِ خودشان را ميزنند...
فهميدم كه يك مرد فارغ از لذتهاي هم خوابگي،چقدر بايد براي معاش جان بكند و گردِ و خاكِ نامردميها را مرتب از كت و شلوارش با  فِرچه و آب پاك كند!
در روزگاري كه با روابط پول در مياورند، پولشان از پارو بالا ميرود،فهميدم كه پدر بودن وزحمت كشيدن چه غمي دارد، و غم انگيزتر وقتيكه يك اولادي مثلِ من سرش را در بدبختيهايش فرو برده و حتي سرِ خاك پدرش نميرود!
و عجيب انكه پريشبها پدرم به خوابم امد و گفت: بابا يادي از ما نميكني؟!
چه دنيائيست كه زنده و مرده اش دلتنگند؟!
پدر، هنوز شبها ساعتِ دوازده از پشتِ پنجره به كوچه نگاه ميكنم...شايد كه دوباره مسيرت به اينطرفها بيفتد...و شايد بخاطر بياوري كه خانه اي داشتي، اگرچه كوچك اما خانه تو بود...هنوز هم براي توست...من مستاجرم اينجا...و بدهكارِ تو تا پايانم...

 وقتيكه نيستي
شبها با تنهائي معاشقه ميكنم
و روزها با فيلترهاي سيگارم
چوب خطِ دوريت را علامت ميزنم
چقدر مانده به تازه شدن؟
به بارشِ اين ابرك دلتنگ
حميد