بغض خاكستري...

چند روزيست كه رگبار ميايد. و به يكباره همه جا خيس ميشود! درست شبيه دگرگوني...اما مدت اين تغييرات زياد نيست! با چند ساعت باريدن، نفرتِ خاكستري تمام نميشود...اما همين باريدنها التيام خوبيست بر ذهن و انديشه. اگرچه اين مسكّن موقتيست اما به لنگه كفشي در اين بيابان بايد كه بسنده كرد! احساسي خوشتر از باران نيست. اگر همه روزها باران ميامد، شايد ديگر حرفي از تشنگي نميماند! انوقت ادمها دلشان براي خورشيد خانم تنگ ميشد! اما من هيچوقت براي خورشيد دلتنگي نميكنم! اگرچه زيباست اما در تابش عالم سوزش، جز دردِ همنوع و كسالتهاي مرسوم چيزي نديده ام! دلم تاريكي ابرها را دوست دارد! دلم صداي سهمگين صاعقه را ميخواهد! وقتيكه بدون هراس فرياد ميزند و هيچ ادمي نميتواند كه فريادش را خاموش كند! دلم شهري ميخواهد كه هر دقيقه اش را ابري خاكستري سفيد پوشانده باشد. دلم يك قوري چاي، وسط هيزمهاي بر افروخته در كنار باران ميخواهد. بوي چوبِ سوخته كه با دود سيگار عطر سركشي دارد! لذتِ نوشيدن يك استكان چاي وقتيكه رطوبت را در همه اندامت حس ميكني! نفس ميكشي...ممنوعه را پشت سر ميگذاري...باكي از ملامتها نداري! كسي بتو اندرز نميدهد! كسي بجاي ديگري تصميم نميگيرد! كسي بجز باران فرامانروائي نميكند! تو نفس ميكشي...آزادي به استنشاق هر انچه كه دلت ميخواهد...و اين همان شهر رويائي ذهن منست. شهريكه دور تا دورش بجاي ديوار،شمشاد دارد! شهريكه بجاي آجر، گلهاي مريم و لاله عباسي و بنفشه دارد. شهريكه بجاي آسمانخراش، كلبه هاي صميمانه رفاقت دارد...شهريكه حتي صحبت كردن از آن، آدم را متهم به ديوانگي ميكند! ميدانم كه چنين شهري نبوده و نيست... حتي اگر در كوهپايه هاي شهرهاي اروپائي بشود چنين مناظري را در واقعيت يا كارت پستالها ديد، اما در اينجا محال ممكنست كه يك خوابِ راحت مهمان چشممان بشود! بگذار شهر جادوئي من در قلبم باقي بماند! دستت را به من بده...با همه دلتنگيها ترا به شهري ميبرم كه ديواري ندارد. و شمشادها از هم آغوشي باران هميشه خيسند. و توئيكه اينها را ميخواني: چشمهايت را ببند و تصور كن شهري را كه بجاي آجر، شمشاد و گلهاي اطلسي،لاله عباسي،بنفشه،مريم،زنبق و...تمامي گلهاي عالم را يكجا در خود دارد.

گريه هاي ابر، دلم را شست...گريه هاي من، دلت را آرام نكرد؟! كجائيكه هر قدر ميدوم نميرسم...كجائيكه گوشه اين خاكستري به رويا بافي بسنده كرده ام!

ديگه طاقتي ندارم واسه منتظر نشستن

ميونِ تيك تيكِ ساعت، هي نشستنُ شكستن

ببار اي ابرك خاكستري...اين چند روزه بهار را ببار كه زمستان در راهست...فصل كلاه و شال گردن و سر در گريبانيها! فصل كنارآتش ايستادنها...فصل ديدنها، اندوه و مردمانيكه به سكوتِ خويش بسنده كرده اند...ببار آسمانِ من...نگذار كه خشكيده بمانم...حرفي جز دلتنگيها ندارم...اوراقِ من همه ردي از آرزوها در وسطِ پژمردگيها هستند...روي ورقهايم كه راه ميروي، يادت باشد كه اينها انزواي يك ادمست كه نه براي مطرح بودن، كه براي دلش مينويسد...دلي كه ميدانم روزي مثل يك پرنده خواهد رفت...و من از عذابِ اين ورقها و لحظات خلاص خواهم شد. اين سروده خيس را بتوئيكه باران را دوست داري تقديم ميكنم...

بغض خاکستری

 

هم آغوشي آسفالتِ خاكستري،

با خيسيِ باران

ديدنيست!

عاشقِِ فرسوده،

معشوقه ديرين را،

تنگ در آغوش ميكشد!

تنِ خاكستريِ اين خيابان را،

چند ساعت عشق بازي باران كافيست؟!

يا چند روز؟!

چند ماه؟!

چند سال؟!

و يا هميشه...

چه اندازه باران،

اين نفرتِ خاكستري را،

به لبخند وا ميدارد؟!

چقدر بوسه خيس،

بايد نثار اين كوچه ها بشود،

تا لبهاي پژمرده گلايه،

به ترنّم بشكفد!

چرا اين ابرهاي خاكستري،

هميشگي نيستند؟!

و فقط گاهي،

لرزشِ صدايشان،

ذهن كوچه را

معطوفِ شكفتن ميكند!

كنارِ پنجره،

وقتِ تماشا

نگاه كن،

رعد ميزند

تيره

لحظه فرو شكستنِ اين بغضِ خاكستري

نزديكست...

حميد

جمعه هفتم ارديبهشت...كاش هميشه باران ببارد و اين دلهاي پلاسيده هميشه نمناك و هميشه دل بمانند

قرارم نيست...گفتي منتظر بمان. براي كدام فردا؟! كدام آرزو؟! مگر فردا به اين ديار بهار ميايد! مگر چيزي بجز اين گلايه هاي قديمي باقيست! و تو همچنان گفتيكه منتظر بمان...و من هنوز ميگويم: براي كدام فردا؟ كدامش

ديگه طاقتي ندارم،واسه منتظر نشستن...پشت شيشه هوا خاكستريست

پنجره...

كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها

ميشد با خود ببرد هركجا كه خواست

غربت همينجاست. بريده ام...كمتر شده ام. از درونم فرو ريخته ام. هر صبح با لعنت بيدار ميشوم و با نفرين تا شب پرسه ميزنم. مغزم از بگير ببندها پر شده است...ذهنم از خواندنشان درگير است.سالهاست كه انديشه رفتن فكرم را پُر ميكند و وابستگيهاي لعنتي وبيهوده پايم را دوباره ميبندد. به سايه ام شك ميكنم! نكند كه او هم منرا متهم به قدم گذاشتن در قدغنها كند! هنوز هواي بهاري را استنشاق نكرده، جبر و اجبار بر پشتمان تازيانه ميزند. نميدانم كه يك شهروند هستم و يا يك مجرم! نميدانم كه چرا قدغنها تنگتر ميشود.

من تشنه مثلِ خورشيد

بي سرزمينتر از باد

در چشم عابرها چيزي مخفيست! دنيائي از آرزو و رنگ و دلخواسته هايشان را در پشت ميله هاي روابط اجتماعي جا گذاشته اند! قدم به قدم تنگنا را در زيرِ قدمهايشان دوره ميكنند! تةِ كفش امروزي،ردي از آسفالت خاموش و خفه شده دارد! همان تنپوشِ خاكستري خيابان را ميگويم! همانكه هر عابري برويش تف مي اندازد! و اينروزها ذهن خسته من، از لگدمال و تفهائيكه بر سكوت خاكستريم مي افتد، لبريز شده است. قناري دلش از ديدن گربه ها ميتركد! يك پنجه نشانش دهند، از خواندن پشيمان ميشود! وگرنه كلاغها نه بيم زمستان دارند و نه در بهار عاشق ميشوند!

بايد كه عاشقي در بهار را بفراموشي سپرد! من سالهاست كه به زمستان عاشقم. لا اقل بگير ببندهايش به اندازه بهار و تابستان نيست! مدتهاست كه كوچه هاي يخ بسته برايم از شكوفه هاي گيلاس و نارنج حقيقيتر بنظر ميايند! مدتهاست كه در زير قدمهاي تو،بدنبال ردي ميگردم كه مرا از اينجا ببرد. مدتهاست كه غريضه را در خودم ميكشم. و به همه فصلهاي يخ بسته ميسپارم. مدتهاست كه چشمم از يك خواب شيرين، دور مانده است. حسرت بهار بر دلم ميماند. در همين روزهاي گنديده بود كه پدر منرا متولد كرد. بيست و يكم ارديبهشت لعنت زده! اما من اهميت نميدهم. فصليكه درآن رهائي نباشد، ميلاد من نبوده ونيست. هنوز سرماي كوچه هاي غريبانه شهرم را احساس ميكنم. هنوز دلم ميخواهد كه با برفها ادم برفي بسازم! مثلِ خودم را بسازم! يخ و برف و انجمادي كه نامش را ادم گذاشته ايم! هنوز زير بارشهاي سنگينِ بي جوابي، شاخه هايم خميده ميماند! جوانه اي در من نيست...هيزم شدن هم در آرزويم نبوده و نيست.سرسام ميشوم. سكوت ميكنم. گاهي ميبينم،گاهي ميخوابم. گاهي به خوابيدن تظاهر ميكنم و هنوز با چشمانيكه نيمه باز ميماند، اين جاده بي عبور را مبهوت و مات نظاره ميكنم! و اين سروده ام همانند ديگر بغضهاي كهنه، در اين گوشه ، آرام لگدمال دقايق ميشود...

پنجره

 

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

از لايش،

بادِ ولگرد،

در تنِ پرده هاي حرير

ميپيچيد

عشق بازي ميكرد!

پنجره، قصه قمريها را

شنيده بود

پنجره، باران را ميفهميد

پنجره،ساعتِ قرار را ميدانست!

پنجره، هم آغوشيهاي پشتِ درختان را

ديده بود...

پنجره، چشمهاي بهاري دختر را

در ياد داشت!

پنجره،ساعتها به زمزمه هاي عابران

گوش كرده بود!

برايم از دلدادگي رهگذران،

حرفها ميزد...

و من در كنارش،

سيگار دود ميكردم،

و كوچه باغ را بدنبال بهانه اي

خيره خيره تماشا!

روزي كسي خواست،

با آجرهاي دلگير،

پنجره را به غصّهِ ديوارها ببرد!

و من مي انديشيدم:

بدون پنجره

خواهم مرد!

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

حميد

پنجره تراس خانه ام، پر از انعكاس بي پاسخ آرزوهاي من است. در عمق سبزش،دردي كهنه را بيادم مي اندازد. سوم ارديبهشت( اجازه بي اجازه) قدغن

من تشنه مثل خورشيد...بي سرزمينتر از باد

پيچك سبز حياط،هر سال تن آجرهاي بهمني را سبز ميكند. خاطره ساز ميشود. و يك صميميت دور را در اين شهر سيماني، زمزمه ميكند. سوم ارديبهشت(بي بهشت) در جهنم

كولي تر از ترانه...بيپرده مثل فرياد

به اين ابرهاي خاكستري...

حرفي بجز دلتنگي ندارم. احساسي خوشتر از باران نميشناسم...و در صداي رگبار، بياد دلم مي افتم. باران كه ميزند، يادم مي افتد كه دل آبي آسمان هم دلگيرست.يادم ميفتد كه ابرها هم گريه را ميدانند! يادم ميفتد كه گريه سوزشِ دلهاست،بي ثمر اما خوبست...هق هقيكه كنج اتاق بي مرهم، به نگاه كردن و پوسيدن عادت دارد. از تراس، كوچه را نظاره ميكنم. بيهوده است بودن...چنين بودني بجز آزار چيزي ندارد. تو ميگذري...من انزوايم را تنگتر ميكنم. نميميرم اما مردن را در هر تنفس پژمرده،احساس ميكنم.باران، تو همراهم شو...من آفتاب نميخواهم! تو با من باش...ترا دوست دارم...باران دلم براي تو تنگست. اين سروده ام را در اين روز باراني، با ابرها تقسيم ميكنم. ببار ابرك من...گريه كن بر اين اسارتها...همزبان توئي، كسي نيست براي خوردن يك چاي...

به اين ابرهاي خاكستري

 

به اين ابرهاي خاكستري بگو

زمين خشكست

بگوكه دراينجا بهار نميايد!

بگو كه قناري زِ ياد برده خواندن را

بگو كه نا بَلدان جاي او

چه خوش ميخوانند!

بگو كه حرفي از منُ ما نيست

بگو كه رفيقان،

به گورها رفيق شدند

بگو كه بركه بي آبست

بگو كه زمستان

به روح جنگلِ اندوه،

برف ميكارد

بگو كه در اين ورطه آدمي تنهاست

بگو كه دستِ دقايق،

به دست حسرتُ اندوه زنجيرست

بگو كه در نگاه صبح،

جز گريه هاي شب چيزي نيست!

بگو كه روز تاريكست!

بگو كه شب اجباريست!

بگو كه ذهن ِ كوچه بن بست،

از اميد و رهائي،

خلوتُ خاليست!

بگو كنار پنجره،

جز نفرت نگاه،چيزي نيست!

كنارِ دفتر ايام، شمع ميسوزد!

و يك پروانه،

به عادت

به سوختن راضيست

بيا و گذر كن تو اي هواي باراني

در اين ديار كسي جز به ناگزير،

اسيرِ بودن نيست!

دلم براي تو تنگست، نرمشِ باران

بيا و بزن،خيس كن دقايق را

كه اين ترانه،

بجز درد ما و من

حرفِ تازه اي درونش نيست

دلم براي تو تنگست

روزهاي باراني

حميد

كنار تراس خانه، يك ليوان چاي، كه همچون همه بودن، دچار تكرارِ تنهائيست

حرفهاي بيهوده...تا بوده همين بوده

جمعه بيست و چهارم فروردين در كنار چشم اندازي از مناظر كرج

منظره از نگاه لبريزست. منظره پر از حس پروازست.

دورترين بوسه...

موجها...موجها...و موجها هميشه رد پاهاي شني را خراب ميكنند! و ماسه هاي نرمِ خاطره، بي رد پائي باقي ميمانند! من، متولد ارديبهشت ماه، با همه گلها آشنا و با تمامشان غريبه ام و اين شناسنامه منست...صادره از تهران به مورخه، درد/ آشنا / خاموشي گرفته

مجموعه اي از سرگيجه ، در آلبومي بنام زندگي توسط خوانندگاني معروف و يا غير حرفه اي( مردم دنيا) اجرا و بازخواني ميشوند...وقتيكه دوباره دچار كاووسها ميشوم، بر ميخيزم، بند كتانيم را سفتتر ميبندم، و اين منظره كور را تا انتها و يكنفس ميدوم...با همه كاجها در اين بزم پُر تنهائي، به مهماني رفته ام...اين سروده ام را براي پرواز اين واژه هاي به بن بست رسيده تقديم ميكنم...

 

دورترين بوسه

دستم را،

اين لغاتِ كاغذي

نميگيرد!

عاطفه اي،

در حرف تو نيست...

كسي عمقِ دلتنگي را،

در تن پوشي كه نامش آدمست،

نميفهمد!

كسي به حّل اين معما

نميايد!

منظره تنها ميماند...

افقِ قلبِ من خاكستريست

اينهمه درخت

طراوتي به چشمانم نميدهد!

صفاي جويبار،

ذهنم را خنك نميكند!
ابهت كوه،

مرا به ايستادن نميخواند!

پروازكبوتران،

ذهنيتي از آزادي را

در من پديدار نمينمايد!

بن بست، ابعادِ ساده اي دارد!

يك راهرو كه انتهايش،

هميشه مسدود ميشود

و آجرهايش را،

با قلب انسانها پخته اند!

اين قلبها قلب نميشوند

كسي به سلامي،دلخوش ندارد!

پيمان اين زمانه سستست

رطوبتي ويران كننده،

پايه هاي اين كاشانه را

به زوال و فرو ريختن

ميكشاند...

تو در خاطرِ خويش دلگير ميماني!

من زوالم را بيشتر احساس ميكنم

حرفي از دويدن،

و خنده هاي بي بهانه نيست!

شعوري از شعر باقي نميماند

منو تو حرام ميشويم

و دوباره،

در تمامي روياهامان،

طرحي از پرواز را

براي دلخوشي

ترسيم ميكنيم!

منو تو پرنده نبوده ايم

حتي توّهمش نيز،

ما را به احساسِ پرنده شدن

نميبرد!

دست و پاهاي آجري،

پري براي پريدن نيست!

چشمهاي پر گريه،

خنده را نميشناسد!

لبهاي بسته،

قصه گوي خوبي نيستند!

پُكهاي سيگار،

آرامم نميكند!

عادت حّسِ غم انگيزيست!

و من براي همين عادتها

تا امروز

خودم را

حلق آويز نكرده ام!

و فردا را

كسي نميداند...

و فردا شايد،

پيكي از،

دورترين چشم اندازهاي زندگي،

بدينجا روانه گردد!

اينها توّهم است

عادت به زندگيست!

و من

در تمامي اين هذيانها

مايوسانه و با خود

شهوتِ يك بوسه را

در ذهن پلاسيده

ترسيم ميكنم...

و با تو

تا انتهاي هوسها

نفس به نفس ميخوابم

حميد

خودم را در منظره جا گذاشتم...دو تصوير پائين گذاري در طبيعت و در حوالي كرج است. هوائي دلپذير و غميكه رهايم نميكند. رطوبت باران و تنهائي كاجها،اگرچه همواره در كنار يكديگر ايستاده اند...جمعه بيست و چهارم فروردين1386

كاجهاي خيس...حس خوش زندگي در فضائيكه تنهائي را با غمي عجيب به هم مي آويزد...كاش ترا اينجا و در كنار خود تنفس ميكردم...من اينجا را قدم به قدم دلتنگي كرده ام

كاش كنارم بودي...حتي با اينهمه توهمي كه دارم. لبهاي تو براي بوسيدن هميشه سرخ ميماند

در پشتِ سكوت...

با آغاز فصل و شروع مجدد زندگي،كه درختان و سنگ بي مغز زمين دوباره از خوابي كهنه به طراوتي دوباره و خيس ميرسند، همه مردم شهر با يكديگر به ظاهر( به ظاهر) مهربانانه و پر عطوفت به استقبال آئينهاي هميشگي كه تنها نامشان بر جا مانده است ميروند...ميروند...ميروند...اما بقاي مهربانيشان به چهارده روز هم نميكشد!

عيديها تمام ميشوند، آجيلهاي مشكل گشا و شب عيد هم خورده ميشوند، پرتغالهاي درشت مجلسي و سيب و خيار هم بلعيده ميشود و وقتيكه سبزه هاي نوروزي را بر روي اتاقك ماشين ميگذارند و به طبيعت پناه ميبرند، و در آنجا سبزه هاي خيس و معطر را براي باز شدن بختشان گره ميزنند...گره ميزنند...گره ميزنند و باز ميگردند، همه چيز به رنگ معمولش در ميايد...خر همان خر و پالان كمي متفاوت تر و آدمها مثل همان كه بوده اند، گاهي تند تند و گاهي يورتمه ميروند...

ماست و پنير و خربزه

شيكما سير و جلو اومده

خدايا...شكرت كه تو چقدر مهرباني...ما كه سير شديم، سيريم...گشنه ها را خودت از ملكوتت تغذيه بفرما...آمين

چمداني بيشكل

جعبه يك دوربين

تلي از ته سيگار

دشنه اي زنگ زده

چشم گاوي در ديس

سفره اي پوسيده

پوسيده...پوسيده...و بوي نا ميدهد مفهوم نابِ زندگي...بوي نا گرفته است تمامي بودن و انسانيت...و اكبر آقا هميشه ميگويد: گور پدر انسانيت، پول كجاست! همانجا بايد رفت...بايد رفت...بايد رفت....و بدين منوال نام زندگي را به گند كشيد!

چند وقتيست كه سكوت كرده بودم و عجيب اين منظره بي چشم انداز، و بغض گلوگاهم را فشار ميداد...دستم بر كاغذ و قلم ميرفت اما آنقدر احساساتم پراكنده و آشفته بودند كه جائي براي ابرازشان نميماند. اصلا اينها كه حس واقعي من نيستند! اينها تكرار مكراتيست كه از بيانشان دلگير و آزرده ميشوم. از عشق كه مينويسم، دستم خوشبو ميشود اما در اين ميانه عشق كجا و ما كجا! مثل روز و شب از همديگر جدا مانده ايم! او ميايد و من ميروم و وقتي من ميايم او فراري ميشود! لاجرم همواره ديوانه و عاشق مسلك باقي ميمانم! با فلان خانم نشسته بوديم و قهوه ميل ميكرديم كه يادم افتاد: نه...هر اندازه كه خودم را به خريت واگذارم، بازهم راضي نميشوم! فلان خانم مهربانست ولي من براي هر چيز كوچكي از كوره در ميروم! او زندگي و رنگ و لعابهايش را دوست دارد و من دنبال معنا و مفاهيمي كه نيست ميگردم! و همين ميشود كه فلان خانم عصباني شده و دوباره با خود تنها ميمانم! كاش منو فلان خانم آنقدر اراده و آزادي داشتيم تا ساكمان را ببنديم و از اين خراب شده برويم! اما همه چيز در ابعاد خيالات و پرسه هاي موقت خلاصه ميشود! دلتنگ ميمانم...چيزي ديگر ارضايم نميكند! بجز ماهيها كه با تعمدي عجيب و با عادتي ديرينه با من بوده اند، چيز خوشايند ديگري همراهيم نميكند...خراب سفره رفاقت، مدهوش چشمهاي رفيق، ديوانه چند پيك شراب( اگر تقلبي نباشد و كورمان نكند) كه شنيده ام اينروزها عده اي بابت همين تقلبات، كارشان به بيمارستان و لاجرم عده اي به قبرستان رسيده است! افسوس كه مستي هم دل و جگر ميخواهد تا خداي ناكرده بجاي عكسِ رخ يار، ادم راهي گورستان نشود...تو كه نيستي، من خرابم، ديوانه تر ميشوم...خودم را دست مياندازم...فحش ميدهم...من پر از زندگاني اما پايم را بسته ميبينم...دلم آرام و قراري ندارد! دلشوره ميگيرم...دلتنگتر ميشوم...ترا به كرات صدا ميزنم،هق هق ميزنم، و وقتيكه چيزي تغيير نميكند آرام مينشينم و دوباره به صداي شهيار قنبري گوش فرا ميدهم

و او ميگويد: اينروزها خيار شور فروشها، حرمت ترانه ها را به گند كشيده اند! و من ميگويم: اينروزها همه چيز تاريك و تلختر شده است...و منو او در بزميكه پر از دود سيگارست، مينشينيم...او ميخواند، من مينويسم و هر دو دفترمان را ميبنديم و سرمان را از سردرد بر روي بالشت ميگذاريم و در روياهاي محال خوابمان ميرود! دلم ميخواهد پس از اين خوابهاي كاووس گونه و نيمه كاره، ترا در آغوشم بگيرم و از تلخي روزگار تا آنجا كه نفس دارم گريه كنم...كه فقط نامي از زندگي بر گُرده ما سنگيني ميكند...كه فقط يك نفس مانده تا رهائي و آنهم نميرسد...نميرسد...ميرسد؟! شايد روزي برسد...شايد...روزي...بيايد!

و در انتهاي اين شكوه و شكايت نامه دو سروده كوتاهم را براي شكستن اين بغض باقي ميگذارم

حسرت

بيا اينجا

سنگ صبور من

ترك خورده!

بيا اينجا

كه اينجا ماندن

بيتو

نه انتظارست و نه عاشقي

پوسيدن در عين زندگيست

انگار كه

نردبان اين حسرت،

پلكاني

تا آسمان دارد!

_____________

دوباره

شبپره ميسوزد

در نگاه پُر آتش شمع!

و من

دوباره خودم را

در دود خاكستري سفيد سيگار

مرور ميكنم!

حميد

جمعه هفدهم فروردين ماه،گوشه تراس خانه...دلتنگ...و دلتنگي ابعاد بزرگي دارد

اينجا من، اينهمه بهار را منتظر، هرچه كه صبوري كردم تو دورتر شدي...اين پيچك از دست پدرم روئيد و ديگر فرصتي براي بوسيدن دستش برايم نيست

تراس خانه من، شاخه ها گل داد و از من جوانه اي بيرون نيامد

گوشه همين ايوان قديمي، قرارم رفت،انتظارم بتو نرسيد

لحظه بيقرارِ توست...

هشتم فروردين ماه در كنار سد لتيان گذشت...تمام خاطراتم را دوباره مرور كردم و اين سبزه و سنگ و كوهستان بكر و تنها دوباره دستم را به سرودن برد...الهي كسي را محتاج خلقت نكن...الهي من از باور برده ام ترا...تو اما منرا باور كن...هنوز عاشقم...با تمامي اندوهي كه منرا احاطه كرده است...اين سروده ام را به توكه همدردي تقديم ميكنم...(كسي اين جملات را به خود نگيرد چون مربوط به خاطره اي از سالهاي پيش است...)

لحظه بيقرارِ توست

سنگ اگر بودم
به زير فرسايش عشقت،
تا امروز
توُ خاليتر
پوكتر
كنار يك بركه
افتاده!
كاه اگر بودم
در كنار شعله هاي سركشت
سوخته!
هوا بودم
كه آلوده ام كردي
سياهم كردي
 جريانم را سد كردي
اما باز براي تنفسِ ديگري
جاري ماندم!
آب بودم
مقابلم ايستادي
صفاي آنروزهايم را
حس كردي
و راهت را كج!
جاريم هنوز
دلتنگ و خسته جاريم باز!
نه تو نه ديگري
نميتواند
مقابل اين جاري غمزده
سد كند!
من راهي دريا هم كه نباشم
باز در جاري بودن ميمانم
ميميرم
تو اما
با هركه باشي
زوالت نزديك است
و من
همچنان عاشقم
اگرچه تنها
و پر نياز و بهانه
اگرچه بيزار!
اما عاشقم هنوز
تا آخرين دمِ زندگي
با تمام گوشه گيريم
از دنيا
عاشقم هنوز

حميد

8/1/1386 خورشيدي...كنار سد لتيان...چشات كو؟ دلم تنگه...

هنوز هستم...دلتنگ نفس ميكشم...تو كردي...از تو آينه ساخته بودم...به چه سادگي شكستي...توي كارت مونده بودم...اما ثابت كردي پستي

زمستان رفت اما هنوز بر قله تنهاي كوهستان برف دلتنگي مانده. منظره اي در چشم انداز جاده تِلو

تن به غصه ها نميدم..بتو هم بها نميدم...تو كه بريدي و دوختي و بهونه ساختي...اما بدون كه توُعاشقي باختي...عشقو چه ارزون و مفت فروختي...باختي...باختي...باختي

كنار تو كوچه باغ معني داشت...

كوچه باغ عالمي دارد! درختان در نجواي هميشگيشان از يكديگر خواهند پرسيد: آندو همراه، آنها كه عاشقانه به زيرمان ايستادند،آيا دوباره احساسِ خوش عاشقي را قدم به قدم تكرار ميكنند! ديوار سبزست از جوانه ها...جعبه هاي بنفشه بر زمين...آدمها را بيخيالشان! قانون يعني در قلمرو عاشقي نفس كشيدن! با عشق حتي يك اتاق زيباتر از امارتهاست...اين سروده عاشقانه ام را براي گذاري به روزهاي خوشِ عاشقانه تقديم ميكنم...دلم براي زندگي تنگست و نه نامي از آن...

كوچه باغ خیس

كوچه باغهاي ونك
پُر از حس درختان!
اگرچه آهن
آنها را آلود
اما
منو عشق
تا
تَه كوچه باغ خيس
قدم به قدم
راه رفتيم!
در امتداد كوچه ها
زير نمِ بارانِ فروردين
چشمِ او بود
و اشكِ من!
دستِ او بود
و قلبِ من
گره خورديم
تا انتهاي عاشقي
همه كوچه باغ را
چشم در چشم
بيخيال از آهن
دود، زخم
فقط به شوقِ بودن
قدم به قدم
تكرار كرديم!
مثلِ خواب ميماند!
اما نه
در بيداري
عشق را لمس كردم
رفتنت خواب بود!
وگرنه رسيدنت را
بيدار ديدم!
بيدار بودم
و وقتي كه نباشي
براي هميشه ميخوابم
چشمهايت،
مسيرِ نمناكيست
براي دوباره...
ميترسم از اين واژه
عاشقي
ميترسم از دلتنگيهايش!
بيا دوباره
هر آنچه كوچه مانده را
به قصدِ قربت
طواف كنيم!
نگاه كن!
جعبه هاي چوبي بنفشه
در كنار ماهيهاي قرمز
چه حس عجيبي دارند!
احساسِ هم آغوشي
بيا يادمان برود
قانونِ اينجا را
بيا زير باران،
دوباره ديوانه شويم
تا دوباره
حسِ نمناكِ دستانت
تنهائي دستم را
بگيرد!
حميد

تويِ سياهي چشات اسير شدم...توي نرميِ دستات

چشات گلبرگِ خيسه...چشات بهاره...خودت خبر نداري!

سكوت،باران،من...

نوروز 3745 زرتشتي و سال 1386خورشيدي را كه همچون هزاران سال پيشينه با بهار متبلور ميشود، به همه دوستان عزيزم شاد باش ميگويم. تنتان محتاج طبيب نباشد و دلتان در اين نو بهار مسرور گردد...اين دوازده  سروده كوتاهم را در فرا رسيدن نو بهار در رودخانه شناور ميكنم...

سكوت

اطرافم
قدم ميزني
بي آنكه
صداي پاهايت
بگوشم برسد!
مرا ميبيني
و من
در عمق تو
به زندگي مي انديشم!
به آب
به هوا
و در خلسه تو
چشمم را ميبندم!

______________

باران


قطره قطره
فرود آمدي
در خيالِ باريدنت
خوابم برد
و در وسطِ يك بركه
بيدار شدم!
يك قطره ناچيز!
رفتم...

______________
زندگي

روبروي تو
ايستاده ام
نگاهم ميكني
ترا ميبينم!
غروب ميشود
راه ِ خانه ام دور نيست!
كليد مي اندازم!
دوباره
منتظرت ميمانم!
فردا...
فردا...

______________
روياي دو ماهي قرمز

تنگِ آب
دو ماهي قرمز
قبل از مردن،
همديگر را
بوسيدند!

______________

خواب

پرده اي كه نقوشش
به شكلِ گلهاي آفتابگردان بود!
تختيكه،
راحت بود!
بوي رطوبت آغوشي ميامد!
خوابم برد!
خروس خوان،
يادم آمد
هيچوقت
نبوده اي!

______________

فضاي خيالي

آبشاري از گلهاي بنفش!
آسماني از سينه سرخها
دره اي از رايحه شبدرها
آغوشي به لطافت تو!
شهوتِ قلتيدن!
با تو
با تو
______________

روزنه


وسطِ خيابانِ شلوغ
ميانِ سرسام
دلم به دستهاي تو
خوش بود!
______________

تو

پا به پايت
راه آمده ام!
خسته اگر شده اي،
مي نشينيم!
عاشقي از نو...
______________

يادگاري

خودنويسِ يادگاريت،
شبها از تو
برايم قصه ميبافد!
مرا بياد چشمهايت
مي اندازد
دلم ميخواهد،
آن لحظه اي كه آنرا
به من ميدادي،
هميشه تكرارميشد!
______________

 راديو


هوا خوبست!
آنجا چنين شده!
اينجا طوفانيست!
هيچ كمبودي نيست!
همه چيز خوب است!
زندگي زيباست!
ناگهان،
برق ميرود!
راديو،
خفه ميشود!
از بس
دروغ ميگفت!
______________

قلب من

باورم كن!
ساده ام
بجز قانونِ دو چشم سياهت،
قانوني نميشناسم!
بجز جذبه نگاهت،
چيزي منرا بخود نميكشد!
باورم كن!
از همه دروغهاي دنيا،
آنزمان كه نوشتي،
دوستت دارم را
با لذتي دردناك،
باور كردم!
تو هنوز هم،
دوست داشتني
ميفريبي!

______________

انتظار

به انتظارِ تو ميمانم!
شايد بوسه اي،
در بهار!
آغوشي در ارديبهشت!
شهوتي در،
فصل جفت گيري پروانه ها!

حمید

منو ماهيهايم بياد تو هستيم!باران كه ميبارد، حس آغوش تو غوغا ميكند! شهوت لمس كردنت، لطافتِ پوستت، زندگي يعني گم شدن در آغوش تو...مرا احساس ميكني؟! تا كجا تنها بخوانم

رودخانه من، در جهت نگاه تو جاري ميشود...نگاهم كن...دلم خلوتي با تورا ميخواهد

ترا ميخوانم...

شهر من،من بتو مي انديشم
 نه به تنهائي خويش

سفره اي رنگين براي كارگران، دلي شاد براي پائينترين اقشار اجتماعي، لبي خندان براي همه كودكان بي بضاعت،پرورشگاهي، و دلي خوش براي هر انسانيكه دلش در گرو آدميت ميتپد. اي بهار، تو اگر در قلب تهي دستان نباشي، اگر فرا رسيدنت كودكان جنوب شهر را شاد نكند و اگر در آغازت شرمندگي در سفره هاي خالي غوغا كند، تو به چه كار ميائي؟! اي نوروز باستاني،يكبار هم كه شده فقط براي قلب تهي دستان و دردمندان آغاز شو...بنام معلم،كارگر،بنام پارسيان،بنام قبيله آغاز شو...كه درد دارد با شكم سير گشنگان را ماتم زده نگاه كردن! اينبار تو براي همه آغاز شو...كه شادي در كنار تو، وقتي مي ارزد كه هم قبيله دلشاد باشد...يزدان پاك، دل هر آنچه آدمست در نو بهار و نوروز دلشاد كن...و ارواح مردگان را آرام بفرما...به اين خاك بركت و شادي و روشني عطا كن...خاك آريائي را دوباره سبز كن...به اميد دلهاي شاد،سفره هاي بي نيازي،آدمهاي اميدوار...حميد

تــــــــن من پاره اي از آن تن توســــــــــت

اي نور هر دو ديده

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توســـت

چه كم داريم منو تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست؟ بنگر زمين هم پوست مي اندازد امروز...پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت

ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير...

مقصد اگر اين بود، پس نه مسافر حرمت داشت و نه جاده! كه دل گرفته، و تراسِ خانه از بهتي كهنه در فكر فرو رفته است...نگاه ميكنم...ترا از ايوان بودنم بتماشا نشسته ام! اي زندگي ترا من پُر گلايه تماشا ميكنم...اين سروده ام را براي شکستن اين بغض شيشه اي به زمزمه در مياورم...

ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير

كوچه اي كه بوي هيچ ميدهد
خيابانيكه در هر تقاطعش
عكسِ عيد هست
بوي عيد را
اما نميدهد!
ماهيهاي قرمز
نه...
نگو كه بزرگ شدم
نگو كه تمام شد
نگو كه من نميتوانم
نگو كه براي خريدن چند ماهي قرمز
ديگر نه پول خُردِ بابا هست
و نه كتاني فرسوده كفش ملي!
نگو كه زردم!
نگو بوي سيگار ميدهم
من همان بچه كوچه هاي قديمي تهرانم
همان كه همه شوقش
همان چند ماهي قرمز بود
نگو كه تمام شدند!
اينهمه آدم!
كدام خدا براي اينهمه مصيبت،
كهشكاني خواهد ساخت
با يك ميز!
كه پشتش بنشيند
و تك به تك
خلايقش را
به سلابه كشاند!
كدام عجوبه،
حتي ميتواند
به يكي از ميليادها بدبختي،
به عدالت
حكم براند!
خدا را نميخواهم!
پدرم كو؟!
كرور كرور آدم
از سرتاپاي يكديگر
براي كدام مقصد
بالا ميروند!
كدام جهت ما را
از اين جهنم سوزنده
نجات خواهد داد!
براي تك تك مردماني كه ديده ام،
كه عيدشان،
به جاي سبزه و ماهي
زباله دانيهاي پشت خانه ها بود،
اشكي ريخته ام
و نفير نفرتم را
اينبار در سكوتي تلختر
در دل باقي گذاشتم!
كه تو نميداني
چه دردي دارد
خدا را كنارِ اينهمه تبعيض
پرستيدن!
ماشينِ گرانقيمتي كنار پياده رو
پارك ميكند!
كودكي به التماس!
آقا عيد است!
اي لعنت بر فريبتان
كوچه از خوبيها خاليست!
من در تراسِ خانه
مبهوت ايستاده ام!
كودكِ ديروز
كودكانِ امروزي را
خيره خيره
تماشا ميكند!
ردي از زوال
بر جاي جاي زيستن
باقيست!
سيگاري آتش ميزنم
يك جفت كفش ملي
سه تا ماهي قرمز
اشكي كه بهانه ندارد!
تراس خانه پُر ميشود از هق هق
من دوباره هشت ساله ميشوم
مرا درياب
هنوز هم دلي در سينه دارم!
تنگتر
و خاليتر!
حميد

اينجا من،!گوشه همين تراسِ قديمي،سالهاست كه در عين زندگي مرده ام...نگاهم بروي زندگي خشكيده شد...شاخه هاي خشك بودن من!پيچك دوست داشتني اندوهم

تو نجواي هر روز مرا با اين شاخه هاي خشكيده نشنيده اي...بهار خواهد رسيد و پيچشك من دوباره سبز خواهد شد و من همچنان در كناري ايستاده

در عبورِ چشمانت...

ميبينم...مي انديشم...تقدير را نظاره ميكنم! مثلِ يك كتاب داستان كه تصاويرش يك بچه را مجذوب كرده باشد، صفحاتِ زندگي را به شوق يك منظره ورق ميزنم! گاه همه چيز خالي و گهگاه نسيمي ميايد و برگه اي را پَس ميزند و يك منظره پديدار ميشود! عينِ رويا ميايد و مانندِ خواب تمام ميشود...دلم گرفته است...
اين سروده ام را در اين خلوتِ باراني فقط براي شكستن اين سكوت، به زمزمه در مياورم...باران را همچون چشمانش دوست دارم...باران،يعني زنده بودن...

در عبورِ چشمانت

مي انديشم
به پَر كشيدنِ يك كلاغ
به عبور بي وقفه عابران
به خيابانهائيكه
در شبهاي عيد
ازدحام و زندگي را
به تماشا نشسته اند!
به مانتو سراهاي پُر از آدم
رستورانهاي گوشه خيابان
مردها،زنها
گل فروشهاي دوره گرد
كنارِ خيابان
نرگسهاي زرد!
بويِ غريبِ عيد
لباسهاي حراجي!
مسافرانِ منتظر
سبزه،ماهيهاي قرمزِ تنگ
دوره گردي كه چسبِ زخم ميفروخت!
فالِ حافظ و سفيدابِ حمام در دست!
پيرزنيكه براي خرجي،
وسط راهرو فروشگاه
التماس رهگذران ميكرد!
مردُ زنيكه روي چمنهاي پارك
از خستگي ولو بودند!
رفتن،بازگشتن...
روبرو،پشتِ سر!
يك بچه ميخنديد!
پيرمرد پكهاي تلخي بر سيگارش ميزد!
طول و عرضِ بودنِ منرا
وسوسه،نگاه،رويا،نشدن،ديدن
احاطه كرده است...
باز ميگردم
از نو
دوباره مي انديشم،ميبينم!
سلام!
دستت را ميگيرم
وسط ازدحام
خودم را با تو گُم ميكنم
به اندازه آخرين آرزو
كنارم باش
من در ازدحامِ اينهمه بي فردائي،
دلخوش به سلامي
لبخندي
حرفي
عشقي
مسيرِ غم انگيزِ اين خيابان را
تا سر حدِ يك خانه
به پيش ميروم!
هفت سين
لحظه تحويلِ سال
دل خواسته اي از درون!
باز هم نيامدي
و من درحسرتِ نگاهِ شيرينت
در گوشه اي
براي رسيدنت
چشمم را بستم!
بازميگردم
و از نو
دستانت را
دوباره ميگيرم
حس خوشِ عاشقي
وسطِ ازدحام!
وسطِ آزار و روزمرگي
به من چه
به من چه
بازي تقدير
به من چه مربوط!

حميد

شمشادهاي باران خورده باغچه من...كاش بوي ترا دوباره احساس كنم

برگهاي باران خورده باغچه...دستت را به من بده چيزي نمانده تا بهار

خالی..

مرد دو استكاني بيشتر نوشيده بود...شايد حتي قدرت باز نگاه داشتن چشمهايش را هم نداشت.آتش سيگارش را هم نميديد!
خاك سيگارها روي ميز چوبي ميريختند.
صداي ترانه اي اورا از خود بيخود كرده بود. زل زده بود و باران را خيره خيره تماشا ميكرد!بيرون از هر قاعده اي و در هواي مختص خويش، از همه تعلقات بيرون به دروني پناه ميبرم كه زيستگاه همه روياهاي منست...در همه اين خاليها هنوز هم چيزي را جستجو ميكنم كه نيست! اين سروده ام را بزير باران ميبرم كه احساسي خوشتر از باران برايم نبوده و نيست...

خالی

هوا معطراست!
ابرها خاكستري سفيد
من بيقرار تو
بيقرار فضائي خالي
كه از عطرهاي مرموزي
پُر شده اند!
يك دنيا حرف
يك دنيا سكوت
مستي عالم خوشيست
ديگر طعنه هاي تو
برايم فرقي نميكند
از بوي گند دهانم
بدم نميايد!
رخوتم را نميفهمم
اشكم را نميبينم
سراسر محو تماشا
بيقرارِ تو
تو...
كه در همه فضاهاي خالي
زيست ميكني!
كلمات در خلسه زيباترند
غم سنگينست اما
در خلسه ميشود گاهي خنديد!
با مداد سبز يك منظره
با آبي آسمان
با سفيد چند مرغ دريائي
با زرد خورشيد
زندگي فقط بروي كاغذهاي رنگي
زيبا ميشود!
كاش هميشه باران بيايد
بجاي تو،من،ما
ديگر چه فرقي دارد طعنه هاي تو!
چشمم را روي باران نگه ميدارم
منظره پُر از عاشقي
و حس خيس همه روياهاست!
به من چه قانون خدا
من آزادم از تعلقات
اما دلم ميخواهد
هميشه در زلف رهاي تو
اسير بمانم
مرا در آغوشت بگير
بوي آغوشت
مرا ميبرد...
ميبرد به آنچه كه نيست!
آنچه كه نبوده است!
و احساس حيرت انگيزِ اين منظره
كه بدون تو حرام شد!
بازهم نيامدي
و من همه اينها را
فقط براي ديوارها نوشتم
خواندم
و تكرار كردم!
حميد

تراسِ خانه من،ديوارِ آجري...حس حيرت انگيز باراني...باران را ميپرستم

منظره از نگاه تو دگرگون ميشود...نگاه كن...مرا ببين...دوباره ببار دوباره در من بريز

منظره در سكوت...

بوي نوروز با صداي گلفروش دوره گرد، در كوچه ها دوباره پُر ميشود...احساسِ خوشِ خانه تكاني...فرشهاي آويخته از پشت بامها كه زير آفتابِ كم فروغ اسفند ماه نم نمك خشك ميشوند!
و از زير دربِ حياط خانه ها، آبي كه از شستشو جاري گشته، در جوي باريك كوچه راه ميفتد. صغري خانم، نوشين خانم، چه فرق دارد ديروزي يا امروزي! پير يا جوان چادر به كمر بسته يا بدونِ آن، به جانِ خانه ها ميفتند و از زير تا بمش را آب و جارو ميكنند! بازار از همهمه و صدا آكنده ميشود! قيمتها سرسام آور،جيبها تار عنكبوت بسته،و گاهي لباس عيد از نان شب براي بچه ها واجب ترست! و صغري خانم عقيده دارد كه بايد بچه ها براي نوروز،نو نوار باشند!
بچه ها خوبند و منهم روزي خوب بودم...دريغ
به قيمت شرمندگي و يا پولهاي باد آورده فرقي نميكند، هر كسي به اندازه جيبش خودش را آماده ميسازد! بيچاره كارتون خوابهاي زير گذر كه نه فروردين را ميشناسند و نه خرداد و نه شهريور را!
جوانكِ پشتِ پنجره عاشق شده است! شبها خيالاتي ميشود! تازگيها سيگار هم ميكشد! گاهي هم مشروب ميخورد! اما بابايش از اين قضايا بوئي نبرده است وگرنه دو تا سيلي در گوشش مينواخت!
جوانك از ديدنِ اندام تازه به بلوغ رسيده دختر همسايه در پوستش نميگنجد! و گاهي پشت لب زمزمه ميكند:
دختر بمون با من بخون
دوست دارم كه باشم با تو!
روزگارِ تحفه ايست و گاهي آدم دلش ميخواهد كه همان هجده ساله باقي ميماند!سر در هر سوراخي كه ميبرم قصه اي در عبورست! من هنوز نميدانم كه آن تبارِ خوب آريائي كجا رفت و چرا بر نميگردد!
و هنوز نفهميده ام  چه وقت بود كه من بزرگ شدم!دلم گرفته است...زير باران راه رفتن عالمي دارد. گاهي مست كردن آدم را بياد بيست سالگي و آن حرارتِ خوش
 مي اندازد!ما اينروزها حال و هواي مشخصي نداريم! يك پايمان بزيرِ آن يكي ميرود و روي زمينِ مسطح سكندري ميخوريم! و خيليها اينروزها واژه بي خيالش را دوست ميدارند! مدتهاست كه همه بيخيال بزندگي مينگرند و خيالشان در اندازه يك لقمه بخور و نمير باقي مانده است! اينهم شكلي از زندگيست!خداوند هم كه اينروزها خانه تكاني دارد! معلوم نيست كه آسمانِ چندم را معماري و ترميم ميكند! راستي خدا چطور ميخواهد كه در محشر به حساب اينهمه ادم كور و كچل و به عبارتي ميلياردها ريز و درشت رسيدگي كند! مي انديشم كه بايد صف آخرت خيلي كسالت آور باشد! شايد هم لازم باشد قبل از مرگم يك دستگاه ام پي تي پلير با خود بردارم تا آنجا حوصله ام سر نرود!اصلا اينروزها احساسِ زنده بودن نميكنم! نوروز با همه طراوتش مثلِ گذشته ها نيست! انگار كه فقط نامي از چرخش و تغيير فصل را يدك ميكشد...ايكاش توپ تحويل سال را در كله من رها ميكردند تا شايد زودتر به لقاي خدايم ميرسيدم! اي خدا خوب همه را سركار گذاشته اي! براي تولد كه از ما اجازه نگرفتي اما ما براي هرچيزي بايد به فكر رضايت تو باشيم!اينهمه ادم صبح تا شب تكرار ميشوند! قبل از ما بوده اند و پس از ما نيز خواهند بود! هر كسي ميايد و قصه اي ميگويد و ميرود! ما پيرتر ميشويم و كودكانِ امروز بجاي ما قلم بر ميدارند وشايد همين گلايه ها را دوباره تهوع ميكنند!
 صد سال به اين سالها! صد سال دريغ از اين سالها! كوچك بودي عمو جان...بزرگ تر شدي...مرد تر...رسيده تر...ميان سالتر...شكسته تر...پيرتر...افسوس!
روابط محدود تر شده و همبازيهاي ديروزي مكروهست كه به يكديگر لبخند بزنند!
بگذار ديوانه بمانم! بگذار خارج از اين روابط باشم!  بگذار تا خودم باشم!بگذار تا دوباره لبخند كودكانه اي سكوتم را بشكند! بگذار بهشت را با دنيا تعويض كنم! آهاي دختر...همه غصه هاي من در تبسم شيرين تو ميشكند! آهاي عمر ما كوتاهست بيا  تا مثل زندگان زندگي كنيم...بيا دستمان راقفل كنيم و تا ته اين بي منظره با همديگر قدم بزنيم...بيا قدغن را بشكنيم...حيفست كه روي ماهِ تو زير حجاب بماند...حميد

ماهيهايم، آرام و خوب...ساكتترين منظره را تكرار ميكنند!

چند تا بهار مانده تا تو؟!

روياي شبِ باراني...

باران كه ميزند، نجواي ديوار و پنجره در من غوغا ميكند! باران كه ميزند، دوباره خودم را بدست مستي ميسپارم...و توبه از شراب به اندازه هوشياري دردناك است...اين سروده ام را به كه بايد تقديم كرد! این سروده ها مخاطب ندارد! فقط برای دفع خماری از دلم مینویسمشان! نه اندرز میخواهم و نه مرشد! صلاح مملکت خویش خسروان دانند. راضیم به تنهائی خود به آتش سیگارم و منت از خدا و مردمانش نمیکشم...گور پدرم اگر که گدای محبت باشم آنهم از این مردمان بخیل...

از كدام رويا بگويم!
مگر بدون تو امشب رويائي دارد!
از كدام اشتياق
از كدام پنجره!
كوچه خلوت و تاريك
باران سخاوتمندانه ميريزد
حرفي نيست
حتي يك گلايه
حتي جرعه اي
كه با آن
شبم را رفع خماري كنم!
مثلِ چوب
مثلِ ميز
صندلي
مبهوت نشسته ام
حتي گريه اي نمانده
حتي فحش هم نميدهم
آرام و بي دليل
باران را
نه بخاطر طراوتش،
كه تنها براي آنكه بجاي من
ميبارد...ميريزد
تماشا ميكنم!
اي وصالِ تو دور
اي خاطرت عزيز
اي انديشه تو محال
به من بگو كه چگونه
ميتوان
اينگونه صبوري كرد!
چگونه ميشود
حسرتمندانه شب را به سپيده دوخت!
و دوباره
روز را تا شب
گلايه نوشت!
چه تفاوت دارد
قلبِ چوبي ميز،
با قلب ساكتِ من؟!
هر دو آراميم!
نه قلبِ چوب را كسي ميفهمد
نه قلب مرا!
هر دو برابريم!
در خاموشي و انجماد
نه او ادراك ميشود
و نه من ميرسم!
خمارِ يك جرعه شراب،
به استكاني چاي
بسنده نميكند
تشنه آب نبوده ام
نيستم
باده نوشان حتي به قيمتِ تازيانه
تركِ عادت نميكنند!

حميد

تو نميداني چه لذتي دارد حسرت كشيدن!

و من به اندازه ندانستنهاي تو، حسرت كشيده ام!

بوي نجيبِ زندگي...دلگير دلگير

من دلم سخت گرفتست از اين
مهمان خانه مهمان كشِ روزش تاريك

دوباره روز ميايد، دوباره در حجم پوسيده اين نفس كشيدنها، صبح ميايد و ازدحامي از آدم اين كارخانه بي مغز را دوباره بكار مي اندازد!

من دلم از اين چرخشِ بيهوده گرفته است...من نگاهم از اين جويهاي پُر لجن و كثافت كه سالهاست به جاي باران از آنها نكبت عبور ميكند گرفته است! من از اين بن بستِ خانگي كه تنها اسم زندگي را يدك ميكشد، دلم گرفته است...من از خودم و از اين نگاه خسته دلم گرفته است

خانه اي در آتش، بوفِ كوري در نور
گلِ ياسي در زخم،حرمت لالائي

من از اين زر زدنهاي بيهوده، از اينهمه شعار و داد و قال دلم گرفته است! من از اينكه هميشه بايد به ديگران به چشم دشمن نگاه كرد دلم گرفته است! من از اينكه بايد از همان كلاس اول دبستان فرياد ميزديم كه مرگ بر فلان و ننگ بر فلان دلم گرفته است! من دلم از زنده باد و مرده بادها گرفته است! از اينكه بايد هميشه همچون گذشته و حال گنديده وار به زندگي ادامه داد، دلم گرفته است...من از تزريقِ يك خطِ فكري مشخص در مغز همه، دلم گرفته است...من از خدا دلم گرفته است و ديگر او را احساس نميكنم...اگرچه هنوز هم...خدائي هست...خدائي هست

بركه اي از فانوس...انفجاري در ماه
I Have A Dream

بيا دختر، بيا تو عروسكهايت را به من بده و من يك مشت گلِ ياس بروي موهايت ميريزم...بيا دختر، بيا كودكي كنيم...بيا تا دوباره با ديدنت سر از پا نشناسم، بيا كه از بس در پيله اين روزگار مانده ام، پروانه نشده آتش گرفتم! بيا دختر...بيا كه من روبانِ قرمز موهايت را دوست دارم...از بسكه دلم گرفته است...از بس كه دلم...

بوي معطرِ تو، فضاي كودكي را
پُر ميكند!
بوي عيد ميايد!
بوي تنگِ ماهي قرمز!
بوي سبزه هاي گندم!
بوي هفت سين
بوي خوب عيدي بابا!
بوي كفشهاي براقِ من
بوي حسرتم را هم احساس ميكنم...
بوي گريه هايم را
بوي خوبِ كوچه هاي قديمي تهران
بوي همه اشتياقيكه مرد
بوي عيد ميايد
بوي گريه
سيگار
عكسِ بابا كنار هفت سين
بوي گنديدنِ من،
كنار اينهمه آرزو
بوي دلتنگي ميايد
بوي ياس و بنفشه هاي باغچه
بوي عيد ميايد
فصلِ خوبِ عاشقي
اگرچه پس از تو
هيچ فصلي خوب نبود!
بوي شرمندگي دست پُر پينه
در مقابل چشمهاي پُر اشتياق فرزند
بوي سفره هاي خالي
بوي عيد ميايد
در شهر دلگيرِ روزگار...
حميد

من وسط اين مثلث ممنوعه جان ميكنم...ميز،زير سيگار،رويا

ماهيها خوبند،نجيبند...ماهيها رفيقند...حتي به وقت دلمردگيهايم!

كنارِ خود در خرابه اي...

اين ديالوگ، سخني در تنهائي و همقدم شدن با خويش است! شايد كه زمزمه هاي تنهائي من، براي تو نيز بارها تكرار شده باشد...اين واژه ها را فقط براي اندكي خلاصي از خاطرات، به رودخانه مي اندازم...

 

آقا يك كيلو سبزي پلو بدهيد!
بچشم...بفرمائيد!
آه...يك برگه از كتابِ حجم سبز سهراب،دور سبزي پلو كلم پيچ شده است!
سهراب نميداند كه چقدر اينروزها ادمها تنها هستند!
قديمها تر ها يادم ميايد كه ورقهاي چركنويس و جريمه كلاس اوليها را بدور سبزي آش و پلو كلم پيچ ميكردند!
كنارِ يك خرابه راه ميرفتم!
دفترِ مشقي از كلاسِ اول دبستان در خاك و كلوخها افتاده بود!
آنقدر برويش باران خورده، كه جوهرش نا معلوم بود!
گوئي آن بچه همه الفباي كلاس اول را به دستِ خاك و باران سپرده باشد!
كجا هستيم...
قوطيهاي پكيده و له شده ودكا و آبجو، كنارِ خرابه افتاده است!
انگار آدمها اينروزها خودشان را گوشه خرابه ها بفراموشي ميسپارند!
گاهي هم سرنگ تزريق گوشه خرابه ها ميبينم!
مورچه ها بدورشان قدم ميزنند!
نميدانم كه چرا انسان گاهي فراموش كردن را بيشتر از هر چيزي دوست دارد!
خدا حافظ رفيق...اشكم بدرقه راهت باشد!
اين خودنويسِ يادگاري را قبول كن و با آن برايم در غربت نامه بنويس!
راستي چرا تو بايد ميرفتي؟! آيا اينجا فقط براي تو تنگ شده بود! نميدانم...
كنارِ خرابه چيزهاي زيادي افتاده است!
گاهي فكر ميكنم كه جا كليدي ايام نوجواني ، بايد كه در همين خرابه مفقود شده باشد!
اگر پيدايش ميكردم ميتوانستم كه به نوجواني بازگردم! چه فكرِ ابلهانه و خامي...
گاهي در اين زباله و خاك و سنگها، بدنبال احساساتم ميگردم!
آه...يك شيشه ادكلن كنارِ خرابه خاك ميخورد!
انديشيدم كه اين شيشه چه اندازه  تا كجا در جيبِ كُت يك آدم ماندگار بوده است و تا چندين مهماني و قرار، نفس كشيده!
مي ايستم!
پاكت سيگارم را در مياورم و سيگاري روشن ميكنم!
آن دوردست...نه! در نزديكي من چندين كلاغ سياه بروي زمين خشكيده اند!
به چشمشان نگاهي مي اندازم! گنگست...گنگست...گنگست...
بغضي راه نفسم را ميگيرد!
آخرين باري كه با هيجان ميخنديدم، ده سال پيش بود! كنارِ يك مزرعه ايستاده بوديم!
من كلاهِ لبه دارم را سرم گذاشتم و او گفت كه چقدر كلاه به تو ميايد! خنديديم و كلاه را بر سر او گذاشتم!
 و بعد نگاهش را دزديد! دانستم كه دوستم دارد...اما مغرورتر از واژه ها بود!
آنروز هم كلاغهاي زيادي در آنجا بودند!
و شايد اين چند كلاغ، از همان منظره بازگشته اند! گنگند...گنگند...گنگند!
اشكم بروي زمين افتاد! با گوشه آستين چشمم را پاك ميكنم!
در اين خرابه ها بدنبالِ خود ميگردم!
بيا تا برايت بگويم كه چه اندازه ادمها تنها شده اند!
بيا تا نشانت بدهم كه تمام اين سالها حسرت رهايم نكرده است...بيا تا كلاه لبه دارم را اينبار در مقابل چشمانم بگيرم تا اشكم را نبيني!
اما نه...واژه ها پلاسيده تر ازآن روزها شده اند!
ديگر از خوردنِ يك فنجان چاي لذتي نميبرم و سيگارهايم زود زود تمام ميشوند!
اشكهايم سمت و سوئي ندارند و طراوت جواني از رخسا ره ام رخت بر بسته...زردم!
انگار كه اين خرابه همان مزرعه خوبِ جوانيست كه مسيرِ زمان خرابش كرده است!
انگار كه الفباي عاشقي، در دفتر سي و چهار برگي عمر من، جوهر پس داده باشد!
مينشينم...
گريه آرامم نميكند! روي خاكها با انگشت ردي ميكشم! نگاه ميكنم...
خرابه پر از آشغالهائيست كه زماني بهائي داشته اند!
مي انديشم!
آدم تنهاست...من تنها ماندم! تنها نوشتم! تنها خواندم! تنها گريستم ولي هنوز طاقتِ ديدنِ تنهائي كسي را ندارم
يك قوطي حلبي را با نوك كفشم شوت ميكنم!
رد ميشوم...
رودخانه اي در انتهاي خرابه ، نجوا ميكند...مسير دلتنگي را بسوي خانه عبور ميكنم!
من هميشه به خرابه ها، آدمها فكر ميكنم!
و به روزيكه منرا در گوشه خرابه اي بخاك ميسپارند
و ادمي ديگر خواهد امد و خواهد نشست و او نيز بر گورِ آرزوهايش اشكي خواهد ريخت!
من هنوز هم عاشقانه و با چشمهاي خيس، شعر مينويسم، ميخوابم، بيدار ميشوم و جستجو ميكنم
شايد كه در انتهاي همين خرابيها، آخرين نگاهم روبروي چشمانِ تو باشد
من هنوز هم...حسرتمندانه نفس ميكشم!
حميد

من اين گوشه نفس ميكشم...تكرار ميشوم...اين ماهيها چشم انداز منند!

به من اسم شب اسم خورشيد داد...مرا در تنش غسل تعميد داد

من ديگه بسّه برام...

قصه اتاق، قصه گلدان،قصه تو...قصه من...قصه هاي پدر، قصه، قصه درياي بي ساحل است...قصه مرديكه رويا ميبافت، قصه چشميكه سودائي داشت، قصه زلفيكه رها شده بود...قصه،قصه جاده اي بي بازگشت است...قصه رهگذرها،قصه در به درها،قصه شهر سياه كه در طلسم باقي ماند...قصه، قصه آتش سيگار با لحظه هاي سركش است...قصه،قصه سوزشهاي دل است...قصه شبهاي بي منظره، شبهاي خستگي كه حتي هيچ ستاره چشمك زني پيدا نشد!
قصه، قصه به سيمِ آخر زدن است...سوارِ قايقي كه به وسطِ مرداب فرو ميرود و در پشت مِه،ديگر چيزي پيدا نيست...نه قايق و نه قايق راني... منظره ساكت ميماند! دل به تلاطم ميفتد...برفها آب ميشوند! زمين جوانه ميكند...ولي در تمامي اين تولدها و پديدار گشتنها، جوانه اي در من پيدا نميشود! خشك و آزرده، هيزم هميشه هيزم ميماند! و در وسطِ آتشِ هر كسي گُر ميگيرد! و هرچه آتش داغتر باشد، خاكستر خاكستري تر ميشود... اين آتش همه را گرما ميدهد مگر قلبِ خاكستري هيزم! اينها شعله هاي دلپذير و اميدواري نيستند! اينها زندگيست كه ميسوزد! نفس هاي پژمرداي كه گُر ميگيرند...اينها تقدير هم نيستند! اينها هيزم وار سوختن،ساختن...اينها نفس بريدگي نيستند! اينها عينِ زنده به گور رفتنست! عينِ با چشمهاي باز نفس دادنست!
دل به نفرينِ سرنوشت تنها ميماند!  فاصله را بايد با همه نفسها دشنام داد!
وايسا دنيا وايسا دنيا
من ميخوام پياده شم
چه حكمتيست كه هميشه آتش، هيزم را ميسوزاند! چه حكمتيست كه چوبهاي خشكيده محكوم به خاكستر شدن و تا ابد سوختن ميشوند!
چه حكمتيست كه يكي به اندازه همه زندگي كند! و ديگري به اندازه خودش هم زنده نباشد! چه حكمتيست كه هيزم وار گرماي هر انجمن بودن، و در عينِ غربت خاكستر شدن! چه كسي دلش از سوختنِ هيزمها ميگيرد! شايد كه قلبي در ميانِ آتش گُر گرفته باشد! شايد كه اين هيزم، پيكره آدمي خسته باشد كه مفري جز دلدادگي به آتش ندارد...بسوزانم كه من هيزمي خشكيده ام! و دلم براي گُر گرفتن، دل دل ميكند...بسوزان روزگار كه نوبتِ ما هيچوقت نميرسد...بسوزان كه سوختن عينِ عاشقيست! بسوزان كه خدا از اينجا رفته است...بسوزان كه هوشياري و مستي عينِ هم شده است...بسوزان كه نه گريه مرهم ميشود و نه پاكت پاكت پوچي را دود كردن! بسوزان كه دلم براي خلاصي پر ميزند...حميد

تو از كدام خواب ميائي! بگو تا خوابيدن را پيشه كنم...

من بودم...از ديروز تا هميشه، من ماندم

سيبِ وحشي...

قصه سيب افسانه بود! اصلا مگر ميشود كه براي كندنِ يك سيب تبعيد شد! و حالا چرا سيب؟! شايد نارنگي بوده باشد كسي چه ميداند! و وقتيكه آدم به كاووسي از پرسشهايش تبديل شده باشد زندگي در سيرِ بيخودي تكرار ميشود...مگر من براي به دنيا آمدنم بدهكارِ خداوند هستم؟! بازيچه كه اينهمه سردواندن ندارد...اگر آفريده و عروسكِ دستِ اويم پس از يك عروسكِ بي اختيار كه حتي زمانِ ادامه نفسهايش را هم نميداند انتظاري نميرود...در آنسوي ديگر پولهاي اضافي در كلابهاي شبانه و رستورانهاي گرانقيمت بهمراهِ صرفِ خوراكِ ميگو با شراب صرف ميشود و در جاي ديگر حسرتِ يك نان و آبگوشت بر دلها ميماند! چنين تصوري نه عدالت است و نه نياز به جستجو و پرسشگري دارد!
آنچيز عيانست
چه حاجت به بيانست!
حالا سِگرمه هايت را بازكن و به دنياي سيب و نارنگي بلند بلند بخند...فقط حواست باشد كه انتهاي خنده هايت به گريه مبدل نشوند! آخرِ هر خنده اي گريه است اما من نديدم آخرِ گريه ها به خنده مبدل شود! به صداي فحشهايم و اشكهاي سرديكه گاه و بيگاه پائين ميفتند عادت كرده ام! و عادت يعني زنده بودن...و نامِ زندگي را يدك كشيدن...نه گلايه هاي من تمام ميشود و نه اين ناكجا آباد به چشم اندازي ميرسد! و وقتيكه كاري از دستِ كسي بر نميايد بايد كه نشست و استريو را تا آخر بلند كرد و به موسيقي گوش داد و از پشتِ پنجره به بيرون زل زد...چيزي نوشت...دستي بر چروكهاي زيرِ چشم و صورت كشيد...و عطري به خود زد تا بوي گندِ تكرار مشام را بيشتر از اينها نوازش نكند! چه جاي گلايه ميماند؟! من ديگر گلايه اي ندارم...من بيزارم...و بيزاري دردِ قشنگيست كه تمامِ درهاي رابطه را ميبندد! نه پير مرد فال فروش كه شبهاي سرد و تاريك زمستان را در كوچه سگ لرز ميزند به خانه اش رسيد و نه كلاغه به خانه اش ميرسد! بيخود هم فلسفه بافي و تفكر و انديشه نياز ندارد! آخرِ تمامي فلسفه ها نميدانم و ديوانگيست! هيچ كس بدرستي نميداند و سعي ميكند كه اداي فهميدن در بياورد! گاهي فكر ميكنم كه دنياي ديوانگان عالم قشنگتري باشد! كسي از انها انتظاري ندارد! از منهم ديگر انتظاري نميرود...وقتي هم كه روحم به هپروت پرواز كند،خودم جواب خداوند را خواهم داد... و خواهم گفت:
اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش!
گشتم نبود
شرمنده شدم...نگرد نيست...اما نه...بگرد شايد اين گوشه ها گم شده باشد! هنوز شبها با كاووسهايم دعوا ميكنم و داد ميكشم و روزها به خاطراتِ انها مي انديشم! دلم ميخواهد  بدانم كه آیا  مستبدانِ عالم نيز دچار چنين توهماتي ميشوند و يا قلبشان براي بيشتر كشتن هنوز ارامست...!
قلب! چه صحبت مسخره ايست كه يك ديكتاتور قلبي داشته باشد! يادِ پيشواي المان افتادم! چرا همه را كشت؟! چون يكنفر از بهشت يك سيب كنده بود؟! ياد فيلمي از چارلي چاپلين افتادم! همه در دنياي ديگر، بالهائي همچون فرشتگان در آورده بودند و حتي در انجا نيز گاهي با هم دعوا ميكردند! وسط گريه خنده ام ميگيرد! آدمها را هر كجا كه ببرند باز قصه همين و ماجرا همين خواهد شد...بهشت يك واژه است ومن يقين دارم كه ادمها بهشت را جهنم خواهند كرد...چايِ عصرانه با سيگار...گريه هاي دمِ غروب با حسرت...
وسطِ كويري كه
زندگي، زنده بودن اسمشه،
قدِ مرده ها فاتحه خوني ندارم!
بجز چندتا ماهي،
چند تا حيوون
ديگه چيزي ندارم!
ديگه چيزي ندارم!
چشامو تو قاب عكس بابا بستم!
بوديُ نبود شدي!
روحت شاد
ديگه حرفي ندارم...
حميد

اتاق تنهائي من...منو ماهيهايم...

منو ماهيها...هر صبح...هر شب...من اينجام!

ماهيها خوبند و من پر ازغريضه...حسرت!

روياي رُباتها...

باران ميبارد...آه از ترانه اي كه حرام شد! افسوس از روياي نيمه باز! در تجسمِ خواب و بيداري، نا دانسته و گنگ،مسيرِ بي ترحم تكرار را با خيالي مشوش و خاطري كه از حجمه تنهائي پُر شده است طي ميكنم...اتاقِ من پُر از روياي نيمه تمام،پُر از دود سيگارست...اين سروده ام را به دلهاي تنگ تقديم ميكنم...

روياي رُباتها...

باران به كوچه ميزند!
رباتها در پشت پنجره!
تنها نظاره ميكنند!
باران ترانه ميخواند!
حجمهاي كوچك و محدود،
ديوارِ خانه ها!
باران به كوچه ميزند!
ابرهاي دلواپسي، به شكلِ قلب!
سفيدُ خاكستري!
در هم تنيده چون همخوابگي!
شيرواني، خيس از بوسه ميشود!
باران به سقفِ خانه ميزند!
مسيرِ خاكستري كوچه،
در آغوشِ رطوبت
به زمزمه ميرسد!
رباتها از پشتِ پنجره،
در حسرتِ زندگي،
بردنياي آهني
دشنام ميدهند!
در روياي پُر ترنم باران،
چشمها بروي كوچه
خشك ميشود!
شعري از جوانه زدن!
بركه اي از آبِ باران!
نسيمِ پُر از رطوبتِ ابرها!
دستهاي پُر لطافتِ دختركي
از بلوغ ،آتش گرفته است!
و چشمهاي پُر نياز آن مرد،
بدنبال لحظه بوسيدن!
لبهاي جواني،
در لحظه هاي خيس،
روياي بوسه را
در خونِ دقايق،
تزريق ميكنند!
رباتها در حسرتِ زندگي،
با لبهاي آهني،
از پشتِ پنجره
با صدايِ ترنمِ باران،
مسيرِ دلدادگي را،
در خيال ترسيم ميكنند!
بي لب...بي دل...بي خون!
رباتها از شدتِ خستگي،
بي چَشم،
گريه ميكنند!
با گوشهاي آهني،
به معجزه باران
گوش ميدهند!
در يك نفس،
صداي اندوهِ آهنها،
در قلب نيمه بازِ پنجره،
غوغا ميكند!
باران به كوچه ميزند!
اينجا،
كنارِ همين اتاق!
در خلوتِ ماندگارِ اندوه،
يك حجمِ آهني،
با چشمهاي خيس،
از پشتِ پنجره،
پُر ترانه اما گنگ!
بر عمقِ كوچه
نظاره ميكند!
باران...
باران به سقفِ خانه ميزند!
و بُهتِ بي سرانجامِ مرا،
پُكهاي دود آلودِ خستگي،
حسرتهاي گُر گرفته بر آتش يك سيگار!
همچون گذشته،
مثلِ حال
به تماشا نشسته است!
باران به سقفِ خانه ميزند...
حميد

 

دوتصوير پائين را از تراسِ خانه ام، كنار تنها موجوداتي كه گاهي نوازشم را ميپذيرند، انداخته ام...تنهائي را از چشمهاي يك گربه هم ميتوان فهميد!

روياي رباتها...باران ميايد

غربت خانگي...مرا اين خواب، آشفته ميكند

تا كجا...

حرفهائي هستند كه خوانده ميشوند اما فهميدنشان ميسر نيست! شايد بايد حرفي نگفت و در سكوت نشست...گاهي عده اي دست به اندرز گوئي و نصيحت ميزنند!اما اين صفحه از كسي تقاضاي ياري و استعانت نداشته است! من افكارم را به مشاوره نگذاشته ام...با اين واژه ها سي و سه سال بنام زندگي كردن، جان كنده ام...در يكايكشان نفسهاي من تكرار ميشود...آزادي را بدونِ تعريف و حصار دوست ميدارم...و دلتنگم از هر آنچه كه نامش ممنوعه است...اين سروده ام را به تمامي بن بستها نثار ميكنم...

تا کجا

شكايت از خشكيهاي باغ را بكجا ببرم!
كدامين راه را براي نرسيدنها،
سرزنش بايد كرد!
شكايت از شبِ بي روزن را بكجا ببرم!
تكراري از اين شبِ هرزه
بر تمامي راهها سايه انداخته!
انگار كه تماميشان
به يكجا ختم ميشوند!
بن بست...
و اين واژه ، علامتِ ممنوعي
بر تمامي روياهاست...
باران، عادتِ خوشايندِ ابرهاست!
ترانه اي كه بر زمين مينشيند!
ترانه اي در صدايم نمانده...
بي ترانه، سنگينيِ اين شبِ ممتد را
به كدام رويا بسپارم!
به كدام سو ميتوان چرخيد،
و خطي از سوختن، خاكستر شدن را
نديد...
به كدام بازيچه ميشود هنوز
دو سه خطي بيشتر
طاقت آورد!
به كدام بهانه
بايد ماند!
لبريزم از اشتياقي كه
به هيچستان ميرسد!
تا كجا جان كندن
نظاره ميخواهد!
دلرا به كدامين آرزو
بايد سپرد...
به چه بايد دل خوش كرد!
دو سه قدم آنطرفتر،
بر روي شاخه اي،
دو كبوتر جفت خورده اند!
خوشبختي بالاي شاخه هاست...
تا كجا شعر بايد بافت!
و هذيانها را
با آبُ تاب
دوباره نوشت...
تا كجا شبانه بايد رفت...

حميد

 من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرند...من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم

اولين تب اولين شب...سرفه هاي خشك سيگار...اولين بار اولين بار...آخرين فرصت ما بود

 

Blue Moon

هميشه بزرگترين دروغهاي تاريخ را، با اعتماد به نفس و آرامش فراوان گفته اند...دروغ هرچه كه بزرگتر باشد زودتر باور ميشود...اين واژه هاي خسته را نثار خستگيهايم ميكنم...

 

ماه آبی


مثلِ تندباد
مثلِ رعد
صاعقه اي كه
بر زمين ميخورد!
مثلِ خواب
خوابِ هذياني آخر!
مثلِ رهائي
آن لحظه واپسين مرگ!
مثلِ چشم بستن،
وسط رويا و اشك!
مثلِ دل كندن
از آدمها
انزواي سرد!
مثلِ گوشه هاي نفريني
خستگي...خسته ام
مثلِ درد!
مثلِ صداي تند شدنِ باران
برخوردِ قطرها
شيشه...سقف...ناودانها!
مثلِ اشكاليكه
با خط خطي ترسيم ميشوند!
مثلِ پاره كردنِ كاغذها!
مثلِ با گريه خنديدن!
مثلِ فحش دادن،
آدمها را ديدن، نديدن
مثلِ تمام شدنِ يك پاكت سيگار!
كلافگي...سرفه كردن!
مثلِ از پشت خوابيدن!
به دروغينها انديشيدن!
مثلِ زنجير مثل زندان
مثلِ سوت زدن
بر روي ايوانِ خستگي!
مثلِ سنگهاي بيخودي
كه كنارِ ساحل،
بر روي آب ميزنند!
مثلِ چشمهاي براقِ دختري
كه شهوت را پراكنده ميكند!
مثلِ احتياج!
حسرتِ آغوشي تنگ
بوسه...خواب...
مثلِ تمامي ممنوعه هائي،
كه در مقابلم كشيده اند!
چاي داغ كنار جاده چالوس!
مثلِ ادمهائي كه شبيه يكديگرند!
وحرفهائي كه هرگز
شنيده نميشوند!
مثلِ شاشيدنِ سگها
گوشه خرابه!
مثلِ بندِ رختيكه در تراسِ ان خانه،
تاب ميخورد!
مثلِ دردهائيكه از كهنگي،
كسي محل نميدهد!
مثلِ بدبختي كه عادي جلوه گر ميشود!
مثلِ حرفهائي كه مُفتشان گران تمام ميشود!
مثلِ آرزوهايم،
كه اينجا حرام شدند!
مثلِ نفرتم كه چاره اي جز،
پكهاي سيگار ندارد!
مثلِ تهوع!
من هر روزم را روبروي تو عق ميزنم!
خاكستريهاي كوچه...بوي خاكروبه ها!
مثلِ رنگِ بيتفاوتي،
كه بر تفاوت كشيده اند!
مثلِ گريز...بدنبال بيغوله اي امن گشتن!
مثل ترانه اي كه ميخواند!
ماه آبي...ماه آبي...ماه آبي
بر شبم بتاب كه بيزارم از اين قبيله!
كه دروغ را بجاي صداقت
هميشگي كرده اند!
بيزارم...
حميد

كجاست سمت حيات!

ماه آبي شهر...روشنايت را زنده نگه دار

جنگلي از ترديد...

جنگليكه پر از ترديد است...ناخواسته پديدار شدن! شعرِ زائيده شدن...وارث تمامي ندانم كاريها بودن...آهاي زندگي، منرا به اجبار به مهماني تو پرتاب كردند...آهاي تو...من زائيده يك هوس بوده ام... من ناخواسته آمده ام...اين سروده ام را به همه ناكجاها تقديم ميكنم...

 

جنگلي از ترديد

سكوتِ جنگل را
صداي خشُ خشِ پائي بهم ميزند!
مردي در ظلمات لا به لاي درختان
قدم برميدارد
ماهِ وارونه در بركه تفكر ميكند!
آن بالا،
بروي شاخه اي
جغدي با چشمانِ درشتش
موشها را زيرِ نظر گرفته است!
گهگاهي صداي خواندنش،
سكوتِ هراسناكِ شب را
برهم ميزند!
قورباغه اي از روي برگِ نيلوفر
به درون بركه فرو ميرود!
لاك پشتِ پير سرش را
در ميانِ لاكش فرو برده، مي انديشد!
آن گوشه ها،
چشمانِ قرمز رنگِ گرگها
سوسو ميكند!
گاهي صداي زوزه هايشان
خرگوشها را ميهراساند!
خرگوشها لاي شاخ و برگ درختان،
در ميانِ پوسيدگي كنده هاي قديمي
لانه ساخته اند!
خرگوشها براي زنده ماندن
گريختن را خوب ميدانند!
 پروانه زرد رنگي،
در تارِ خوفناكِ عنكبوت
بخود ميلرزد!
و عنكبوت با هشت چشمِ خيره
بسوي طعمه اش ميتازد!
شايد كه زيرِ آن كنده پوسيده
مارِ بزرگي در كمين نشسته باشد!
موشها هميشه هراسانند!
كرمهاي كوچكِ شبتاب!
تلالوئي در خاموشي!
كوچك و آرام در گوشه اي ميدرخشند!
مورچگان در قصرهائي از خاك،
از جستجو و تكاپو دست كشيده اند!
سربازهاي قلعه بيدارند!
جيرجيركي لا به لاي درختان،
سرودي ميخواند!
شايد او ناخواسته ترين بوده باشد!
چه كسي ميداند!
عقربها در گوشه اي مهماني گرفته اند!
تاريكي عقربها را بشوق مياورد!
هزارپاي بزرگي،
به درونِ سوراخش ميخزد!
آنطرفتر كنار درخت تنومندي
لاشه گوزني افتاده است!
كرمها آخرين بقايايش را
به نيش ميكشند!
چه كسي در عينِ زندگي،
به كرمهائي مي انديشد
كه اورا بكامشان خواهند كشيد!
چه كسي با اينهمه زورمندي و قدرت
به كرمها ميانديشد؟!
كسي به رازِ ترسيدنِ موشها پي نخواهد برد!
كسي به احساس نفرت انگيزِ كرمها،
وقتي لاشه اي متلاشي را
ذره ذره ميخورند، پي نميبرد!
كسي نميداند كه چرا پروانه،
اسيرِ تارعنكبوت ميشود!
كسي نميفهمد كه چرا عنكبوتها
بيرحمند!
و چرا مارها
هميشه از پشت ميزنند!
كسي نميداند كه گرگها
چرا گله را
يكجا ميدرند!
كسي تفاوت يك قناري و تمساح را
نخواهد فهميد!
كسي نشاني اين جنگل را
به من نداده بود!
نادانسته رها شدم!
كسي راه بازگشت را نشانم نميدهد!
كسي انتهاي اين جنگل را نميشناسد!
كسي از آن جان بدرد نخواهد برد!
هيچ ستاره اي به حقيقت نميدرخشد!
پيرامونِ اين جنگل،
خلائي از گنگيهاست!
دره اي به عمقِ كهكشانها!
كسي رازِ اين جنگل را نميداند!
عادتِ عجيبي همه را به ادامه
وا ميدارد...
لاشه ها به فراموشي سپرده ميشوند!
دوباره جانوري ديگر متولد خواهد شد!
دوباره كرمها تكثير ميشوند!
دوباره پروانه ها
در تارعنكبوتها اسير ميشوند!
دوباره موشها ميترسند...
مارها از پشت ميزنند!
جغدها از بالا كمين ميگيرند!
لاك پشتها سرشان را
در لاك خود ميبرند!
دوباره موشها ميترسند...
دوباره سردرگمي ديگر،
به درونِ جنگل
پا ميگذارد!
دوباره موشها ميترسند...
حميد

رفيق روزان روشن رهائي من...ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته

ترديد...گمانهائي در تاريكي...تكرار

PATIENCE

اين سروده ام را به دريا ميفرستم...هر آنچه طاقت بود را آورده ام...روحي در كالبدم بدنبال رهائيست...انگار كه هرآنچه بوده است را زجر آور به تحمل نشسته ام...يك مرغ دريائي صدايم ميزند...

طاقت

همه ممنوعه ها
همه نشدنها
جانكندها
تمامي نفسهاي بريده در حنجره!
همه خاكستري هاي عالم!
تمامي آتشهاي سيگار!
پوچي...رخوت...تنهائي
تمامي گريه ها را
هر آنچه كه قلبم را ميفشارد!
تمامي زجه هاي بدون پاسخ
بوي الكل...مستي وسطِ باران
تمامي لحظه هاي شكفتن
همه لحظه هاي از پا درآمدن!
تمامي نفسهاي بيخودي
همه اشتياقِ دو چشمم
 سفرها،ساكدستيها،خستگيها
تمامي نگاهم را
همه غربتم
آنچه را كه فحش داده ام
هر آنچه  را كه نيافته ام
آنچه  برايش جان كنده ام
همه صورتهاي مسخ كننده و زيبا را
همه آغوشهاي دروغ و پوشالي
تمامِ شهوت جواني را
همه غرورِ شكسته
آن اشتياقِ بوسيدن
آن چشم افسون گر
آن لذت فراموشي را
همه بسترهاي خالي
تمامي گريه ها وسط باغستان
همه فريادم در سينه را
تمامي قطراتِ زلال و اندوهگين باران
همه دربه دري و نامفهومي
نيازم...افكارم
چشمِ  پُر شكايتم
تنِ خسته ام
تمامي فحشهائيكه نثار عالم كرده ام
همه تف هائيكه به ديوار انداخته ام
آن پنجره اي را كه با سنگ شكستم
آن لحظه انديشيدن به طناب دار
 نوشتن ، هق هق زدن
عقده هاي نگشوده...قديمي...فرسوده
همه كوچه هاي كثافت را
تمامي خيابانهاي مشمئز كننده
همه لاشه هاي بظاهر زنده!
بغضم را...دردم را...نفرتم را
همه را، كنارِ دريائي خروشان
كنارِ ساحلي كه از صداي امواج ميخروشد
كنارِ موجيكه تا آسمان فرياد ميكشد
كنارِ چشمانيكه زيرِ باران ميگريد
كنارِ طوفان...آشفتگي...خروش
كنارِ صداي سهمناكِ موجها
كنارِ دريائي طوفاني از يادها
كنارِ بيقراري...كنار ذهنم
همه را كنارِ دريائي از عصيانم
همه را فرياد ميكشم
من شبي آزاد خواهم شد
شعرِ من، تنگناي روحي دركالبدي خسته است
تمامِ من در شبي خواهد گريخت
به آغوشِ بيكرانه دريا خواهم رفت
و به قطره اي از آب تبديل خواهم شد
همه...
همه بودنم را آتش خواهم زد
به دريا خواهم داد
حميد

موجهاي آزادي صدايم كنيد...

صدام كن...خستم از خودم...دريا منو صدا بزنصدام كن...خستم از خودم...دريا منو صدا بزن

بسوي آزادي...

دلِ تنگي ديگر...

وقتيكه زير هجومِ بي وقفه اندوه، دوباره ميبازم...دوباره ميميرم...اشكهايم را چمداني ميكنم و پاسپورت خاك گرفته را با ترديد مينگرم...ريشه هاي من...آه چه حرف غم انگيزيست ريشه داشتن...
اين سروده ام را به باد ميسپارم...

دلِ تنگي ديگر

پرسه اي در كوچه
اشكها بيهوده
راهها بي روزن
حرفها گنديده
زخم بي درمانست
چشمها رنجيده
نور هم ترسيده!
بركه ها كم آبست
آب هم نا ياب است!
چلچله در باران
چرخشِ يك لبخند!
خنده اي پوسيده،
روي لب پيچيده!
خوابِ خوبِ مرداب،
ردي از يك قايق!
وقتِ شب در كاووس،
بستري خشكيده!
چشم در چشمِ افق
جاده اي بيراهه!
حرفي از جنسِ غروب
پنجره لرزيده!
يكنفس در رويا،
خوابي از يك بوسه!
روي پيشاني خواب
شهوتي ماسيده!
كودكي در بازار
ازدحامي بي شكل!
وسطِ جمعه من،
نفرتي هميشه!
سنگري از يك ياد،
عكسي از يك آدم!
سفري در اندوه،
خوابِ خوبِ آخر!
يكنفر در باران،
زيرِ چتري از ياد!
پُكِ تلخي سيگار
حرفي از تنهائي
رد پائي در مِه!
كوچه باغي خلوت
گوشه آن ديوار،
خطِ سبزي از عشق!
حرفي از يك آدم
تركشي در يك قلب،
تيرِ سردِ رفتن!
كنده اي در آتش
بويِ تلخِ هيزم!
حرفي از يك نارنج،
عطرِ خوبِ باران!
كوله اي از رفتن
گريه هاي آخر!
عكسي از يك پاسپورت
خنده اي زنگ زده!
آسماني بي ابر
آنطرف...
آسماني ديگر!
دلِ تنگي ديگر
زخمه اي بر گيتار
گريه هائي ديگر

حميد

تاج محل

شبنم تاج محل

سفري تا بودا...شبنم تاج محل

THE FOG

مِه پائين كشيده است...انتهاي آن منظره گنگ مينمايد...مه پائين كشيده است
سرشاخه هائي از درختان همچون شبحي در رطوبت هوا نمايان هستند! چيزهائي تحرك دارند! مه غليظي پائين كشيده است...اصواتي در جريان و زندگي هستند...صداي يك رودخانه از پشت همه اين نامفهوميها بگوشم ميخورد...صداي بازگشت نفسهايم در اين سكوت خانگي تنها رفيق لحظه هاست! بعضي وقتها در انعكاس چشمي و يا صداي زمزمه اي، گذشته دوباره به جريان مي افتد! گاهي كودكي بسراغم ميايد! گاهي در تمامي اين گنگيها احساساتي نا آشنا اما دوست داشتني پديدار ميشوند...احساساتيكه منرا از زمين زير پايم جدا ميكنند و به درون گنگيهاي نامفهومي ميبرند! خوابهايم را دوست دارم! هميشه در انها ترا ميبينم...ديشب با يكديگر گريختيم! اي كاش از خواب بيدار نميشدم! صداي تو نامفهوم اما حضورت آشكار بود...بوسه هاي دلچسبي در روياها جاري شد! و از كوچه هاي غريبي گذر كرديم...باران ميامد! من موقعيت مكاني انجا را نميشناختم! اما صورت تو برايم آشنا بود! هر دو به اتاق تنهائي من رسيديم! زماني براي تنها بودن! و در تو گم گشتن! اما صداي روز دوباره مرا از اين رويا بيدار كرد! اي كاش در خوابِ ديشبم ميمردم...اينروزها براي من تفاوتي با همديگر نميكنند! مه پائين كشيده است! من در بيداريهايم،خواب ميبينم...در همه خوابهايم انگار كه بيدارتر هستم! براي من هوشياري و نشئگي تفاوتي نميكند...اينروزها هوشيار نيستم...تمام فضاي ذهني منرا احساسات عجيبي پُر كرده اند...حتي از مرگ هم نميهراسم! زيرا پلي براي رسيدن به كوچه هاي غريبانه با تو بودن است...ميدانم كه اگر تنفسم را به فراموشي بسپارم و بظاهر و براي هميشه در يك چاله معدوم گردم، بتو خواهم رسيد...تمامي احساسات منرا شوق آزادي و پر كشيدن فرا گرفته است...تمام تصورات حقيقي پيرامونم سرابگونه مينمايند! من فاصله ام را بيشتر كرده ام...شايد از همه روزهاي گذشته دورتر گشته ام...شايد كه زمان خلاصي در راه باشد...خودم را گم كرده ام و انگار ديگر نامي از من براي من معنائي ندارد! در خلسه اي نامفهوم با تمامي ذرات زندگي، بظاهر در حين زندگي و نفس كشيدنم! من فرو رفتن در مه را هميشه دوست داشته ام...حس رطوبت و نمناكي ذراتِ هواي پيرامونم را دوست دارم...از ناديده شدن لذتي غم انگيز ميبرم! از چنين درد كشيدنهائي ارضا ميشوم! از اينكه كسي احساساتم را درك نميكند دچار لذتهائي زجر اور ميشوم و خودم را بيشتر دچار تعليق و جدا بودن ميبينم...شادكامي و بدست آوردن غرايض چيزي دوردست تر از دنياي منست...من دردِ همه اين ناشدنها را بصورتي تكرار گونه لمس كرده ام...عادت...چيزيكه هيچگاه از سكه نخواهد افتاد...به اين بي گذشتگي، بي فردائي، بي همدمي، دردكشيدنها عادت كرده ام و اين نشئه هاي ذهني و دور افتاده را با لذتي عجيب سَر ميكشم!
دنيا با طلوع با شكوه خورشيد، آغاز ميشود...زندگي و تداوم به جريان مي افتد! در رفت و امدهاي بيشمار، عده فراواني معدوم ميشوند و عده زيادي متولد! در همه اين آمد و رفت ها چيزهاي فراواني گنگ ميمانند! زندگي براي من با غروبِ خورشيد اغاز ميشود! من با چشمهاي نيمه باز پَر ميكشم! خودم را از تمامي اين تعلقات و حساب پس دادنها آزاد ميكنم...خودم را از تعصبات جدا ميكنم...فكرم را به بيكرانه هاي نا مفهوم ميفرستم...خداوندگارِ من، در همه اين گنگيها زيست ميكند! خداوندِ من در پشتِ مه منرا ديد ميزند! اما يقين دارم كه او در هيچ كجائي ديده نخواهد شد! بيهوده بود...بيهوده است...شنا كردن در عمقي شوره زده و چاك خورده كه در حسرت باران جان كنده است! وقتيكه بيشتر ميبينم، دچار پريشانيهاي بيشتري ميشوم! مه غليظي پائين كشيده است! سرم را در ميانِ آن فرو ميبرم...و زمانيكه اطرافم را نميبينم، آسوده تر نفس خواهم كشيد...انگار كه دنيا همين لحظه بيخبري و تعليق است! انگار كه كسي در پشت اين مه منتظر نشسته است! و انگار كه اصلا كسي نبوده و نيست و هرگز به انتظار نبوده است! و اين خاصيتِ مه گرفتگيست! در احساساتي كه خارج از زندگيست، خودم را به ميان سرگشتگيهايم رها كرده ام...مه غليظي پائين كشيده است...حميد

روياي مه گرفتگي THE FOG DREAM

نشئه اي در مه گرفتگي

شهر آدمکها...


تو از نگاه تشنه جاري شدي بباري
رها شدي تو انگار بارونه بي قراري

ماهي قرمز حوض، انديشه دريا را از سرش بيرون كرده است...فرو رفتن در عمقِ كمِ سرنوشت شايد از گم شدن در اعماق آسانتر باشد...ماهي قرمز حوض به عمق كم، به محدوده كوچكتر، به همان حركتهاي ساده و هميشگيش عادت كرده است...او به فكر وسعت درياها و كنكاش در شگفتيهاي آن نيست...ساده، كوچك،رنگين، با آبششِ تكرار زندگي را بپيش ميبرد...نه زيبائي ماهيهاي اقيانوس را دارد و نه ارزش و قيمت انها را...ماهي قرمز حوض را اصلا نميشود كه با ديگر ماهيها مقايسه كرد! آنها آزادي را در وسعت يك اقيانوس،بركه،درياچه،رودخانه درك كرده اند و ماهي قرمز حوض، از تماميِ درك آزادي فقط ابعاد كوچك و ساده يك حوض را ميشناسد...زندگي زندگيست...خواه در اقيانوس و يا در سطلي از آب...اما مگر ميشود كه چشم اندازهاي بي نهايتِ زندگي را به اندازه يك حوضِ آب محدود كرد! ودنيا را در اندازه يك سطل آب ديد! شايد بتوان نفس كشيد و در تكرار باقي ماند اما سرگذشتِ اقيانوس با سطلِ كوچكِ آب قياس نميشود اگرچه آب همان آبست و زندگي و حيات حتي در تنگناها ممكن ميشود! شايد براي همين باشد كه ماهيهايِ قرمزِ حوضي كمترين بها را در ميان نژادهاي ديگر و گونه هاي ماهيان دارند! نه شكلِ منحصر به فردي دارند و نه روياي شگفت انگيزي در خاطر! ماهيهاي قرمزِ حوض در يك كيسه، در يك تنگ، در يك سطل آب بدونِ تفكر بزندگي ادامه ميدهند...روياي دريائي بودن براي آنها نيست...اگرچه زندگي هميشه زندگيست...تنفس كردن گاهي شباهتِ زيادي بهم پيدا ميكند...همگي نفس ميكشند...در اقيانوس و يا بركه و يا سطلِ خود، بزندگي ادامه ميدهند...اما حوض كجا، اقيانوس كجا...
من كجا...تو كجا...اينجا در نا كجاست...
در شهرِ آدمكها باران گرفته است...بغضِ شبانه ميتركد! ديگر حتي گريه هايم صدائي ندارند! گرم و حسرت بار پائين ميريزند...درشت درشت، بهتم را خيس ميكنند! بيچاره تولد،بيچاره ادمك، بيچاره من كه دريا را ناديده ،در حوض جان كندن را آموخت! چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم؟! بر سرِ سفره هاي هفت سين...در تنگِ كوچكِ آب، تنگي كه قلبِ تو بود، چه كوچك و چه نا رفيق!
در دستانِ آن بچه گريزان كه ميدويد، در وسطِ حياط، چله هاي تابستان،شعرهاي حافظ،پدرم،فواره ها...تختي چوبي،درد، ابگوشتِ تليت شده، دستِ پُر پينه...نگاهِ پدرم...آه چه حسرت آور بوده است...چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم! پرسه هاي بيخودي...بيچاره زندگي...رنگم پريده است...زردم...سينما مولن روژ، تهرونِ قديم...خيابانِ پهلوي...چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! پاركِ فرح...رستورانِ چاتاناگو...لبخند بي لبخند! چه كسي ميخواست كه من ماهي حوض باشم!! صداي انزواي من...نسلِ تباهي...بوي نيكوتين لاي ناخنم! چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! آرزوهايم در سينه دق آوردند! اشكم بي صداست...ماهي حوضي بيچاره...نفس ميكشم هنوز...بيچاره زندگي...چه كسي ميخواست كه من...


مغزِ تليت شده گوسفند!
شيردانهاي متعفن!

مگسها
وزه ميزنند!
چاقوي سردِ سرنوشت!
گلوگاهِ داغِ حيات!
يك لحظه،
خون فواره ميزند!
منرا به دشتهاي سبزِ آزادي
به مرتعهاي بي بازگشت
روانه كن
اسيرم...

حميد

به صليب صدا مصلوبم اي دوست

تو گمان نبري مغلوبم اي دوست

پروازِ بسته...

با تركهِ غرور، شبِ پُر تمناي نيازم را سركوب ميكنم! آتشدان قلبم از هيزمهاي بي وفائي گرم نشد...قلبِ كوچك من هنوز هم در تمامي سياهيهايش، روشن ميتپد! منظره، جلوه گاهي از خواستنهاست...منظره يعني وجود داشتن! منظره يعني انتظار كشيدن...منظره يعني به آخرين نشانه رسيدن...و مقصود را در بغل گرفتن...خيالِ مشوشِ اين بيداريها، ذهنم را تسخير كرده است...در عبور نا برابر ايام، من پوچ مانده ام...نگاهم خيره بر سنگفرشهاي آرزوست...من نگاه آن كودك شش ساله را ادراك ميكنم كه در مقابل درب خانه به چشمانم زل زده بود...خودم را در تجسمي از صورت او ديدم...چه بيخودانه بود...اين سروده ام را به روحِ اين رودخانه تزريق ميكنم...

پروازِ بسته

فصلِ جفت گيري پروانه ها تماشائيست
رهائي نمرده است
روحش را به تمامي تنهائيها داد!
در گذار از تماشاي يك كفش دوزك
به خود رسيده ام!
من بالهاي خسته كفش دوزك را
در پروازي كوتاه،ديدم
نا پريده بر زمين نشست!
چه بيخودانه بود،
عبورِ بي بازگشتِ كوديكهايم
و آنهمه اشتياقِ بازي كردن
در بازي بي ترحم زمانه شكست خورد!
مسيرِ چشمها در اختيار ادمها نيست!
چشمها تا قله هاي رفيعِ خواستن،
بالا ميروند!
چشمها بر اندام شهوت آور يك خواسته،
خشك ميشوند!
كلاغها، اين زاغهاي فراق
بر فراز آسمانهاي خالي چشمم
 تحرك دارند!
من ژرفاي تنهائي را،
در خلسه هاي خود درك كرده ام!
من دركِ تمامي دلتنگيها را
در همه ذراتِ شكست فهميده ام!
با نگاهِ يك سگ آشنا هستم !
و از نيازِ يك گربه به لاشه اي واقف
باران كه ميبارد،
گودالهاي آب با رويا پيوند ميخورند!
بركه اي به اندازه يك چاله،
و زندگي همين سرابهاست!
چاله را بركه ديدن!
و بركه ها را نديدن!
افسوس...
مگر يك مورچه كوچك،
چه اندازه دنيا را اشغال ميكند!
بگذار زندگي كنم!
بگذار زندگي كنيم...
گلدانِ كوچكِ سفالي،
از دستهاي خالي من آب ميخورد...
در نجواي هميشگي من با ديوارها،
خنده شكست ميخورد!
شب ميرسد...
بسترِ خالي يك رويا آتش ميگيرد!
پَرت ميشوم...
معلق ميمانم!
گريه ميكنم...
نور ميبينم!
وسوسه غوغا ميكند
سيل ميايد!
منرا ميبرد...
صداي يك زمزمه...
رهائي كدام سمت است؟!
صداي يك بوسه!
آغوش تو كجاست؟!
صداي شره هاي آب...
گنگ مانده ام!
دستم را بگير...
در هر قدم افتاده ام!
بوداي پاك،
در تفكر نشسته است!
رودِ گَنگ تمام نخواهد شد!
مرا باور كن
من ماهيِ تبعيدي بركه آزادي هستم

حمید

I AM FREE

عشق بازي ماهيها آزادترين روياهاست...

آوازِ من...

فيگورِ زندگي از پشت يك عينك و از پسِ يك كلاه به شكل ديگري در ميايد! انگار كه با دريچه اي بر روي چشمانت اطراف را مينگري...و فاصله چشمان تو با ديدنها كمي دورتر ميشود...انگار كه ميتواني اشكهايت را در پشت عينك تاريك، از هر آنكس كه ميبيني مخفي كني...كسي در اين برزخ گنگ، شريكم نماند...انعكاس نگاه من تنهاست...از گوشه خنده هاي تلخ من، حسرتها پائين ميريزند! تلخي تمامي نشدنها از گوشه چشمم به سردي ميچكد...و من در گوشه خيابان و يا در هرجائيكه قدم ميزنم، نفسم را بالا ميكشم و نگاهِ پر نيازم را هر چه طبيعيتر جلوه ميدهم...مبادا كسي بداند...مبادا...
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...ابليس پيروز مست...
گريه ها كه مداوم باشند، چشمها هميشه مرطوب و خيس خواهد ديد...تو به اشكهايت عادت خواهي كرد...درست همانند عادتي كه به اينگونه زندگي كرده اي...هر نا هنجاري در تداوم داشتنش به عادت بدل خواهد شد...و شايد براي همين باشد كه كرمها از لاشه ها تغذيه ميكنند و هرگز اين عادت از سرشان نخواهد افتاد زيرا حياتِ آنها در چنين عادتهائيست! چرخه هاي حياتي زندگي، براي هر كسي به شكلي به جريان ميفتند! عقابها بر فراز كوهها فرمانروائي ميكنند و گنجشكها هميشه زيرِ پنجه هاي برنده قرقيها تكه تكه ميشوند! و كسي راز بلنداي پرواز يك سيمرغ را نخواهد دانست...كجا يك ياكريم، به خصلتِ پلنگ در ميايد؟! كجا كسيكه خون ميخورد با آن قناري دانه خوار برابر ميشود؟! عدالت در كجا بر قرار بوده است؟!!! قانون جنگل و طبيعت در ميان آدمها سالهاست كه تداوم دارد...زيردستها در اين چرخه حياتي، حكم شكار را دارند! و زورمندان همواره براي تداومشان از اين شكارگاه لذتها برده اند...يوزپلنگ اگر ميدرد، به اندازه شكمش به اين جنايت دست ميزند اما آدمها گاهي براي بيشتر بودن همديگر را پاره پاره ميكنند...قصه و افسانه اشرف مخلوقات بودن، تنها بدرد ذهنهاي ساده لوحانه ميخورد...بشر، بشرست...با ليخند يا بدون آن...با زور و يا بدون آن...در آزادي و يا در حسرت آن...خلق و خوي انسانيت جز اين بر نميتابد! بايد كه تفاوت ها وجود داشته باشد...بايد كه عده اي همواره قصه دردها باشند! تا آن جمع ديگر، بر كاخها و برجها فرمانروائي كنند...همگي در انتها محكوم به سرنوشتي مختومه خواهيم بود! و مرگ پاياني بر تمامي اين رنگهاست...و آنكسي كه حرمت انسانيت را پايمال كرده باشد، در منتهي عليه همه خاطره ها، به بدنامي ياد خواهد شد...باشد كه خدايان بر اين كرده ها، ميزاني قرار دهند! و واي به سر انجاميكه برايش هيچ ميزان و ترازوئي وجود نداشته باشد و زجرِ بيچارگان با ظلم بيدادگران به مساوات و قانونِ زندگي تعبير شود...نميدانم...
هوايِ ناخوشِ بي فردائي منرا مي آزارد! زندگي گاهي بر همين منوال تداوم پيدا ميكند! قصه سرنوشتهائي را شنيده ام كه تا پايانشان بجز اندوه و شكست چيزي نبوده است! من گاهي خيال ميكردم كه از پسِ تمامي شكستهايم به روزگارانِ خوش خواهم رسيد! گاهي مي انديشيدم كه صبر كردن علاج بسياري از نا شدنها خواهد بود! اينروزها بجز تحمل و صبر كردن كاري از دستم بر نميايد اما آن خوشبينيهاي گذشته را از دست داده ام...من براي هيچ صبر كرده ام...خودم را در اين چرخه نا برابر به اندازه يك طعمه حقير ميبينم كه حتي دندانگير كسي نميشود...من روياهايم را در گذشته جا گذاشته ام... و آغوش پر گرماي عشقم را كه تا آخرين لحظه هاي تنفس، بر روحم چنگ ميزند و منرا مي آزارد! در كدام آغوشِ پر شهوت خوابيده اي؟!!! افسوس...
تراژدي يك گلاس فراموشي، داستان همه مخمورهاي شبانه همچون منست...به آتش اين سيگارها و گاهي به افيونِ ميگساري، شب و روز را بر باد خاطره ميسپارم...اما...اما فراموشي كاري محال بنظر ميايد...حتي در همه مستيهايم، هوشيارانه بياد آورده ام...و اين دردِ احساساتي بودن، گريبانم را رها نميكند...گنجشك، عقاب نميشود! حتي اگر ژستِ خشمگيني بگيرد! منهم ديگري نميشوم! حتي اگر با هزار تلقين خودم را به شكل ديگري در بياورم! براي رقصيدن انگشتان بر كليدهاي سياه و سفيد يك پيانو، بايد كه دردي بالاي دردها و احساساتي فراتر از احساساتِ عادي و روزمره داشت...براي نقاشي كردن بايد كه دريچه اي ديگر از نگاه كردن را دارا بود...براي عكاسي، بايد كه چشمان تو ديافراگم خاصي از ديدن شده باشد...براي نوشتن، براي سرودن، بايد كه متحمل همه شكستها شده بود...بايد كه از حسرتها لبريز بود...بايد كه از قواعد معمول فاصله داشت وگرنه حرمت واژه ها حرام ميشوند...و دردِ همه بعد الظهرهاي خالي و شبهاي پر گريه و روزهاي بي بهانه هنوز در دلم غوغا ميكند...چشمهايم را كه ميبندم، اشباحِ معلقِ همخوابگي به سراغم ميايند! و من دلم ميخواهد كه در آغوششان بميرم...در لذتِ يك آغوش عريان در خوابهايم تمام بشوم! كه بيداري سراسر عذابست...هميشه در ابتداي همه جاده ها، تو در گير احساساتِ متفاوتي بوده اي...اما هر چقدر كه از عمر تو ميگذرد، به پوچي دقايق و عمر بيشتر اگاه ميشوي! لحظه هائي براي تو خواهند رسيد كه ديگر معيارهاي گذشته برايت بهائي نخواند داشت! از بس تناقضات ديده اي، براي تو همه چيز كاووس گونه به جلو خواهد رفت...وقتيكه اتصال تو با تمامي آنچه در گذشته برايت بهائي داشت گسسته ميشود، تو به دنياي ديگري وارد ميشوي...و شايد همچون من همه دانسته هايت را به كنار بگذاري و به يك آغوش پُر از فراموشي بينديشي...به بوسه هاي آتشين شهوت بار كه قانون دنيا را براي تو تغيير ميدهند! به اندام معشوقه اي كه با چشمهاي جادوئيش ترا تسخير ميكند...به لذت دمادمِ بوسيدن...آه كه چقدر يك زن عزيز و دوست داشتنيست...چقدر ميشود كه در وجود يك زن آرام گرفت...اگرچه وفائي در كار اين موجود نيست اما يك زن اوج تمامي روياهاست...و من جاي خالي اين موجود دوست داشتني را بيشتر از هميشه احساس ميكنم...
وقتيكه نميشود تغيير داد، بايد كه قدرت فراموش كردن را بدست اورد! اما براي من فراموش كردن احساستم، فراموشي تمامي حياتِ منست...مرد خيالاتي و غمگين درون من، هنوز كنار شاليزارهاي شمال قدم ميزند! به صداي جادوئي التون جان گوش ميدهد و اشك ميريزد و در تصوراتش با رويائيترين دخترِ باران عشق بازي ميكند! خلسه چه چيز خوبيست...گريه چقدر ارام ميكند! درد گاهي لذت مرگ را به ادم ميچشاند! مرگ چقدر لذت اورست وقتيكه همه دردت را جا ميگذاري و به دنياي جاودانه و پيش از تولدت باز ميگردي...با دختر روياهايت ازدواج ميكني و بجاي راه رفتن، پر ميكشي و ديگر كسي ترا مجبور به تكرار و عبادت و جان كندن نميكند...اتاقم بوي تند نيكوتين ميدهد و خاطرم ياد آور همه لبخندهاي عاشقانه و دروغينيست كه ذره ذره مرا كشتند...در مهماني قلم و زير سيگار و چشمانِ حسرتمند من، مردي در انزواي هميشگيش بيقرار نشسته است...من هنوز خوابِ قدم زدن ميبينم! روياي عاشقي...به افتخار پدر داماد كف مرتبي بزنيد! پدر داماد مرده است! به افتخار داماد هورا بكشيد! داماد از هجله فرار كرده است! به افتخار خودتان دستي بزنيد! كسي اينجا نيست! پس بسلامتي پوچي صلوات بفرستيد...

باران ترنمهايش را برد!
سرما در پوست و استخوان
جاريست...
اين نفسهاي سرزنش گر،
به طلوع فردا نميرسند!
خيالِ خوشبختي در خاطرم نميگنجد!
پنجره را باز كن،
عشق خيالِ ماندن ندارد!
دستانِ من از سكوت تو خاليترند!
پرستو دلگير پر كشيد!
بالهاي سياهش را برهم زد
براي نماندن، زودتر پريد!
سمفوني اين ترانه منرا خيالاتي ميكند!
خودم را كنار شاليها جا گذاشتم!
باران كه ميباريد، من ميگريستم
پنجره را باز كن
من همه عمرم را خواب ديده ام!

حميد

ELTON JOHN

التون جان، مرد جادوئي عشق التون جان، همه عشقهاي ممنوع
التون جان،جادوگر پيانو جادوي خلسه

من دلم گرفته است...آغوش تو كجاست!

لايه هاي گلايه...

معده ام درد ميكند...ميسوزد...اين سيگارها كيلومترها از عمرم را كوتاه كرده اند! به من چه قانون جاذبه زمين! اصلا اگر زمين جاذبه نداشت كه اينهمه ظالم بر رويش قدم نميگذاشت! اينها همگي از قوه جاذبه زمين است! اينهمه مصيبت و استيصال، همگي از بركت اين سياره پر ازدحام است! وگرنه در كره ماه، كسي به عبادت نمي ايستد! و كسي بدنبالِ خدا نميگردد! حتي هيچ دلِ تنگي نيست كه شبها قلمش را بردارد و مزخرفات بنويسد تا ديگران بخوانند و به چنين آفرينشهاي ادبي و پوچي آفرين بگويند! در كرات ديگر، حتي سوسكهاي اشپزخانه كه سازگارترين موجوداتِ مزاحمِ خانگي هستند، زيست نميكنند! جاده كشي هم نشده است تا يك ديوانه با سرعت دويست كيلومتر اتومبيل راني كند و آهنگ دي جي علي گيتور را مثل هوار، در مغزِ نشئه اش كه از چند پُك سيگاري گُرگرفته است، فرو ببرد!
روابط و ضوابط به شكل ساده تري و از جنس بي وزني انجام ميپذيرد! حتي يك قطره آب پيدا نميشود! كسي از تشنگي شعر نميسرايد! كسي آب را نميشناسد و همه بدبختي ما از زماني آغاز شد كه اين كره خاكي قابلِ زيستن شد! هزار افسانه دروغين برايمان خوانند تا خوابمان بگيرد! اما من خوابم نميايد! پاكت سيگارم را نگاه ميكنم! چرا بشر نيكوتين را كشف كرد؟! چرا به فكر نشئه و افيون افتاد؟! مگر هوشياري چه بدي داشت كه ما بسراغِ بيخبري رفتيم! از وقتيكه آدم را از بهشت بيرون راندند، افسانه ها آغاز شد! من هنوز نميدانم كه آدم چه كسي بود! و آيا بهشت براستي حقيقت دارد! بچه كه بودم برايم افسانه هاي بسياري را ميخواندند! من با شيطنت به آنها ميخنديدم! گاهي به آنها فكر ميكردم! بچه كه بودم، سوالاتم را بپاي كودكيم ميگذاشتند و مرا جدي نميگرفتند! بعضيها هم لپم را ميكشيدند و به همديگر ميگفتند كه اين كودك زيرك و باهوشيست! اما من به آنها شك داشتم! در افكار بچه گانه خود، به دنياي آدم بزرگها فكر ميكردم و هميشه از آنها ميترسيدم! و هرگز خيال نميكردم كه روزگاري ميرسد كه خود يكي از انها خواهم بود! شش ساله بودم كه يكبار ته سيگارِ افتاده در زير سيگاري برادرم را برداشتم و پك زدم! و برادرم سيلي محكمي در صورتم نواخت! و من نميدانستم كه چرا سيگار كشيدن اين اندازه نا بجاست اما همه از آن خوششان ميايد! در سالهاي بعد وقتيكه يك شاگرد دبستاني بودم، در كوچه پس كوچه ها با يكي از دوستانم سيگار ميكشيديم! آنوقتها اگر در دستِ يك بچه سيگار ميديدند با كتك به استقبالش ميرفتند! مثل اينروزها نبود كه بصورت خانوادگي كراك مصرف كنند! هنوز قواعدي بر زندگي ادمها حكمفرما بود...شايد حرفهاي امروزي من ريشه در گذشته هاي نا بسامان و دور دارند...آدمها جملگي چشم و ابرو و پا و دست هستند اما تفكرشان انها را متفاوت از همديگر ميكند! و من اين مغزِ نا بسامان و خراب را از همان كودكيها بر تنم تحمل كرده ام...مفهومي از كودكي نفهميدم و از همان روزها پايم را در كفش ادم بزرگها فرو كردم! به گمان اينكه دنياي ادم بزرگها بهتر از بچه هاي كتك خورده و هميشه گريانست!با تفاوتها و پس گردنيهاي كوچك و بزرگ، دنياي مبهم كودكي را به سمت نوجواني بدرود گفتم...و نوجواني آغاز درد كشيدنهاي دنباله دار شد...علاقه به اشعار سياسي و شنيدن اخبار از راديو هاي دو موج قديمي! همه شوقم گوش دادن به راديو كمونيست كارگري و افكار منصور حكمت بود! و سرودهاي سوسياليستي و آزاديخواهانه! دل دادن به اشعار فدريكو گارسيا لوركا...دل سپردن به سروده هاي شهيار قنبري...ايرج جنتي عطائي...اميل زولا... و همه تفاوت انديشه هاي كودكيم را در نوجواني به سمت ادمهاي متفاوت از اجتماعات روزمره سوق ميدادم! آنروزها نميدانستم كه فهميدن درد فراوان به همراه مياورد!  و درد كشيدن را آرام آرام حس ميكردم! لذت شيريني داشت! نگرش متفاوت از ادمهاي پيرامونم هميشه برايم لذت بخش بود! دموكراسي و آزاديهاي غربي و روشنفكر مابانه برايم جلوه كرده بود! از جمع اوري آلبومهاي موسيقي غربي بخود ميباليدم! تفكرم را برتر از هم سن و سالهايم ميديدم! طنين صداي خوليا اگلسياس در اتاقم را متمدنانه و زندگي بخش ميديدم! زندگي با نگرش غربي را روياگونه ميديدم! عقده هاي كودكي و نا بسامانيهاي عاطفيم را در عمق موسيقي از ياد ميبردم! و بخود ميگفتم كه حقارتها تمام شده است! ميفهمم...ميدانم...گوسفند وار پيروي نميكنم! احساساتم جان ميگرفتند! روياهاي عاشقانه و رومانتيكم همه وجود من شده بودند! خيال ميكردم كه با اين سبك زندگي هر آدمي آرزوي دوستي و هم صحبتي را با من خواهد داشت!  براي بسياري جذابيت بوجود آورده بودم! برايم احترام زيادي قائل ميشدند! و زمانيكه از دختري خوشم ميامد و اورا به طرز تفكرم آشنا ميكردم، مجذوب ميشد! نوجواني را با كشاكشهاي روحي بطرف بلوغ كامل، پوست انداختم! عشق پديدار شد! من با مردمم بيگانه تر شده بودم! دردشان دردم بود اما تفكراتم باعث دوري از ادمها شده بود! من هميشه به يكنفر فكر ميكردم! كسيكه قلبم را تسخير ميكند! در طول مسير زندگيم ادمهاي متعددي به دنيايم پا گذاشتند! و چندين بار دچار عاشقي شدم...و خواستم كه يكي برايم ماندگار بماند! با گذشت زمان افكارم دچار عذابهاي متفاوتي ميشدند! فاصله من بيشتر ميشد! احساس تنهائي در من بيشتر شده بود! رفتن از اينجا ورد زبانم شده بود! كسي را ميخواستم كه در قلبش زندگي كنم! منرا با همه انچه كه هستم دوست بدارد! و مثل عشقهاي رومانتيك اهنگها، دستهايم را بفشارد و بر نا بسامانيهاي روحي و عاطفيم مرهم بگذارد! پشتيبانم باشد! هميشه فقدان وجود يك خواهر كلافه ام ميكرد! برادرها محبتي نداشتند! من به دوستانم حسادت ميكردم! به هركسيكه خواهري داشت و معني محبت را در خانواده پيدا كرده بود! و من هنوز محبت خانوادگي را نفهميده ام اگرچه هميشه از نظر مالي تامين بوده ام! عشق و بيخبري پديدار شد و منرا با خودش برد...اما افيون دلدادگي بسرعت از روزگارم رفت! هرچه گذشت تفاوت و بيگانگيم را بيشتر ديدم! و شكستِ دلدادگي مجروحم كرد! به هر شاخه اي كه رسيد، دستم را دراز كردم اما هيچ كدام سنگيني منرا تاب نياوردند! در هر قدم افتادم! در هر حادثه باختم! افكار و خط فكريم راه گشايم نشد! با افكاريكه روزگاري بزرگشان ميدانستم،تنهاتر شدم! و ديگر كسي را كه قلبم را به آرامش برساند پيدا نكردم...و هرچه كه بغضم را نوشتم و سرودم، ارضايم نكرد! هنوز با فاصله و تفاوت در نگرش، در كنار اين جمع كثير نفس ميكشم! هنوز سگ جاني ميكنم...هنوز گهگاهي عاشقي بسرم ميزند! اما باز تنها ميمانم! به افسانه ها دل نداده ام! اعتقادي هم ندارم...و هنوز گمان ميكنم كه زمين بدون تعصب و مذاهب زيباتر ميشد! هنوز همنفس با آلبومهاي قديمي و خاطره انگيز مينشينم و سيگار اتش ميزنم و به افكارم فرو ميروم! هنوز در اينهمه آشفتگي بدنبال يك قلب ميگردم! براي من بهشت و جهنم خداوند تفاوتي نميكند...براي من مدرك و شغل و شهرت جلوه اي ندارد...من از آدمهائيكه خودشان نيستند و ادا در مياورند دوري ميكنم...آدمها همه گيشان همان بچه هاي پس گردني خور و حقير گذشته هستند! آنروزها آب دماغشان آويزان بود و امروز اداي فهميدن در مياورند! گنده گوئيها ميكنند! به شغل و جايگاهشان مينازند! اما هنوز مثل بچه ها از تحقير شدن ميترسند و دلشان ميخواهد كه در دل همه خوب جلوه كنند! اما من ادعاي خوب بودن نميكنم...اما هنوز شرافتمندانه به زندگيم ادامه ميدهم! منكر شهوت و خواسته هايم نميشوم! جانماز آبكشي نميكنم! من بوسيدن و شهوتم را دوست دارم...اما تا همين سي و سه سالگيم شهوتراني نكرده ام! اما عشق برايم جز بدنامي چيزي نداشت...به هر كه عاشق شدم، كامش را ديگري چشيد! و اين منرا دلزده ميكند...همدم من اين سيگارهاي مكرر است كه معده ام را ميسوزاند! اما ديگر كسي براي سيگار كشيدن در دهانم نميزند! من آزادم كه براي زودتر مردن پاكت پاكت سيگار دود كنم! و به موسيقي رويائي غرب ساعتها گوش فرا دهم و با اشعار شهيار قنبري عاشق بشوم و روز بروز فاصله ام را بيشتر كنم و در تمناي يك قلب كه منرا بفهمد تا اخر عمر در تنهائيم بسوزم...من آزادم كه متمدنانه همه روياهايم را كفن كنم و هر شب با اشكهايم بخواب بروم و قبل از خواب مثل لالائي به صداي مارك نافلر گوش فرا دهم و خودم را در خيابانهاي برلين تجسم كنم و شال گردنم را دور دهانم بپيچم كه سرما نخورم...و سرانجام پس از مرگم دريابم كه همه افسانه ها فريب بودند! سيگارم را آتش ميزنم...دلتنگيهاي من عميقتر از تنهائيهاي ساده و معمولِ آدمهاست...من اين درد بي درمان را از همان كودكي بدوش ميكشم...حميد

سفري بي آغاز


سفري بي پايان


سفري تا كاووس


سفري تا رويا


سفري تا بودا


شبنم تاج محل


با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم

مرد افسانه اي من دوستت دارم...نفسم فداي تو

پرسه اي در پيگل...كافه ها بي لبخند...با حريق يادها همسفرم

غربتِ بغض گشا را عشقست...

به ترنم باران، كه بر شيشه هاي افسردگي تلنگر ميزند، به صداي باد، كه خاطره را جا بجا ميكند، به افق به جاده ها به چشمانيكه درد اور ميبينند، به روشناي ستاره اي كه تنها رفيقِ چشمهاي بي كس است، به انديشه اگرچه مجالش نميدهند، به اين بغض بي انتها كه گلوگيرست دلداده ام...اين سروده ام را به همه بي منظره گيها تقديم ميكنم...

دلداده

 به خاليِ دستانم،
به بغض، به باران به اشكم
دلداده ام...
به ناگهان، به حسرتم
به خلوتها، به سكوتم
دلداده ام...
به جاده هاي بي سر انجامِ زندگي!
به مسير بي بازگشتِ كودكي!
به دردِ شبانه،
به بن بست روزانه
دلداده ام...
به بستري از نياز،
به دشنه اي از فراق،
به خاكستري از ياد
به دردِ خود
به دردِ تو
دلداده ام...
شب را اگر عبوري باشد،
چرخشِ سايه اي بر ديوارست!
به اين بي ستارگي
به اين ظلمات
دلداده ام...
در حضور روشنِ يك شمع،
به پروانگي،
به سوختن،
به بي گذشتگي،
به بي فردائي
دلداده ام...
در حسرتِ تو اي آزاد ترين هوا،
به ياسِ ممتد زندان،
به ميله هاي قفس،
به صداي تنگِ نفسهايم
دلداده ام...
حرفي اگر زدم،
گلايه با كاغذهاست!
به بي مرهمي،
به گريه هاي كاغذي،
به قلم،
زير سيگار،
انزوائي سرد
دلداده ام...
شب سايه گسترست!
ماهِ آبي شهر،
روشنايت را
زنده نگه دار...
به دردِ فهميدن،
از پشتِ اين پنجره ها
دلداده ام...
حميد

آبي دريا قدغن...شوق تماشا قدغن عطرِ خوشِ زن قدغن...تو قدغن من قدغن

كشف بوسه بيهوا...به وقت رويا قدغن